هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ق.ظ

شعر وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها-۸

  • ۷۴ نمایش
  • شعر وفات حضرت ام البنین سلام الله علیها-۸

    *************************

    مهدی علی قاسمی

    مادرم در گوش من خوانده است:«یا ام البنین»

    ذکر من تا روز محشر هست:«یا ام البنین»

    هرکسی که توبه اش در محضر ربّ شد قبول

    قبل از آن در زیر لب گفته است:«یا ام البنین»

    مستجاب الدعوه شد هرکس که در این روزگار

    بر گدایان درت پیوست یا ام البنین!

    ما همیشه محضر تو عرض حاجت کرده ایم...

    ...هرکجا خوردیم بر بن بست یا ام البنین!

    هفت پشتم را نظر کردم تماماً بوده اند

    نوکر عباس تو دربست یا ام البنین!

    در حمایت از غریب کربلا ، عباس تو

    دست داده تا بگیرد دست یا ام البنین!

    فرق او را با عمودی تا دم ابرو شکافت

    آن «حکیم بن طُفِیلِ» پست یا ام البنین!

    خون چکید از چشمهایش روی نیزه تا که دید

    دست زینب را کسی می بست یا ام البنین!

    بعد عباست برای غارت اهل حرم

    حرمله با شمر شد همدست یا ام البنین!

    گرچه قدّت تا شده از غصه ی زینب ولی

    حرمتت با کعب نی نشکست یا ام البنین!

    ************************
    محمود ژولیده

    خون قلبم نه ز داغ پسرم ریخت حسین

    آسمان از غم تو روی سرم ریخت حسین

    زینب آن نیست که پیش از سفر از پیشم رفت

    از غم موی سپیدش جگرم ریخت حسین

    خواهرت گفت که از نیزه دهانت خون شد

    ناگهان بند دل از این خبرم ریخت حسین

    من شنیدم بدنت زیر سم اسبان رفت

    تنت انگار که پیش نظرم ریخت حسین

    گفت راوی که جگر گوشه اَت ارباً ارباست

    از دلم سختیِ داغ پسرم ریخت حسین

    در ره یاری ارباب پسر یعنی چه؟

    شکر ، پیش قدمِ تو قمرم ریخت حسین

    مادر آن است که یار غم زهرا بشود

    پس چه بهتر که به پایت ثمرم ریخت حسین

    پسرانم همه بودند سپرهای حسین

    سپر من همه در حفظ حرم ریخت حسین

    آب اگر ریخت ز مشک پسرم ، شرمنده...

    آبرو بود که از چشم ترم ریخت حسین

    مرغ باغ ملکوتِ تو شده عباسم

    او به پرواز شد و بال و پرم ریخت حسین

    مادرت آمد و دست پسرم را بوسید

    عرق شرم ز روی پسرم ریخت حسین

    **************************

    قاسم نعمتی

     

    تو شاهکار عشق بازی در زمینی

    تو دست پنهان خدا در آستینی

    اُمُّ الادب ،  اُمُّ الوفا ، اُمُّ البنینی

    دلگرمی و وصف امیرالمونینی

    در پیشگاه تو ادب تعظیم کرده

    قرص قمر میر عرب تعظیم کرده

    مانند نور آمدی تابیدی و بعد

    با دست زهرا مورد تأییدی و بعد

    خود را دم بیت ولایت دیدی و بعد

    آن چارچوب سوخته بوسیدی و بعد

    گفتی اگرچه در حرم تازه عروسم

    من آمدم دستان زینب را ببوسم

    دیدی چگونه گریه کن ها گریه کردند

    غمدیده ها با یاد زهرا گریه کردند

    مانند یک ... گریه کردند

    یا فاطمه می گفت هر جا گریه کردند

    آن روز تنها خواهش قلبت همین شد

    یا فاطمه تبدیل بر ام البنین شد

    شهر مدینه در هیاهو زین خبر شد

    شکر خدا ام البنین صاحب پسر شد

    اما کلامی باعث خون جگر شد

    زخم زبان ها بر دل تو نیش تر شد

    گفتند با تو بعد ازین کم میگذارد

    بر این یتیمان دیگر او کاری ندارد

    اما دهان یاوه گویان را تو بستی

    پای قرار خویش با زهرا نشستی

    دیدن از جام رضای یار مستی

    چون رشته ی فرزند و مادر را گسستی

    گفتی اگرچه بین تان خیلی عزیزم

    در خانه عباسم غلام و من کنیزم

    زینب تو را با نور ایمان آشنا کرد

    با یک نظر دلداده ی آل عبا کرد

    برآتش عشقش تو رب الفدا کرد

    آن قدر پیشت صحبت کرببلا کرد

    تا اینکه شاخ و برگ هایت پر ثمر شد

    دار و ندارت چهار فرزند پسر شد

    کم کم پسرهای تو بال و پَر گرفتند

    دور و بَرَت را مثل یک لشگر گرفتند

    درس شجاعت از خود حیدر گرفتند

    بوی امیر فاتح خیبر گرفتند

    گوییم از اوصاف عظیم تو همین حد

    زینب پس از زهرا تو را مادر صدا کرد

    ای وای از روزی که قلبت را شکستند

    حجاج زهرا بار بیت الله بستند

    دیدی همه سرها گرفته روی دستند

    با چه شکوهی روی محمل ها نشستند

    بر زانوی عباس زینب پاگذارد

    شُکر خدا که محمل او پرده دارد

    اما پس از شش ماه شام غم سحر گشت

    با دیدن یک صحنه ای چشم تو تر گشت

    از این مصیبت عالمی خونین جگر گشت

    باور نمی کردی ولی دل با خبر گشت

    بالاترین روضه همین در عالمین است

    از راه آمد زینب اما بی حسین است

    فریاد زد اُمُّ البنین گیسو سپیدم

    مادرنبودی عصر عاشورا چه دیدم

    از خیمه تا گودال با زحمت دویدم

    با دست خود از پهلویش نیزه کشیدم

    اُمُّ البنین تاج سرم را سَر بریدند

    پیراهنش را از تَنَش بیرون کشیدند

    مادر نبودی پس گوش کن از این خبرها

    از داغ عباس تو خم گشته کمرها

    واشد به روی من نگاه اهل نظرها

    چادر به سر دارد دویدن دردسرها

    عباس رفت و آبروی خواهرش رفت

    دعوا شد و چادر ز روی خواهرت رفت

    اُمُّ البنین اول دو بازویش بهم ریخت

    تیری رسید و چشم و ابرویش بهم ریخت

    ضرب عمودی آمد و مویش بهم ریخت

    تا روی نیزه رفت گیسویش بهم ریخت

    عباس نامردی عمود آهنین خورد

    بی دست از بالای مرکب بر زمین خورد

    دروازه ی کوفه قیامت ساختم من

    بر مرکب طوفانِ خطبه تاختم من

    تا چشم روی نیزه ها انداختم من

    در یک نظر عباس را نشناختم من

    از درد غیرت صورتش چرخاند مادر

    بستند او را تا به نیزه ماند مادر

    مادر دعا کن منتقم دیگر بیاید

    چون او گره از اَبروی زهرا گشاید

    صحن و سرایی در بقیع بر پا نماید

    پایان هر روضه دعا کردیم شاید

    ما کاشف الکرب امام خویش گردیم

    دار و ندار خویش نذر یار گردیم

    *************************
    حسن لطفی

    من و این یک نفس بشتاب مادر

    مرا این لحظه ها دریاب مادر

    شدم مثل رباب این روز آخر

    عذابم می کند این آب، مادر

    ***

    نه دل گرمی نه تسکین مانده باقی

    که داغی سخت و سنگین مانده باقی

    ببین از پنج فرزندم برایت

    فقط یک مشک خونین مانده باقی

    ***

    ز تو حیف است بازویت بیافتد

    و زخمی بین ابرویت بیافتد

    چه می شد وقت جان دادن عزیزم

    سرم بر روی زانوی بیافتد

    ***

    زمین خوردن تنت را هم بِهَم ریخت

    حرامی پیکرت را هم بِهَم ریخت

    حرم با تو زمین افتاد عباس

    عمود آمد سرت را هم بِهَم ریخت

    ***

    تو را بست از سرگیسو به نیزه

    مگر تابت دهد هر سو به نیزه

    الهی بشکند دستان خولی

    تو را محکم زد از پهلو به نیزه

    ***

    سرت بر خاک بود و درد سر شد

    که سرگرمی چندین رهگذر شد

    سرت برگشت بر نیزه ولیکن

    شکاف ابروی تو بازتر شد

    ***

    هزاران تیر برتن تا پرآمد

    هزاران تیر بود و مادر آمد

    مگر کم بود حجم تیر این سو

    که غلطیدی و از آن سو در آمد

    ***

    پُر است اینجا پری آتش گرفته

    لباس و مَعجری آتش گرفته

    شنیدم روضه ات را بار اول

    خودم از دختری آتش گرفته

    ***

    چقدر آن قافله شرمنده ام کرد

    نشان سلسله شرمنده ام کرد

    تو را نه ،کاش مَشکَت را نمیزد

    بمیرد حرمله شرمنده ام کرد

    ***

    ببین این روزهای آخری را

    شنیدم روضه ی انگشتری را

    خداوندا سنان از من گرفته

    تمام لذت نامادری را

    **************************

    ابوالفضل طاهری

     

    به بستر خفته بانویی حزینه

    دراوج غربت و غم در مدینه

    به سینه دارد او یک باغ لاله

    شده قوت و غذایش آه و ناله

    زلال  اشک ، خون در دیده دارد

    ز دوران خاطری رنجیده دارد

    بود ام الادب دریای احساس

    به روی سینه دارد داغ عباس

    بقیع دارد به خاطر نوحه هایش

    به گوش جان رسد سوز نوایش

    کشیده نقش ها بر روی خاکش

    ز قبر چهار ماه تابناکش

    اگر گل های او نور دو عینند

    همه قربانی راه حسینند

    مدینه از غمش ماتم سرا شد

    به جنت فاطمه صاحب عزا شد

    بود طاهر عیان از تربت او

    حدیث غصه ها و غربت او

    *************************

    بانو سلام میکنم اینجا خوش آمدی

    از خاک سمت عالم بالا خوش آمدی

    ای تشنه ی بهشت به دریا خوش آمدی

    من زینبم به خانه ی مولا خوش آمدی

    پیداست در نگات که با نیت آمدی

    اینجا به نیت کمک و خدمت آمدی

    باغ بهشت باغچه ای در سرای ماست

    جای گلیم عرش خدا زیر پای ماست

    رزق تمام خلق فقط از دعای ماست

    خلق تمام عالم و آدم برای ماست

    این خانه ی بهشتی زهرا و حیدر است

    اینجا محل وحی شدن بر پیمبر است

    این خانه را به غیر صفا پر نمی کند

    دل را به غیر عشق خدا پر نمی کند

    سجاده را به غیر دعا پر نمی کند

    هر کس که جای فاطمه را پر نمی کند

    از بعد مادرم پدر خاک بوتراب

    کرده تو را به همسری خویش انتخاب

    گفته پدر که روی به سوی خدا کنیم

    ما مثل مادر، اهل زمین را دعا کنیم

    با اسم فاطمه همه رفع بلا کنیم

    زین پس تو را به واژه ی مادر صدا کنیم

    تو آمدی که فاطمه را یاوری کنیم

    در حق ما شکسته دلان مادری کنی

    قطعا شنیده ای که پر مادرم شکست

    شاخه به شاخه برگ و بر مادرم شکست

    در کنده شد وبال پر مادرم شکست

    از ظلم و کینه ها کمر مادرم شکست

    از آن به بعد بود سرش درد می گرفت

    می خواست پا شود کمرش درد می گرفت

    اما نترس شعله به این در نمیزنند

    دیگر به خانه سر زده ها سر نمیزنند

    سیلی به روی فاطمه دیگر نمیزنند

    هرگز تو را مقابل حیدر نمیزنند

    اینجا که آمدی به همه نور عین باش

    فکر مرا نکن تو به فکر حسین باش

    ***

    در آن شبی که بار سفر بست مادرم

    من را صدا زد و نفسی گفت: دخترم

    جان تو و حسین گل سرخ بی سرم

    من مانده بودم و غم و درد برادرم

    از آن به بعد مادر این سر جدا شدم

    کم کم فراهم سفر کربلا شدم

    کربلا کربلا کربلا

    **

    تو آمدی که ماه شب تار ما شوی

    مادر برای میر و علمدار ما شوی

    حتما به او بگو غم این نور عین را

    از داغ مادرم همه دم شور و شین را

    غم های مانده بر جگر عالمین را

    اسرار عشق و واژه ی ذخرالحسین را

    حتما به او بگو که امید برادر است

    مشکی به او بده و بگو آب آور است

    حتما بگو قضیه ی آن مشک پاره را

    حتما بگو قضیه ی آن شیرخواره را

    افتادن بدون پر آن سواره را

    سیلی زدن به صورت ماه و ستاره را

    ****************************

    سلام ما به تو ای هاجر چهار ذبیح

    سلام ما به تو ای هاجر چهار ذبیح
    درود ما به تو ای مریم چهار مسیح
    سپهر نور فروز سه اختر و یک ماه
    عجب نه خوانم اگر مادرت به ثارالله
    سلام بـر تو و ابناء و شوهرت، مادر
    بـه عطر دامن عبّاس پرورت مادر

    ادب بـه قامت زهرایی ات قیام کند
    وفا بـه غیرت عبّاس تو سلام کند
    سلام زینب کبرا و حضرت سجّاد
    به خون پاک بنین تو پاک مادر باد
    اگر چه با همه گفتی کنیز زهرایی
    به چشم آل محمّد عزیز زهرایی
    تو بعد فاطمه در بیت وحی فاطمه ای
    تـو آسمان ادب را همیشه قائمه ای
     غلامرضا سازگار

    ****************************

    حضرت ام البنین

    تنها چرا نشسته، مگر گریه می کند؟

    چون شمع شعله ور به نظر گریه می کند

    ازمردم مدینه شنیدم که روزها

    می آید و ز داغ پسر گریه می کند

    بالای چار صورت قبری که ساخته

    با دیده های سرخ جگر گریه می کند

    با ذکر جانگداز، حسینم غریب، بود

    دائم زند به سینه و سر گریه می کند

    از سوز روضه خواندن این مادر شهید

    هر عابری میان گذر گریه می کند

    گاهی دلش برای علی تنگ می شود

    گاهی برای روضه ی در گریه می کند

    بغض نگاه باد صبا گفت با دلم

    دیگر غروب شد, چقدر گریه می کند

    وحید قاسمی

    ********************

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی