هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ

شعر شهادت امام کاظم علیه السلام۱۶

  • ۴۶ نمایش
  • شعر شهادت امام کاظم علیه السلام۱۶
    ×××××××××××××××××××
    انیسِ این شب تاریک چهارده سالم
    شب است و گریه به حالم کند سیه چالم
    اگر چه رفته زِ دستم حسابِ این شبها
    نرفته از نظرم خاطراتِ اطفالم
    اُمیدِ دیدنِ رویِ رضا ندارم حیف
    از این دو چشمِ نحیف و دو پلکِ بی حالم
    چنان فشرده مرا در میانِ خود زنجیر
    که حلقه حلقه فرو رفته در پَر و بالم
    دوباره کعبه نِی امشب سری به من زد و رفت
    دوباره طعنه گرفته سراغِ احوالم
    به رویِ خاک مسیرِ کشیدنم پیداست
    شکسته میروم و هر دو پا به دنبالم
    رسیده سندی شاهک،دوباره می خندد
    و من بخاطرِ مادر دوباره می نالم
    حیا نمی کند و بعدِ زخمِ سیلیِ او
    به یادِ داغِ مدینه به یادِ نُه سالم
    حسن لطفی
    ×××××××××××××××××××
    دارد نشان یوسف از زندان بر شانه های باد می آید
    اما نمیدانم چرا دارد پیراهن از بغداد می آید
    وَجعل مِن اَهلی خواند و هارون را،موسی کنار خود برادر دید
    موسی بن جعفر را چرا هارون با منطق بیداد می آید
    سی شب کجا موسی!؟چه میخوانی؟ پایان ده اَتممنا بِعشرت را
    موسای ما را چارده سال از ، زندان به زندان یاد می آید
    هم خشمگین است از ستمکاران  هم کاظمین الغیظ بر یاران
    هرکس امام المتقین شد هان ! با جمعی از اضداد می آید
    زندان عبادتگاه شد با او  ، بدکاره هم آگاه شد با او
    اصلا از این آقا مگر کاری جز یاری و امداد می آید!؟
    خَلِّصنی از زندان از این آزار،یارب ! چُنان کز سنگ و آهن، نار
    وقتی که از در وقتی از دیوار،غم می چکد فریاد می آید
    زندانی بغداد ما کارش، با سِندی بن شاهِک افتاده است
    سم کار خود را می کند آخر ،هر کار از این جلاد می آید
    ایرانیان شوق خراسان را در کاظمینش جستجو کردند
    حس زیارتنامه ی او نیز از صحن گوهرشاد می آید
    باب الحوائج اوست یعنی ما ، هر وقت مشهد آرزو کردیم
    دیدیم بوی حضرت کاظم  از پنجره فولاد می آید
    محسن ناصحی
    ×××××××××××××××××××
    هر عاشق سرگشته ای که غرق حیرانی ست
    آقاست مادامی که در دام تو زندانی ست
    در سینه ام جز مهر تو جاری نخواهد شد
    با شوق مدح تو لبم گرم غزل خوانی ست
    هر کس که خرج غیر تو کرده ست طبعش را
    قطعا ضرر کرده ، پریشان از پشیمانی ست
    مانند "بشر حافی" خود سر به راهم کن
    رو کن به این دل این دلی که رو به ویرانی ست
    باب الحوائج شربتی... یک لقمه ی نانی...
    مولا پذیرا باش دل مشتاق مهمانی ست
    لطفی کن امشب در به روی سائلت واکن
    من که خبر دارم در این خانه فراوانی ست
    عمری نمک گیر تو میباشیم و بدبخت است
    هرکس کنار سفره ی اولاد زهرا نیست
    شیراز ، قم ، مشهد شهادت میدهند آقا
    این سرزمین از لطف تو همچون گلستانی ست
    یک پنجره فولاد باید ساخت در صحنت
    این ایده از آن هنرمندان ایرانی ست
    تحویل میگیری دوچندان در حریم خود
    از جمع زوارت هر آن کس که خراسانی ست
    از تو نوشتن از تو خواندن روی منبرها
    کار فؤاد و دعبل و عمان سامانی ست
    مولا سفارش کن مرا در نزد فرزندت
    رؤیای من رؤیای پیرمرد سلمانی ست
    بین دو راهی مانده ام در مرثیه دیگر
    این شعر هم سردرگم ابیات پایانی ست...
    شبهای تو با اذیت و آزارها طی شد
    ساق شکسته شاهد غم های طولانی ست
    بر روی پل جسم تو را دیگر رها کردند
    تا صبح محشر از غم تو دیده بارانی ست
    از بس کفن آمد برایت مجلس شعرم
    دیگر اسیر جذر و مدی فوق طوفانی ست
     
    علیرضا خاکساری
      ×××××××××××××××××××
    از ماتم اولاد علی بود ،کز اول
    چشم همه بارانی و دل سوختنی شد
    دل سوخت ازین غصه که از یوسف زهرا
    در دام بلا آن همه حرمت شکنی شد
    آغاز شد از کوچه و از مادر سادات
    اینگونه جسارت به ائمه علنی شد
    هر روز بلا دید و جفا دید و کتک خورد
    هر روز بر او و پدرش بد دهنی شد
    یک جلوه حسینی شد و جسمش به زمین ماند
    مسموم شد و شیوهء قتلش حسنی شد
    جا ماندنِ جسمش روی خاکِ پُلِ بغداد
    یادآورِ جا ماندنِ صد پاره تنی شد
    سهم پسر فاطمه شد گوشۀ زندان
    سهم پسر دیگر او بی کفنی شد
    سادات ببخشند پس از غارت خیمه
    با بردنِ خلخال ، جسارت به زنی شدد
     
    مهدی مقیمی
     ×××××××××××××××××××
     مانند تو کسی تک وتنها نمی شود             
                 زندانی مصیبت و غم ها نمی شود
    جسمت اسیر ضربه شلاق و ناسزاست        
                   این زخم های کینه مداوا نمی شود
    این رسم میزبانی یک روزه دار نیست           
                 افطار او به مشت ولگد وا نمی شود
    زنجیرها رسانده سرت را به زانویت          
                  "کاغذهم این چنین که تویی تا نمی شود"
    اعضای پیکر تو زهم منفصل شده              
                   این پا دگر برای شما پا نمی شود
    این سرفه های خشک تو یعنی که تشنه ای  
                  آبی نصیب حضرت دریا نمی شود
    آری تو هم به جد غریبت کشیده ای           
                ننویسم از مصیبت عظما نمی شود
    شکرخدا که دختر تو جای دیگری ست          
                  با پیکر نهیف تو تنها نمی شود
    اما دلم گرفته ز اندوه دختری               
                  طشت وسر و سه ساله و بابا نمی شود
    شکرخدا که دست تو انگشتری نبود           
                 بر روی دستهای تو دعوا نمی شود
    هنگام حمل پیکرتان بین کوچه ها              
            شادی و صوت و هلهله برپا نمی شود
    محمود یوسفی
     ×××××××××××××××××××
    درد محض است مداوا شدنش ممکن نیست
    کاش راحت شود آقا، شدنش ممکن نیست
     
    لخته خونها به کلیمیش حسادت کردند
    با لب پاره که موسی شدنش ممکن نیست
     
    با همان ضربه‌ی اول نفسش بند آمد
    به زمین خورده ولی پا شدنش ممکن نیست
     
    این عبا پیکر آقاست، از آن رد نشوید
    باز هم گمشده، پیدا شدنش ممکن نیست
     
    دست و پایی که شکسته س ورم هم دارد
    بین این سلسله ها، جا شدنش ممکن نیست
     
    یک لگد خورده و یاد در و دیوار افتاد
    بی خیال غم زهرا شدنش ممکن نیست
     
    زیر شلاق تنش سوخت ولی نیزه نخورد
    شکر که غارت اعداء شدنش ممکن نیست
     
    پیکرش هفت کفن داشت، خیالم جمع است
    بی کفن، کشته صحرا شدنش ممکن نیست
    ×××××××××××××××××××
    محمد حسن بیات لو
     تمام آرزویم هست ببینم بچه هایم را
    ببینم که خدا کرده اجابت ربنایم را
     
    دراین مدت که زندانم همیشه زاروگریانم
    از اینکه من نمی بینم رخ ماه رضایم را
     
    دلم تنگ است میخواهم کنار دخترم باشم
    بیندازد به روی سر دوباره این عبایم را
     
    بگیرم دستهایش را بگیرد دست هایم را
    اگرچه خوب میدانم که میگیرد عزایم را
     
    ندارم یک ملاقاتی به غیر یک نفر-آن هم
    که با شلاق می آید ببوسد جای جایم را
     
    در اینجا سندی نامرد بلائی برسرم اورد
    که جز مردن نمی‌بینم علاج زخم هایم را
     
    ندارم قوتی حتی که برخیزم به روی پا
    فشار ضربه ی پایی شکسته ساق پایم را
     
    ندارد روزنی زندان امان ازدست زندانبان
    بیا ای مادرم زهرا ببینی کربلایم را
    محمدحسن بیات لو
    ×××××××××××××××××××
    عمری زدیم از دل صدا باب الحوائج را
    خواندیم بعد از ربنا باب الحوائج را
    روزی ما کرده خدا باب الحوائج را
    از ما نگیرد کاش یا باب الحوائج را
     
    هرکس صدایش کرد ، بیچاره نخواهد شد
    کارش به یک مو هم رسد ، پاره نخواهدشد
     
    یادش به خیر آن روزها که مادر خانه
    گهگاه میزد پرچمی را سر درِ خانه
    پر میشد از همسایه ها دور و بَرِ خانه
    یک سفره ی نذری قدر وُسع شوهر خانه
     
    مادر ، پدرها همین که کم می آوردند
    یک سفره ی موسی بن جعفر نذر می کردند
     
    عصر سه شنبه خانه ی ما رو به راه می شد
    یک سفره می افتاد درد ما دوا می شد
    با اشک وقتی چشم مادر آشنا می شد
    آجیل های سفره هم مشگل گشا می شد
     
    آنچه همیشه طالبش چندین برابر بود
    نان و پنیر سفره موسی بن جعفر بود
     
    گاهی میان روضه ی ما شور می آمد
    پیر زنی از راه خیلی دور می آمد
    با دختری از هر دو چشمش کور می آمد
    بهر شفای کودک منظور می آمد
     
    یک روز در بین دعا ما بین آمینم
    برخاست از جا گفت دارم خوب میبینم
     
    آنکه توسل یاد چشمم داد مادر بود
    آنکه میان روضه میزد داد ، مادر بود
    آنکه کنار سفره می افتاد مادر بود
    گریه کُن زندانیِ بغداد مادر بود
     
    حتی تنفس در سینه ی او گیر می افتاد
    هر بار که یاد غل و زنجیر می افتاد
     
    میگفت چیزی بر لبش جز جان نیامد ؛ آه
    در خلوت او غیر زندان بان نیامد ؛ آه
    این بار یوسف زنده از زندان نیامد ؛ آه
    پیراهنش هم جانب کنعان نیامد ؛ آه
     
    از آه او در خانه ی زنجیر ، شیون ماند
    بر روی آهن تا همیشه ردّ گردن ماند
     
    این اتفاق که بسیار می افتاد
    هرشب به جانش دست لاکردار می افتاد
    درنیمه شب موقع استغفار می افتاد
    آنقدر میزد دست او از کار می افتاد
     
    وقتی که فرقی بینشان در چشم دشمن نیست
    صد شکر که مَرد است زیر دست و پا زن نیست
    ××××××××××××××××××× 
    به زیر غربت سنگین زندان
    کمی پائین‌تر از پائین زندان
    تَرَک زد بر رخ آئین زندان
    شکستم در شب غمگین زندان
     
    به غربت ، آتش افتاده به جانم
    کجایی دخترم معصومه جانم
     
    مرا در این سیاهی چال کردند
    تَنَم را با لگد پامال کردند
    نگهبانِ مرا دجال کردند
    و یک روزِ مرا صد سال کردند
     
    نمانده بر عبایم تار و پودی
    ز رفت و آمد پای یهودی
     
    ز بس که سرد و تاریک نمور است
    ته زندانِ آخر مثل گور است
    اگر چه پاسبان آن شرور است
    بساط سجده اما جور جور است
     
    شکسته ساقه با زخم تبر ؛ وای
    قیام از سجده با درد کمر ؛ وای
     
    همین که از لبم فریاد افتاد
    گره شد مشت و در دستان جلّاد
    چنان زد از دهان ، دندانم افتاد
    مرا تا مرز جان دادن فرستاد
     
    به محض آب گفتن سِندیِ مست
    لبم را پُر ز خون می کرد با دست
     ×××××××××××××××××××
    قیاسی ساده می بندم امامی با پیمبررا
    غم موسی بن عمران و غم موسی بن جعفر را
    دوتا موسی که هردو رهبری کردند در عالم
    یکی قوم مسلمان را و آن یک قوم کافر را
    یکی خود جلوه ای از جلوه های نور حیدر بود
    یکی بیهوش شد در طور وقتی دید حیدر را
    یکی کشت و فراری گشت حقی چون که ناحق شد
    یکی با کاظم الغیظی به زیر انداخته سر را
    دوتا موسی دوتا هارون زمان اما به نامردی
    رشیدش کرد و دشمن کرد هارون برادر را
    دوتا موسی یکی سرگرم فرزندان خود بود و
    نمی دید این یکی در حبس تا نُه سال دختر را
    یکی مادر در آب نیل رفت و داد بر آبش
    یکی در آتش در داد محسن را و مادر را
    عصای حضرت موسی کجا و آن امامی که
    عصای پیریش می کرد دیوار برابر را
    کجا در حبس موسی را چنین شلاق آوردند
    به جرم اینکه شبها خوانده بود آیات کوثر را
    مهدی رحیمی
    ×××××××××××××××××××
    رشته‌ی دلهای عاشق پشت این در بسته شد
    رزق ما از سفره‌ی موسی ابن جعفر بسته شد
    تا خبر آمد غروب از خانه بیرون می‌زند
    با هجوم سائلان از صبح معبر بسته شد
    مشت ما را وا نخواهد کرد وقتی از کرم
    مشت مسکین درش با کیسه‌ی زر بسته شد
    آنکه از کار پیمبرها گره وا می‌کند
    دست و پایش در غل و زنجیر آخر بسته شد
    ای خدا آزاد بودن پیشکش این ظلم چیست؟
    در قفس حتی پر و بال کبوتر بسته شد
    یک نفر با تازیانه آمد و در باز شد
    یک نفر با تازیانه آمد و در بسته شد
    تازیانه رفت بالا چشم مادر تار گشت
    تازیانه خورد بر تن چشم مادر بسته شد
    آه روی تخته پاره ساق پایش بند نیست
    بیش از این حرفی ندارم روضه ها سربسته شد
    میلاد حسنی
     ×××××××××××××××××××

    موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۰

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی