هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ

شعر شهادت امام کاظم علیه السلام۱۸

×××××××××××××××××××
زنجیره هفت آسمان در بند زنجیراست 
تنهاترین شب زنده دار از زندگی سیراست
 
از روزن تنگ سیاه حصر می تابد
یک رشته این نورعالم را فراگیر است
 
ایمان مطلق با سلاح سجده می جنگد 
هر ربنایش برهجوم کفر شمشیراست
 
سجاده اش بدکاره را هم آسمانی کرد 
موسی آل فاطمه دنیای تأثیراست
 
تنها اگر جسم نحیفی برعبا مانده
شیر درون بند آری بازهم شیراست
 
طوری به دور گردنش زنجیر پیچیده 
که مرغ زخمی نفس با سینه درگیراست
 
از گریه های مادریش می شود فهمید 
خیلی ز دست ناسزای خصم دل گیراست
 
زخمش تداعی می کند ویرانه را هر دم
حال پریشانش شبیه دختری پیراست
 
با دست بسته یاد آن طفل است ومی بیند 
دنبال سرها از سر ناقه سرازیراست
 
مثل سه ساله با غل و زنجیر خواهد رفت
پرواز مظلومانه اش بر بال تقدیراست
 
یک روز معراجش به عرش نیزه و امروز
بر خاک فرش کهنه از خورشید تصویر است
علی شکاری
×××××××××××××××××××
چه میفهمم من از درد و مصیبت های در زندان 
که میخواهم بخوانم روضه ی آقای در زندان
 
فقط این را بگویم فکر و ذکر دخترش این است
چه آید نیمه شبها بر سر بابای در زندان
 
از آنجاییکه یعقوبی ندارد تا کند مویه
بیا و گریه کن بر یوسف تنهای در زندان
 
دعایت میکنم هرگز نبینی رنگ زندان را 
که امیدی نخواهی داشت بر فردای در زندان
 
غیاث المستغیثین اش یقینا انقلابی کرد 
چه برکت ها ندارد ندبه و نجوای در زندان
 
برای علت خلق دو عالم حصر بی معناست
اگر چه خسته است از غصه و غم های در زندان
 
همیشه چشم زندانی به راه یک ملاقاتی ست 
موالی بی خبر هستند از مولای در زندان
 
تو هم باشی کلافه میشوی از بددهانی ها
یقین دارم که پیرت میکند غوغای در زندان
 
میاید آخر سر دیدن اولاد خود مادر 
بیا بشنو صدای حضرت زهرای در زندان
 
زمین خوردن به صورت را ببینی تازه میفهمی
دلیل  ناله ی جانسوز وا أمای در زندان
 
نشد آبی بنوشد در نتیجه با لب تشنه
شنیدی روضه ی مکشوف عاشورای در زندان !؟؟
علیرضا خاکساری
×××××××××××××××××××
مهدی رحیمی
تنت وقتی که در تشییع با در ربط پیدا کرد
مسیر روضه از اول به مادر ربط پیدا کرد
 
تو را برروی تخته پاره ای تشییع کردند و
به نوعی روضه با تابوت کوثر ربط پیدا کرد
 
سه روز آن جا که جسمت ماند درگرما به روی خاک
تنی با سر به آن مظلوم بی سر ربط پیدا کرد
 
نیاوردند نیمه شب سرت را غرق خاکستر
از اینجا روضه ی بابا به دختر ربط پیدا کرد
 
گریز روضه را اول زدم، با «نیمه شب» این شعر
درآخر تازه با موسی بن جعفر ربط پیدا کرد
 
همان«نیمه شبی» که یا رضا گفتی و این مقتل؛
به سطر رفتن جانسوز اکبر ربط پیدا کرد
 
میان ربط هایی که به هم دادم نفهمیدم
چگونه روضه ی اکبر به اصغر ربط پیدا کرد
 
نفهمیدم چه پیش آمد فقط دیدم که ملعونی؛
نشست و آخرش خنجر به حنجر ربط پیدا کرد
مهدی رحیمی
××××××××××××××××××××
رضا قاسمی
 
ای ولی نعمتِ ایران پدرت را کشتند
آه ، ای شاهِ خراسان پدرت را کشتند
 
در میان حرمت سینه زنان می گوییم ...
وامصییت که رضا جان پدرت را کشتند
 
آنقَدَر از نفس حیدری اش ترسیدند ...
آخر از ترس ، هراسان پدرت را کشتند
 
چارده سال ، سیه چالِ بلا جایش بود
عاقبت در دلِ زندان پدرت را کشتند
 
از بلا هر چه که می شد به سرش آوردند
امتِ دور ، ز انسان پدرت را کشتند
 
اشک ، در چشم و به لب ناله ی "خَلِّصْنی" داشت
در عوض با لب خندان پدرت را کشتند
 
تا که دیدند کسی نیست ، که یاری ش کند ...
چقَدَر ساده و آسان پدرت را کشتند
 
حتما آن لحظه که بارید ، برای جدش ...
موقع بارش باران پدرت را کشتند
 
گر چه از فرطِ شکنجه بدنش آب شده ...
تو بگو با لب عطشان پدرت را کشتند ؟
 
گر چه اصلا غُل و زنجیر ، لباسش شده بود
کِی دگر با تن عریان پدرت را کشتند ؟
رضا قاسمی
××××××××××××××××××××
چهارده سال بلا ؛ رنج؛ شکنجه ؛ دشنام
چهارده سال که اندازه ی صدسال گذشت
 
غنچه ی بوسه یقیناً به لبش میخُشکَد
عمر بابایی اگر دور ز اطفال گذشت
 
شب ظلمانی و زندان پی زندان یعنی
فرصت دیدن آن کوکب اقبال گذشت
 
غیر یک پرده که افتاده زمین هیچ ندید
هر کس از پهلوی این کعبه آمال گذشت
 
زهر کشتش نه جای تاریک و نمور
وای من شعر چرا از لب گودال گذشت
 
کربلا زُلزلتِ الارض چه آمد به سرت
حرفهایی است که در سوره ی زلزال گذشت
 
تیرها یک کفن از پر به تنش پوشاندند
خنجر از حنجرش آه به جنجال گذشت
 
چون سرش رفت سر نیزه دنیا خواهان
کار از غارت گهواره و خلخال گذشت
 ×××××××××××××××××××
مهدی رحیمی
تازیانه ضربه اش برای گونه مُهلک است
مُهلک است اگر به دست سِندی ابن شاهک است
 
جز سکوت فاطمیِّ تو که کرده عاجزش
ذکر یا علی علی برای او مُحرّک است
 
آن سیاه چال که تورا گرفته دربغل
معدن سخاوت است و مهبط ملائکه ست
 
در سیاه چال نیز مکتبت ادامه یافت،
شیعه شد دوروزه پیش تو هر آنکه مُشرک است
 
بعد تازیانه نیمه شب در این سیاه چال
هم صدای خِش خِش است و هم صدای چِک چِک است
 
پرشد از ملائکه فضای آن که بی گمان
جان ز پیکرت در آستانه ی متارکه ست
 
پهلو و سر از اَدلّه ی به حق شیعه است
ساق پای خونی تو هم در این مدارک است
 
صورتی که تکیه داده روی تخته چون تنت
سیرت بهشت مؤمنون عَلَی الْاَرائِک ست
 
بین هشت ونُه دوباره مجلس عزا به پاست
چارده دوباره روضه خوان هفتمین یک است
 
با سلام چرخ می زنیم دور مرقدش
پاسخ ملائکه به ما وَزِد وَ بارِک است
 
سفره اش جهان خلقت است شرق تا به غرب
آن که بر حوائج همه نگفته  مالک است
مهدی رحیمی
×××××××××××××××××××
حسن لطفی
در گوشه‌ای شکسته زِ آوارِ بی کَسی
تنها اسیر و خسته و بی آشنا منم
یلدا ترین شب است شبِ این سیاه چال
پیر و نحیف و بی‌کَس و بی هَم‌صدا منم
 
با خشت‌هایِ سنگی و با میله‌های خویش
زندان به حالِ  روز و شبم گریه می‌کند
خون می‌چکد زِ حلقه و می‌سوزم از تَبَم
زنجیر هم به سوزِ تَبَم گریه می‌کند
 
پوسیده پیکرم که در این چهارده بهار
در تنگنایِ سرد و نموری فتاده‌ام
از بارِ حلقه‌های ستم خُرد گشته‌ام
دور از شعاعِ کوچک نوری فتاده‌ام
 
چشمم هنوز خیره به در باز مانده است
خونابه بر لبم پِیِ هر آه آمده
گویی فرشته است که در باز می‌کند
اما نه باز قاتلم از راه آمده
 
اینبار هم به ناله‌یِ من خنده میزند
دستی به زخم تازه‌ای زنجیر می‌کشد
با هر نفَس به کُنجِ لبم خون نشسته است
با هر تپش تمامِ تنم تیر می‌کشد
 
چشمم به میله‌های قفس خو گرفته است
کِی می‌شود که خنده به رویِ رضا زنم
کو دخترم که باز بخندد برابرم
کِی می‌شود که شانه به مویِ رضا زنم
 
ای بی‌حیا ترین که مرا زجر میدهی
در زیرِ تازیانه چنین ناروا مگو
خواهی بزن دوباره مرا یا بکش مرا
اما بیا به مادرِ من ناسزا مگو
حسن لطفی
×××××××××××××××××××
محمد جواد شیرازی
از زخم و درد و رنج ها منظومه دارم
از عمر خود پرونده ای مختومه دارم
دردی شبیه مادر مظلومه دارم
امشب هوای دخترم معصومه دارم
 
از اشک، روی گونه ام سِیلی گرفته
بابا کجایی که دلم خیلی گرفته؟!
 
تحقیرهای دشمنم را صبر کردم
زنجیرِ دور گردنم را صبر کردم
خونابه ی روی تنم را صبر کردم
این روزها جان کندنم را صبر کردم
 
کاظم اگرچه من لقب دارم خدایا
عجل وفاتی روی لب دارم خدایا
 
بدکاره آمد تا نظر کردم دلش سوخت
تا یک نگاهِ مختصر کردم دلش سوخت
از غفلتش او را خبر کردم دلش سوخت
وقتی دعایش بیشتر کردم دلش سوخت
 
من معجزه کردم که شد چون بشْرِ حافی
این ها برای قوم غافل نیست کافی
 
 تشنه که بودم حرف از آب خنک زد
وقت نمازم بی هوا من را کتک زد
با ناسزا بر روی زخم من نمک زد
بی احترامی کرد و هی من را محک زد
 
نامرد می داند که چون عباس هستم
بر نام زهرا و علی حساس هستم
 
قدِ تنومند مرا چون دال کردند
ساق پر از درد مرا پامال کردند
جسم نحیفم داخل گودال کردند
ساده بگویم پیکرم را چال کردند
 
حتی برای خم شدن هم جا ندارم
دیگر برای این همه غم جا ندارم
 
باید فقط گریانِ بر کرب و بلا شد
جد غریبم با لب تشنه فدا شد
جانم فدایش که ذبیحاً بِالْقَفا شد
جسمش سه روزی در دل صحرا رها شد
 
با روضه های نعلِ تازه آشنایم
هر استخوان او شده چون ساق پایم
 
جسمم اگر چه رفت روی تخته پاره
دیگر نشد پیراهن من پاره پاره
پیر لعینی باز هم زد استخاره
با قصد قربت با عصا می زد دوباره
 
نامردها جد مرا صد جور کشتند
نامردها جد مرا بد جور کشتند
محمد جواد شیرازی

×××××××××××××××××××

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی