هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
سه شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۲:۵۲ ق.ظ

شعر ولادت حضرت مهدی عجل الله فرجه۲۸

  • ۳۳ نمایش

  • شعر ولادت حضرت مهدی عجل الله فرجه۲۸

    *******************

    سید حجت بحرالعلومی

    آن شب زمین سامره حس غرور داشت

    از بس فرشته آمد و آنجا حضور داشت

     

    احساس مادرانه ی نرگس رسید و بعد

    در او یگانه منجی عالم ظهور داشت

     

    آمد حکیمه دید که طفلی نشسته است

    مانند ماه چهره ای از جنس نور داشت

     

    موسی کجاست تا که ببیند امام ما

    در بین گاهواره ی خود کوه طور داشت

     

    صحبت به گاهواره دراین قوم عادت است

    از کودکی به عرش الهی عبور داشت

     

    در لحظه ی نخست صدا زد: خدا،نبی

    کامل نمود خطبه به یا مرتضی علی

     

    می خواست تا خدا هنرش را نشان دهد

    از نو به قلب خسته ی عالم توان دهد

     

    وقتی هوای مردم دنیا گرفته است

    باید خدا به اهل زمین آسمان دهد

     

    تنها نه سامرا نه فقط کشور عراق

    او آمده که کل جهان را تکان دهد

     

    بیهوده غصه در طلب رزق می خوریم

    از یمن او خدا به همه آب و نان دهد

     

    با اینهمه اهانت در شام وسامرا

    وقتش رسیده است که صاحب زمان دهد

     

    حالا به شام تار زمین ماه می رسد

    مهدی آل فاطمه از راه می رسد

     

    مجنون صفت به عشق تو لیلا نشسته است

    موسی نشسته است مسیحا نشسته است

     

    در چشم خیس پر غم زهرایی شما

    امواج بیکرانه ی دریا نشسته است

     

    دنیا بدون خال لب تو نمک نداشت

    رزق حلال ماست که آنجا نشسته است

     

    رکن و مقام ، واله صمصام منتقم

    دیده براه، زینب کبری نشسته است

     

    آقا دلم گرفته بیا جان مادرت

    حالا به انتظار تو دنیا نشسته است

     

    ای بر تنت لباس پیمبر ظهور کن

    از کعبه با شمایل حیدر ظهور کن

     

    آمد که سفره های کرم را بیاورد

    او می رسد که دخل ستم را بیاورد

     

    حالا ز حد جسارت دشمن گذشته است

    باید مدافعان حرم را بیاورد

     

    طاقت نیاورد نظر چپ به عمه اش

    باشد که ذالفقار دو دم را بیاورد

     

    خونم حلال زینبتان گر چه اندک است

    دشمن بگو بریده سرم را بیاورد

     

    تا اینکه روز حشر شود مادرت شفیع

    از علقمه دو دست قلم را بیاورد

     

    فکری برای صحن و سرای حسین کن

    ما را شهید کرببلای حسین کن

     

    سید حجت بحرالعلومی

    *******************

    محسن عرب خالقی

    فرشته سوی زمین با شتاب آمده است

    که باز هم قلمم را خطاب آمده است

    خطاب آمده در چشم چشمه ی شعبان

    دوباره ماهی مضمون ناب آمده است

    خطاب آمده وقت گدایی دل هاست

    چرا که حضرت عالیجناب آمده است

    اگر قیامتِ امشب نبود بی لبخند

    یقین می آمد، یوم الحساب آمده است

    از این خبر شده شیرین دهان قند امشب

    که آخرین نمک بوتراب آمده است

    اگر غلط نکنم جمع سیزده گل سرخ

    اگر درست بگویم گلاب آمده است

    از آخرین خُم خود سر گشوده خدا

    بیاورید پیاله شراب آمده است

    برای اهل خدا رحمت خداوندی

    و بر اهالی شیطان عذاب آمده است

    کسی که مقصد یا من مجیبُ مضطر ماست

    به یاری دل پر اضطراب آمده است

    من از فراز «و خُزّانُ العلم» فهمیدم

    سؤال های جهان را جواب آمده است

    چنین که چشم زمین روشن است معلوم است

    از آسمان پسر آفتاب آمده است

    میان کوچه مان بوی یار می آید

    گلی رسیده که با او بهار می آید

    خبر رسیده کسی از تبار باران ها

    رسد به داد دل خشکسالی جان ها

    خبر رسیده که طوفان به پا شود وقتی

    نسیم آمدنش می رسد به ایوان ها

    خبر رسیده که وقتی رسید می شِکُفد

    گل از گل همه ی خارهای گلدان ها

    خبر رسیده که روزی ز مشرق کعبه

    دوباره سر بزند آفتاب ایمان ها

    خبر رسیده که با آیه های چشمانش

    پس از ظهور کنند استخاره قرآن ها

    خبر رسیده ولی ما هنوز هم خوابیم

    شبیه مرده ای افتاده در خیابان ها

    عوض شده است زمانه چنان که مجنون هم

    به خانه خفته و لیلاست در بیابان ها

    اگر نیاز ببیند بدون ناز آید

    چنان که آب گوارا به کام عطشان ها

    به جای خوردن نامش به کوچه ی دلمان

    فقط شده است «ولی عصر» نام میدان ها

    دعای عهد نرفته ز یادمان اما

    نمانده است کسی روی عهد و پیمان ها

    اگر چه با دل شیعه کنار می آید

    نکردم آن چه ز ما انتظار می آید

    دعا برای ظهورش دعایمان شده است

    تمام آرزوی ربّنایمان شده است

    قسم به «یابن الانوار ظاهره» نورش

    میان ظلمت شب روشنایمان شده است

    برای آشتی با خدا و توبه ی مان

    چقدر واسطه و آشنایمان شده است

    بیا به سمت ظهورش کمی قدم بزنیم

    که انتظار فقط ادعایمان شده است

    همیشه در وسط جنگِ کشتی و طوفان

    به سمت ساحل حق ناخدایمان شده است

    همیشه آخر خط با نگاه رحمت خود

    عوض کننده ی حال و هوایمان شده است

    همان که باعث خون گریه های او هستیم

    همیشه باعث لبخندهایمان شده است

    دوباره نیمه ی شعبان و افضل الاعمال

    زیارت حرم کربلایمان شده است

    بیا دوباره برای حسین گریه کنیم

    بیا که ناله ی او همنوایمان شده است

    چقدر با من و تو گریه کرده بر جدّش

    چقدر هم نفس های هایمان شده است

    محسن عرب خالقی

    ********************

    یوسف رحیمی

    بال زدیم و به آسمان نرسیدیم

    تا به افق های بیکران نرسیدیم

    در خم یک کوچه مانده ایم دوباره

    مثل همیشه به کاروان نرسیدیم

    شیعه‌ی خوبی نبوده ایم برایش

    ما به حضور اماممان نرسیدیم

    هر شب از این جاده رفته ایم ولی حیف

    تا به سحرهای جمکران نرسیدیم

    کوچه به کوچه شمیم سیب بیارید

    یا خبری از سوی حبیب بیارید

    کار جنونم به تماشا کشیده اَست

    یک دو نفس لاأقل شکیب بیارید

    با غم تو قلب من کنار نیامد

    اشک های جمعه ام به کار نیامد

    چشمها سپید شد به راه عبورش

    از گذر جاده ها سوار نیامد

    در نفس باغ بوی پیرهنش نیست

    یوسف شب های انتظار نیامد

    نیست تاب عدل علی در دل دنیا

    وارث طوفان ذوالفقار نیامد

    دل ز همه جز تو گسستم که بیایی

    دل به سر زلف تو بستم که بیایی

    هر چه دویدم به حضورت نرسیدم

    بر سر راه تو نشستم که بیایی

    یا کبوتران نامه بر نپریدند

    یا عریضه ها به حضورت نرسیدند

    عاشقی از دوری تو می رود از دست

    از غم مهجوری تو می رود از دست

    ندبه‌ی آدینه هم هوای تو دارد

    شیون آئینه هم هوای تو دارد

    بی تو زمین و زمان ثبات ندارد

    بی تو جهان کشتی نجات ندارد

    خیمه‌ی سبزت پناه اهل جهان است

    شانه تو تکیه گاه مُلک و مکان است

    چشم های تو چراغ راه دل ماست

    هر نگاه تو پناهگاه دل ماست

    می وزد از سمت جمکران خیالت

    هر سحر جمعه آرزوی وصالت

    چشمه زمزم شده ست چشم غریبم

    هم نفس زمزمه‌ی اشک زلالت

    کاش شوم میهمان خیمه‌ی سبزت

    یا کریم آسمان خیمه‌ی سبزت

    کوچه به کوچه شمیم سیب بیارید

    یا خبری از سوی حبیب بیارید

    هم نفسان کوچه پر از عطر بهار است

    می دهد این مژده را نسیم، قرار است

    *******************

    یوسف رحیمی

    به کام خلق نشاطی که میدهد رطبش
    هزار سال دگر هم نمی رود طربش

    طبابتی ست برای طبیب ما که هنوز
    نرفته هیچ مریضی به جانب مطبش

    ز فیض ریخته دستش چو عمر،کوتاه است
    کسی که نیست بلند آه آه نیمه شبش

    من انتقام دلم را ز هجر میگیرم
    شبی که لب بگذارم برآستان لبش

    اگر نسوخت دلم پا به پای او هر شب
    خودم به دست خودم صبح میکنم ادبش

    برای من سحر وصل عید قربان است
    شب وصال نمردم اگر یکی طلبش

    به خیل گوشه نشینان فراق را دادند
    همیشه خیر ببیند مسببش ، سببش

    به وقت بردن نامش به سجده می افتم
    نگار ما به خداوند میرسد نسبش

    دلش به ما عجمی زادگان بود مایل
    اگرچه دلبر ما را نوشته اند عربش

    خدا کند که تقرب از آنطرف باشد
    به جای صد قدمم راضی ام به یک وجبش

    "
    ز بخت خفته ملولم ، بود که بیداری ... "
    دعا کند همه را باز در نماز شبش
    علی اکبر لطیفیان

    ***

    سائـلم ، حاجتم عنایت اوســت
    مطمئنّــم کرم سَـجیّت اوست
    زنده دل بودنم به بَـرکـت اوست
    دل سراپرده ی مُحبّـت اوست

    دیده آیینه دار طلعت اوست

    اوست سالار و سرورم به دو کُون
    من بر او عبـد و نوکرم به دو کُون
    هست عشقش مُقَـدّرم به دو کُـون
    من که سر بر نَـیاورم به دو کُون
    گردنـَم زیر بـار مِنّــت اوست

    دیده تا هیـبتِ رَشـیدِ نـگـار
    سَرو از شَرم ، پا کشـیده کنار
    نیست این طُرْفه بیت خواجه،شُعار
    تو و طـُوبیٰ و ما و قـامت یار
    فکر هر کس به قدر همّت اوست

    گر که تاریک و روشنــَم چه عجب؟
    گر دَم از او نـمی زَنَم چه عجب؟
    گر دل از خود نمی کَنَم چه عجب؟
    گر من آلوده دامنَـم چه عجب؟
    همه عالم گواه عصمت اوست

    می کنم اعتـراف در همه جـــا
    با صدایی بلند و بانگ رَســـا
    گر چه من ذاکرش شدم امــّا
    من که باشم در آن حَرم که صبا
    پرده دار حـریم حُـرمت اوست

    عشقــبازی فقط شریعت ماست
    عشق ، دیـنِ حنــیف ملّت ماست
    ســندِ مُحــکم هویّت ماست
    دور مجنون گذشت و نوبت ماست
    هرکسی پنج روزه نوبت اوست

    گر به غم مبتلا شـُدیم چه باک؟
    نیــنوای بلا شـُـدیم چه باک؟
    با فراق آشنا شُــدیم چه باک؟
    من و دل گر فدا شدیم چه باک؟
    غَرَض اندر میان سلامت اوست

    محــمدقاسمی

    ********************


    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی