هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
بایگانی

۱۱ مطلب با موضوع «ولایت شهدا دفاع مقدس» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۲۹ ب.ظ

برای حضرت روح الله

  • ۵۷۷ نمایش
  • اشعاری برای امام خمینی رحمت الله علیه

    ***

    علی انسانی

     

    آن آینه از آب پیام آور بود

    از خیر کثیر و زاده ی کوثر بود

    او را همه در خلوص باور کردند

    کو در ره داورش، همه باور بود

    *****************************
    علیرضا قزوه

     

    با آن که آبدیده ی دریای طاقتیم

    آتش گرفته ایم که غرق خجالتیم

    امروز اگر به سایه ی راحت نشسته ایم

    مدیون استقامت آن سرو قامیتم

    دیری ست چشم ها همه مبهوت آن لب است

    عمری ست سر سپرده ی آن خال وحدتیم

    این دست ها ادامه ی دست وفای توست

    امروز اگر بزرگ تر از بی نهایتیم

    ما بی تو چیستیم؟ چه می دانم ای عزیز!

    ما هیچ نیستیم ، سراپا حقارتیم

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۲۹
    ذاکر شهید
    پنجشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۱۲ ب.ظ

    شعر حضرت روح الله

  • ۷۰۴ نمایش
  • اشعاری از امام خمینی رحمت الله علیه

    ***

    به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا

    جُز تو ای جان جهان، دادرسی نیست مرا

    عاشق روی توام، ای گل بی مثل و مثال

    به خدا، غیر تو هرگز هوسی نیست مرا

    با تو هستم، ز تو هرگز نشدم دور؛ ولی

    چه توان کرد که بانگ جرسی نیست مرا

    پرده از روی بینداز، به جان تو قسم

    غیر دیدار رخت ملتمسی نیست مرا

    گر نباشی برم، ای پردگی هر جایی

    ارزش قدس چو بال مگسی نیست مرا

    مده از جنت و از حور و قصورم خبری

    جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا

    ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۲
    ذاکر شهید
    دوشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۴۹ ب.ظ

    سکوت شوالیه‌های آواز و مدعیان هنر

  • ۵۰۵ نمایش
  • تاسف اینجاست که امروز شوالیه های آواز مهر سکوت بر لب زده اند و در مقابل کشتار کودکان و زنان و مردم بی گناه فلسطین از گفتن یک دریغ هم دریغ می کنند. کسانی که حتی از یک مصاحبه کوتاه رسانه ای دریغ می ورزند اما سال 88 به شدت فعال بودند؛ نه تنها برای آنچه به زعم خود «سرکوبی مردم در خیابانهای تهران» می خواندند در «BBC» و «Manoto» به همراه خوانندگان کاباره‌ای حاضر می شدند و عکس می گرفتند بلکه در تولید و ساخت موسیقی نیز برای کمک به جنبش مغز پسته ای! فعال بودند.

    مطلب کامل را از اینجا بخوانید

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۳ ، ۱۹:۴۹
    ذاکر شهید
    جمعه, ۵ مهر ۱۳۹۲، ۰۱:۴۳ ب.ظ

    قصه

  • ۷۳۵ نمایش
  •  

    آی قصه قصه قصه

    یک زن قد خمیده

    یک زن قد خمیده

    که چادرش خاکیه

    دست میذاره رو زانوش

    تندتند میگه یا علی

    شکسته و تکیده

    دست میکشه روی قبر

    آب میریزه روی قبر

    قبرو میشوره و بعد

    ازتو کیفش یه جعبه

    میذاره روی اون قبر

    به قربون بی کسیت

    پنج شنبه ها به روی

    بابات کجاست عزیزم؟

    حرف بزن عزیزم

    نیگا نکن که پیرم

     

     

    نون و پنیرو پسته

    روی زمین نشسته

    یک زن دلشکسته    

    روی زمین نشسته   

    زانوشو هی میماله

    درد میکشه می ناله  

    صورت خیس و گلفام

    قبرشهید گمنام

    با دستای ضعیفش 

    دست میکنه تو کیفش

    خرما میاره بیرون 

    بهش میگه مادرجون

    چرا مادر نداری؟   

    پای کی سر میذاری؟

    برادرت خواهرت؟   

    منم جای مادرت   

    نیگا نکن مریضم  

     

     

    اشعارکامل در ادامه مطلب

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۲ ، ۱۳:۴۳
    ذاکر شهید
    يكشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۴۲ ق.ظ

    شهید شلمچه

  • ۹۸۰ نمایش
  • السلام علیکم یا انصار دین الله

    در این ایام نورانی و پر برکت ماه مبارک رمضان ، تصادفا به برگه ای برخورد کردم که چند سال پیش در آن شعری ناتمام برای شهید غلامحسین فتحی نوشته بودم.

    این نوشته را، اگر چه نتوان نام شعر بر آن گذاشت ، و اگرچه ناتمام است، ولی برای من خیلی ارزشمند و خاطره انگیز است. اکنون آن را به ارواح نورانی همه شهیدان ، به خصوص شهید عملیات کربلای پنج در شلمچه (غلامحسین فتحی) تقدیم می کنم:


    *

    آن شب که سیمای شلمچه لاله گون بود

    گاه ظهور عشق در محراب خون بود

    آن شب که بر مهمانی لاهوت رفتی

    پاسخ به بانک ارجعی، لبیک گفتی

    پیر جماران در نیایش با خدا بود

    ذکرخمینی هم به یاد کربلا بود

    آنجا تو بودی و خدا بود و شلمچه

    آن شب نسیم کربلا بود و شلمچه

    زخمی هجران و قرین رنج بودی

    مهمان فیض کربلای پنج بودی

    سنگر به سنگر کربلا را سیر کردی

    با هر قدم یک الوداع با غیر کردی

    آنجا « کمال الإنقطاع » ت دیدنی بود

    سربند یازهرای تو بوسیدنی بود

    آن شب وضوی عشق تو خونین ادا شد

    تیر اجابت با دعایت هم صدا شد

    ذکر قنوتت تا خدا پرواز می کرد

    سبحان ربی بر لبانت ناز می کرد

    خیل ملائک صف به صف همراهت آمد

    مهرشهادت بر دل آگاهت آمد

    آن صبح زیبا در اذان خون چه خواندی؟

    اینسان براق عشق تا معراج راندی

    چون مرتضی فزت و رب الکعبه گفتی

    آرام در آغوش لطف دوست خفتی

    عارف


    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۲ ، ۱۱:۴۲
    ذاکر شهید
    شنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۰، ۱۱:۳۸ ق.ظ

    کرامات شهید زنگی آبادی

  • ۵۹۲۹ نمایش
  •  

    کرامات و عجایبی از شهید یونس زنگی آبادی

    شروع به خواندن مطلب نمودم و هر چه بیشتر پیش رفتم ؛ناامید تر شدم ؛زیرا متوجه شدم از این همه خاطره که مجموعه ای است از گفتار خانواده و دوستان و همرز مان آن شهید ؛چیزی به هم نمی رسد که قابلیت تبدیل شدن به اثری داستانی را داشته باشد ؛ .  .  .  .  .

    .  .  .  .  . صدای زنگ تلفن هر چند مرا به شدت از جا پراند ؛اما بهترین و به جاترین پایانی بود که می شد بر افکاری چنین نا امیدانه که هر لحظه صاحبش را بیشتر در خود فرو می برد ؛قائل شد .گوشی راکه برداشتم ؛حال کسی را داشتم که نزدیک به غرق شدن بوده ودر لحظات آخر توسط نجات غریق نجات یافته است .فکر می کنم صدای سرزنش آمیز نجات غریق که تو شنا بلد نیستی ؛چرا رفتی توی چهار متری ؟به اندازه صدای پدری مهربان نوازش بخش باشد.

    .  .  .  .  .  انگار یکی از خوانندگان فرمایشی دارند .بفرمایید خواهش می کنم .  .  .  .  .  . 

    .اما آخر چطور می توانم به تلفن که زنگ می زند بی اعتنا باشم در حالی که رعشه اش تن مرا می لرزاند و شما می توانید بالا وپایین شدن کلمات رادر امواج آن ببینید. ولش کن ...تمر کزت را از دست نده ...بسیار خوب ...یک پیشنهاد :بهتر نیست مشکل را اول به صورت یک سوال در آوریم و بعد در مقام پاسخ برآییم ؟اگر این زنگ تلفن بگذارد . .  .

    .  .  .  .  . این دیگر زنگ نیست ،بلکه زینگ است و اصلا بگذارید ببینیم این کیست که دست بر نمی دارد و با سماجت منتظر و امید وار است که یکی از این سوی خط پس از زنگ بیست و پنجم او گوشی را بردارد : بله ؟سلام علیکم . علیک
    می خواستم بگویم شما می توانی برای رفع این به ظاهر مشکل از صناعات داستانی برای پرداخت خاطره استفاده کنی و جای دست بردن در آن کاری کنی که خواندنی تر شود .سکوت ...سنگین شدم ..حیرت کرده ام
    _شما؟
    _من زنگی آبادی هستم .
    _ببخشید ،کی؟!
    _یونس زنگی آبادی .
    وحشت زده گوشی را گذاشتم و با چشمانی از حدقه در آمده به پنجره خیره شدم که در پس خود از میان تاریکی دو چشم را خیره من کرده بود .
    فرقی نمی کند ،چه در داستان چه در واقعیت ،رسم مالوف این است که به محض حضور ارواح دلهره آمیز می شود .در این حالت همن طور که در واقعیت زبان بند می آید و لرزه براندام می افتد و صدا در گلو خفه می شود ،در داستان نیز نثر بریده می شود ،جملات کوتاه و مقطع می شوند و کلمات سخت وسنگین ...استفاده از سه نقطه به منزله طنینی که گوش را می آزارد و چشم را خیره می کند ،کار برد فراوان می یابد تا فضای لازم را برای ایجاد دلهره فراهم کند تا بخصوص خواننده وحشتی را که لازمه آن صحنه است ،با تمام وجود احساس کند .همه اینها قبول .می دانم که این گونه عملیات زبانی باید در پایان قصل قبل یا آغاز این فصل انجام می شد ،من هم چنین قصدی داشتم ،اما راستش ،آن دو چشمی را که در پس پنجره دیدم یا بهتر است بگویم احساس کردم ،به نظرم مهربان تر از آن آمدند که بتر سانند و داستان مرا پراز سه نقطه و کلمات سنگین و نثر بریده کنند . برعکس چنان فروغی داشتند که برتاریکی قالب آمدند و فضا را به شدت دوستانه کر دند و من حتی وقتی آن دو چشم را در طرح سری دیدم که بدن نداشت یا از بدن جدا افتاده بود ،نه تنها نتر سیدم که از لبخندش فهمیدم اگر این سر به بدنی وصل بود ،دست راست آن بدن به سویم دراز می شد تا دست مرا به مهر بفشارد و این همه سریع تر از آن بود که به ثانیه ای در آید آن قدر که من آن را به قدرت تخیل خود نسبت دادم ،چون آنچه به چشم آمد ، محو شد و بلافاصله زنگ تلفن به صدا در آمد .با آنکه در یافته بودم جایی برای ترس نیست ،این در یافت هنوز از ذهن به جسم منتقل نشده بود ،انگار باید جسم من فاصله ابری میان برق و رعد را برای آن که به چشم بیاید و سپس گوش بشنود ،طی کند تا گوشی را بردارم ،طول کشید و وقتی برداشتم ،شنیدم : خواب نمی بینم ؟
    _هر عباسی یک حسین دارد و هر حسینی یک زینب و هر زینبی که شمشیری است در نیام که باید برآید .من این شمشیر رادر دست تو می گذارم ،زیرا از خدا خواستم که یک بار چون عباس شوم و یک بار چون حسین .به وقت عباس شدن بی دست شدم و یک بار چون حسین شدن بی سر .مرا از پاهایم شناختند .این ها را می دانی ...خوانده ای ...
    _ یعنی من انتخاب شده ام ؟
    _ ما خود را تحمیل نمی کنیم بلکه در دل ها جا می کنیم .
    _ باید چه کنم ؟
    _حق را ادا کن .حق این اثر آن است که مرا طوری در یاد ها برانگیزدکه در قیامت برانگیخته می شوم ،کامل ،و نه شرحه شر حه ،آن طور که در دنیا شدم. اگر حسین را سر بریدند و عباس را دست، آنان قیامت نه با سر و دست بریده که با اندام کامل خویش برانگیخته خواهند شد و من نیز که مرید آنان بوده ام ،چنینم .پس تو خاطرات مرا که اینکه چون جسم دنیا ای ام شرحه شر حه است همچون جسمی که در قیامت برانگیخته می شود ،به اندام کن ،با سر و دست . بخواهی می توانی . می خواهم ،پس حتما می توانم .
    _مرا نه ناظر خود که خواننده ای فرض کن که با کلمه به کلمه تو پیش می آید و به هر جمله ات قد می کشد .اگر کتاب تو جسم باشد ،من روح آنم .
    _من مفتخرم .
    _از تعرف کم کن.
    _ حرف دلم را زدم .
    _ برای آن که به مکان مسلط شوی ،به روستای زنگی آباد برو ...
    _ آیا ارتباط یک طرفه است ؟
    _تو اراده کن من می آیم .
    _ همین طور تلفنی ؟
    _ به هر صورتی که بخواهم .من اذن از خدا دارم .
    نا گهان تلفن شروع کرد به بوق ممتد زدن ،انگار در بند شما ره ای نبوده است

     

     

    متن کامل در ادامه مطلب

    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۰ ، ۱۱:۳۸
    ذاکر شهید
    شنبه, ۲۸ آذر ۱۳۸۸، ۰۲:۱۸ ب.ظ

    دو امام بت شکن

  • ۵۷۳ نمایش
  • دو امام بت شکن

    بت پرستان عقده دارند ازامام بت شکن

    لرزه بر اندامشان افتد زنام بت شکن

    ظالمان پیوسته در اندیشه تاراج ما

    مانع اهدافشان فکر و مرام بت شکن

    مردم آزاده در عالم همه سر داده اند

    داستان محو طاغوت و قیام بت شکن

    آن یکی مومن نما، همداستان با بت پرست

    کینه می ورزد بسی با یاد و نام بت شکن

    همره دیروز ما، امروز یار خصم شد

    دل بریده دیگر از درس و پیام بت شکن

    قلب پر حقد وحسد،بیگانه ازفهم حق است

    کور کی بیند ولی را بر دوام بت شکن؟

    رهبر بیدارما سید علی پاینده باد

    رهرو شایسته راه امام بت شکن

    « عارف»

    ×××××××××××××××××××
    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۸۸ ، ۱۴:۱۸
    ذاکر شهید
    دوشنبه, ۳ تیر ۱۳۸۷، ۱۱:۴۳ ب.ظ

    از فدک تا محشر

  • ۱۳۳۶ نمایش
  • از فدک تا محشر

    چند سال قبل تولد حضرت زهرا سلام الله علیها، و هفته بسیج همزمان شده بود ومن توفیق یافتم که مثنوی "از فدک تا محشر" را تقدیم آن بزرگوار کنم . اینک ابیاتی ازآن مثنوی تقدیم شما به عنوان عرض تبریک

     ×××××××××××××××××××

    فاطمه می آید وگل می دهد 
    باغ هستی بوی سنبل می دهد
    دختر احمد زن خیرالورا
    مادر زینب چراغ نینوا
    فاطمه دریایی از لطف و صفاست
    نسخه ای از «عین ذات » مصطفاست
    روز مادر روز کوثر روز عشق
    روز میلاد وفا آموز عشق

    فاطمه می آید از بام بسیج
    عاشقی می بارد از نام بسیج
    اسوه ایثار در نزد همه
     سیره ی اول بسیجی « فاطمه »
    ××××

    سیرت زهرا بسیجی بودن است
    سر به دامان ولایت سودن است
    فاطمه غرق ولایت بود و بس
    حامی بیت امامت بود وبس
    اولین شرط بسیجی عاشقی است
    هر که عاشق نیست زهرا گونه نیست
    این بسیج همرنگ وبوی فاطمه است
    مستی او از سبوی فاطمه است

    یاد زهرا قوت جان بسیج 
    نام زهرا رمز طوفان بسیج
    فاطمه سردار عشق و سنگر است
    خاک ریزش از فدک تا محشر است
    فاطمه هم سنگر هر عاشق است
    همدم زهرا به جنت لایق است
    فاطمه یاس گلستان جهان
    زینت پیشانی رزمندگان
      ××××

    مادرم!  من از دعایت سرخوشم
    بی تو در هر جا غریب و خامشم
    در میان سنگر و در خاک ریز
    کوه و دریا باتو هستم ای عزیز
    هر طرف رو می کنم تو با منی
    « ثم وجه الله » را دم می زنی
    هر جه گویم هستی و با این همه
    گفته ای هستی کنیز فاطمه
    هر دم از زهرا برایم گفته ای
    در غلطان از نگاهت سفته ای

    لحظه اعزام جبهه دیدمت
    اشک می باریدی و بوسیدمت
    زیر لب آهسته کردی زمزمه
    رو عزیزم ! در پناه فاطمه !!

      ××××

    همره ما در بهشت جبهه ها
    عشق بود و فاطمه بود وخدا
    بر جمال حق تماشا داشتیم
    اقتداء  بر بیت زهرا داشتیم
    آن شب نورانی زیبا رسید
    از نیستان رمز« یا زهرا » رسید
    نفخه حق در نی جانها دمید
    کار عشق آن شب به « او ادنی » رسید
    هر که سیراب از می زهرا شدی
    پر گرفتی و به آن بالا شدی

    من که ماندم پای عشقم لنگ بود
    راستی بال و پرم از سنگ بود

    ×××× 

    عاقبت من ماندم و زخم درون
    با دلی پر حسرت و لبریز خون
    بال پروازم دگر بشکسته شد
    دفتر عشق و شهادت بسته شد
    هر چه بود امروز تــنها مانده ام
    در میان سجن دنیا مانده ام
    بار حسرت را به دوشم می کشم
    با بسیج و یاد زهرا دلخوشم
    رو نمودم سوی بیت « مرتضی »
    از عطای فاطمه گشتم « رضا »
    «عارف »

    ×××××××××××××××××××
    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۸۷ ، ۲۳:۴۳
    ذاکر شهید
    جمعه, ۱۹ خرداد ۱۳۸۵، ۱۲:۴۱ ب.ظ

    دو کلمه با دو رهبر

  • ۷۷۵ نمایش
  • دو کلمه با دو رهبر

     

    اول =  تهران16/خرداد/68
    وقتی  که از تشییع پیکر امام راحل بر می گشتیم :

    ساقی عشق

    رفتم من و ماند بر زمین پیکر تو 
    شد خاک بهشت شهدابسترتو
    من می روم از کوی تو اما دل من
    چون کاسه خون فتاده  اندر برتو

    دوری تو بر باد دهد عمرمرا
    ایکاش بمیرم که بمانم  برتو
    من مست تو بودم همه ای ساقی عشق
    دیگر نرسد به کام من ساغر تو

    ایکاش مرا همره خود می بردی
    می سوخت همه هستی من آذر تو
    در غیبتت ای ماه ، دلم تاریک است
    سرداست و سیه زمانه بی اختر تو

    ای مرغ بهشتی زچه صیاد زمان
    بشکست به سنگ کینه بال و پرتو
    ای روح خدا زجای خیز و بنگر
    گریان زعزای تواست هریاورتو

    گویی که نداشت آسمان تاب غمت
    بارید سرشک حسرتش بر سرتو

    ××××

    دوم = 12 آبان 71  - پس از دیداری که با رهبرعزیزداشتیم :


             چشمه کوثر

    از افق سرزد رخ جانانه تو یا علی
    پرشد از فیض رضا پیمانه تو یاعلی
    ای گل زهراکه داری عطربستان حسین 
    بوی مهدی می دهد کاشانه تو یا علی

    ازکلامت می رسدصوت خمینی برجهان
    چون شود گویا لب مستانه تو یا علی
    دیدن رویت صفای تازه می بخشدبه جان
    قلب هر عاشق بود پروانه تو یاعلی

    بی نصیب از عقل باشدآنکه شیدای تونیست
    عاقل است آن کس که شد دیوانه تو یاعلی
    مست صهبای ولایت بی نیاز از عالم است  
    چشمه کوثر بود خمخانه تو یا علی

    ساقی میخانه رفت و میگساران در نوا 
    چشم ما بر ساغر جانانه تو یا علی
     «عارف »

    ×××××××××××××××××××
    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۸۵ ، ۱۲:۴۱
    ذاکر شهید
    سه شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۸۴، ۱۲:۵۰ ب.ظ

    قاب خیال

  • ۵۵۹ نمایش
  • قاب خیال
     

    در دل خسته ام از هجر تو غوغاست هنوز
    مرغ جان در طلب آن گل رعناست هنوز

    دمبدم میل دلم جانب کویت باشد 
    باده وصل تورا غرق تمناست هنوز

    غم هجران تو کی می رود از سینه برون 
    هرکجا می نگرم روی تو پیداست هنوز

    لن ترانی تورا گرچه شنید این دل من
    طور جان تشنه آن جلوه سیناست هنوز

    صفحه خاطر من قاب خیال توشده 
    چشم دل عکس تورا محو تماشاست هنوز

    وعده وصل که دادی زپس شام فراق
     
    همه شب دیده دل در ره فرداست هنوز

    من و دل روز و شبان ذکر تو با هم گوییم
    عمر من رفت و دل از وصف تو گویاست هنوز

    قصه عشق تو پایان نپذیرد هرگز
    این همه گفته سرآغاز الفبا ست هنوز

    نه همین آتش غم قلب مرا می سوزد
    چشمه دیده ام از هجر تو دریاست هنوز
      «عارف »

    ×××××××××××××××××××
    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۸۴ ، ۱۲:۵۰
    ذاکر شهید
    چهارشنبه, ۲ آذر ۱۳۸۴، ۱۱:۳۳ ق.ظ

    جلوه های عشق

  • ۸۷۲ نمایش
  • بسیج شجره طیبه و درخت تناور و پرثمری است که شکوفه های آن بوی بهار وصل و طراوت یقین و حدیث عشق می دهد. بسیج مدرسه عشق و مکتب شاهدان و شهیدان گمنام است که پیروانش برگلدسته های رفیع آن اذان شهادت و رشادت سرداده‌اند          (حضرت روح الله  12/9/67 )

    جلوه های عشق

     دل بیاتا عشق رامعنی کنیم              عقده های عا شقی راوا کنیم
    سردهیم ازشهرجان آوازدل               هرچه بادابادگفتم رازدل !!
    عشق تفسیرقشنگ بندگی است          عشق پروازبلند زندگی است
    عشق هر جاجلوه ای سرمی دهد         هرکجاگل می کند برمی دهد

    عشق فرداراتجسم میکند                  عشق باجانهاتکلم میکند
    عشق زیبامی کندلبخندرا                  بال می بخشد دل دربندرا
    عشق باخودآوردگل دسته را              شاخه های میخک آهسته را
    عشق یعنی یک لباس پولکی               باعروسک های خوب کودکی

    عشق لبریزاست ازناگفتنی                رازهای سربه مهردیدنی
    عشق غم هارا فزونی می دهد            عشق فریاد درونی می دهد
    عشق خواب ازچشمهایت می برد        باتمنا نازهایت می خرد
    عشق آغازجنون آدم است                عشق گردن گیرخون آدم است

    عشق پیغام جماران می دهد               عشق بوی یاس وباران می دهد
    عشق عین مرتضی آوینی است          باشهیدان خانه زاد دینی است
    عشق بویی ازخمینی می دهد             بر دلت رنگ حسینی می دهد
    عشق آتش می زندکانون دل              می بردمارابه باغ خون دل

    عشق هرجاگل کندآنجا خوش است         هرکه باگل خونگیرد ناخوش است
    ناخوش عشق از همه سالم تراست        عامی عشق از همه عالم تراست
    عشق مارا تا سلامت می برد               تالب نهر محبت می برد
    عشق راجای تجلی سنگر است            عاشق آن باشد که عبد رهبر است

    عشق هنگام اذان سر می دهد                بوی خوب نام دلبر می دهد
    عشق را درجبهه ها رنگی دگر              میرسد در گوش آهنگی دگر
    عشق سرخ کربلایی خوش تراست          باشهیدان آشنایی خوشتر است
    عشق می گیرد به آب خون وضو            در نماز دوست از زیر گلو

    عشق تا فردا نشانت میبرد                    عشق شک را از گمانت میبرد
    عشق را بادل ببینی بهتر است               عشق با چشم یقینی بهتر است
    عشق باسوز ودعا هم خانه است             عشق بارنگ وریابیگانه است
    عشق فریاد است مثل آسمان                 عشق می گوید بیا صاحب زمان

    عشق غوغایی است اما خامش است        اوسمیع است وبصیر است وهش است
    عشق هرکجا می رود گل می کند             رنج مارا هم تحمل می کند
    عشق شب رامی نویسد تا سحر             عشق تسبیحی است سوغات سفر
    عشق راباید نگه داری کنی                  صبرکن شاید تو هم کاری کنی

    عشق باعقلت تصادف می کند               جام زهری را تعارف می کند
    عشق یک جا آبرو را می برد                هرچه داری غیر ((هو)) رامی برد
    عشق دلها رازیارت میکند                   عقل سودای تجارت میکند
    عشق یک عالم صفا می آورد               عقل آدابی به جا می آورد

    عشق اشک دیده را جاری کند               عقل صورت راقلم کاری کند
    عشق می خواند نماز جمعه را              می دهد عطر خوش روح خد
    عشق پیغام ولایت می دهد                  بردلت نور هدایت می دهد
    عشق یعنی سیدی از خامنه                 نایب مهدی میان آینه

    عشق طوف خانه دلبر کند                   سعی بین زمزم و هاجر کند
    عشق اسماعیل را قربان دهد               سربریدن دشنه را فرمان دهد
    عشق سرپیچد زفرمان خلیل                برزبان آیدکه ینهانی الجلیل
    عشق رابارنگ وبی رنگی چه کار        نقش او پیداست در برگ بهار

    عشق می داند زبان خامه را               عشق می بیند دوروی نامه را
    عشق عطر جانماز دلبر است              در تب وتاب جهانی دیگر است
    عشق میثاقی است با عشق آفرین         عشق حرف اولین وآخرین

    « عارف »

      بسیجی یعنی علی (علیه السلام) که تمام وجودش وقف اسلام بود و آنچه رهبر و پیامبرش می خواست و خدا را خشنود می ساخت انجام می داد. 
                 ( مقام معظم رهبری )

    ×××××××××××××××××××
    ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۸۴ ، ۱۱:۳۳
    ذاکر شهید