هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۳:۲۸ ب.ظ

اشعار وفات حضرت زینب سلام الله علیها۱۴

  • ۵۶ نمایش
  • اشعار وفات حضرت زینب سلام الله علیها۱۴

    ×××××××××××××××××××

    رضا قاسمی

    گریه کردم روضه ی سخت تو را یک سال و نیم

    زهر شد در کام من آب و غذا یک سال و نیم

    در شگفتم ، من که با تو زنده بودم روز و شب ...

    زنده ماندم بی وجودِ تو چرا یک سال و نیم ؟!

    هیچ جا حتی گلستان هم دلم را وا نکرد

    بعدِ تو هر چیز ، دق داده مرا یک سال و نیم

    با سرِ تو سر شده روز و شبِ این سرنوشت

    پیش چشمم بوده ای بر نیزه ها یک سال و نیم

    "کاش می شد زودتر جانم شود تقدیم تو " ...

    بوده بر روی لب من این دعا ، یک سال و نیم

    ابرِ باران زای چشمم لحظه ای خشکی ندید

    مثل طوفان بود ، این آب و هوا یک سال و نیم

    جسم من اینجاست ، روحم در کنار قبر تو

    هم در اینجا بودم و هم کربلا ، یک سال و نیم

    روز و شب صد بار مردم من ، در این یک سال و نیم

    بوده در تقویم من ، این بدترین یک سال و نیم

    آه ، از آن ساعتی که کربلایت سرخ شد

    سنگ های نینوا هم در عزایت سرخ شد

    تا که خونت ریخت بر روی زمینِ قتلگاه ...

    آسمان لرزید از داغت ، برایت سرخ شد

    بعدِ تو روی حرامی ها به رویم باز شد

    صورت من از جسارت بینهایت سرخ شد

    دست و پای خواهرت از تازیانه شد کبود

    بعد از آنکه بین مقتل دست و پایت سرخ شد

    رفتی و شد خواهر تو همسفر با حرمله

    بهر هتک حرمت من اشکهایت سرخ شد

    روی نیزه بودی و نیزه برایت خون گریست

    خاک های کوچه ها هم در قفایت سرخ شد

    آه ، قرآن خواندی و چوبی به لبهای تو خورد

    آنقَدَر کوبید ، تا لحن صدایت سرخ شد

    حال ، از داغ تو آه و شیون من سرخ شد

    در غم پیراهنت ، پیراهن من سرخ شد

    ×××××××××××××××××××
    قاسم نعمتی

    امشب ببخش ما را به احترام زینب

    با بنده کن مدارا به احترام زینب

    با آنکه رو سیاهم لبریز از گناهم

    اما مران گدا را به احترام زینب

    با دست گیری خود شرمنده کردی عمری

    این عبد بی حیا را به احترام زینب

    بیمار دوره گردم بر کام من چشاندی

    طعم خوش شفا را به احترام زینب

    با برگه ی شهادت کن عاقبت بخیرم

    تکمیل کن عطا را به احترام زینب

    آیا شود ببینم هنگام جان سپردن

    ارباب با وفا را به احترام زینب

    بادیده های گریان  من آمدم بگیرم

    امضایِ کربلا را به احترام زینب

    از روی تل صدا زد ای شمر برنگردان

    با پا عزیز ما را به احترام زینب

    بردار چکمه ات را از روی سینه ی شاه

    به احترام زهرا به احترام زینب

    با نعل های تازه کمتر بهم بریزید

    آقای سر جدا را به احترام زینب

    جای کفن بپیچید دورتنم رفیقان

    یک تکه بوریا را به احترام زینب

    ×××××××××××××××××××
    مهدی مقیمی

    همیشه غرقِ غمم نقلِ این دقایق نیست

    که حال و روزِ من آن حال و روز سابق نیست

    من آن صنوبر خشکم که شعله ور شده ام

    از آنچه فکر کنی بی تو پیر تر شده ام

    نصیب من شده این قامتی که خم شده است

    ز گریه نور دو چشمم چقدر کم شده است

    مدینه بی تو برایم همیشه تاریک است

    گمان کنم که زمان وصال نزدیک است

    به خانه غصّۀ هجده شهید آوردم

    سرِ شکسته و موی سپید آوردم

    ز دست گریۀ ما اهل شهر خسته شدند

    چقدر زینب و ام البنین شکسته شدند

    هوای نوحه سرایی گرفته ایم حسین

    چقدر روضه دوتایی گرفته ایم حسین

    چقدر ما دو نفر مستمع شدیم و رباب

    برای ما دو نفر خواند روضۀ غمِ آب

    هنوز حرفِ نگفته زیاد دارم من

    هنوز کرببلا را به یاد دارم من

    هنوز  در تبِ داغِ خیام میسوزم

    هنوز گریۀ بر توست کارِ هر روزم

    هنوز ملتهب از بودنم به بزمِ مِی ام

    هنوز در شوکِ دیدارِ تو به روی نِی ام

    هنوز هر طرفی ظرف آب می بینم

    مدینه را به سرِ خود خراب می بینم

    هنوز جان به لبِ نعل و استخوان توام

    هنوز گریه کنِ زخم خیزران توام

    هنوز جسم علی اکبرت به یادم هست

    هنوز تشنگیِ اصغرت به یادم هست

    هزار مرتبه آنچه گذشت را دیدم

    هزار مرتبه در خواب ، تشت را دیدم

    نوشته روی دلم روضۀ مُفَصَّلِ تو

    فضای سینۀ من شد کتابِ مقتل تو

    قسم به تربتِ پنهان و خاکیِ مادر

    مدینه بی تو به دردم نمی خورد دیگر

    منی که آینۀ غصه های ساداتم

    دوباره راهیِ پس کوچه های شاماتم

    زِ قبرِ طفل تو باید غبار گیرم من

    کنار قبر سه ساله ، قرار گیرم من

    ×××××××××××××××××××
    محـمد حسین مدرسی

    کوفیان را که تو در کوفه تماشا کردی

    خطبه ها خواندی و الحق که تو غوغا کردی

    همه گفتند که حیدر به میان آمده است

    دشمنان پدرت را همه رسوا کردی

    گفتی از حیله و نیرنگ همه کوردلان

    و تو حق را به همان معرکه افشا کردی

    لرزه ها بر بدن غاطبه ی شهر افتاد

    کوفه را صحنه ای از محشر کبری کردی

    با همان خطبه عجب جنگ نمایان کردی

    کمر هرچه حرامی تو ز قد تا کردی

    جلوی چشم همه خنده به رویت کردند

    تو به چشم اسرا اشک خود اخفا کردی

    کوفیان خنده کنان هلهله برپا کردن

    مثل یک شیر عرب ولوله برپا کردی

    کمرت خم شد از آن اوج مصیبت بانو

    یادی از مادر خود حضرت زهرا کردی

    کوفه یادآور مظلومیت حیدر بود

    یاد مظلومیت و غربت مولا کردی

    من نگویم که چه بر قاری قرآن کردند

    ناله و لعن خودت را تو به اعدا کردی

    و دریغا که در این کوفه دگر سقا نیست

    که تو او را ز حرم راهی دریا کردی

    آخر قصه تو با غصه ی خود فهماندی

    صبر بر حادثه را بر همه معنا کردی

    ×××××××××××××××××××
    مرضیه عاطفی

    حرامی دید آشوب تو را چشم ترَت را نه

    تحمل میکنم اما وداعِ آخرت را نه

    لباست کهنه پیراهن٬ تحمل میکنم باشد

    ولی ای عشق غارت کردن انگشترت را نه

    غریبی تو را شاید دهَم دست فراموشی

    هجوم و ازدحام شمرها دور و برت را نه

    فراموشم شود گاهی لبان تشنه ات اما

    به روی خاک های داغِ صحرا پیکرت را نه

    اسارت شاید از یادم رود! یک عمر باورکن؛

    به دختر بچه ها طرز نگاه دخترت را نه

    نبودی و به شهر شام بی انصاف ها بردند

    زنان خویش را در پرده اما خواهرت را نه

    بیادم هست گفتی: زینبم آسوده خاطر باش

    سرم را میدهم اما نخی از معجرت را نه!

    ×××××××××××××××××××
    محـمد جواد شیرازی

    من زینبم، مریم دخیل چادرم شد

    در کسب رزق از آسمان ریزه خورم شد

    عمری فقیر بخشش دست پُرم شد

    خرج حمایت از ولی هر عنصرم شد

    گرچه ز نسل یاسم و حساس هستم

    در معرکه یک پارچه عباس هستم

    من زیبنم، اسطوره ی سوز و گدازم

    در نیمه شب ها عاشق راز و نیازم

    حاجت دهد حتی نخ چادر نمازم

    جوشن که می خوانم خدا با هر فرازم...

    ... می گوید این ناموس من فرزند زهراست

    فخر تمام کائنات و عرش بالاست

    در راه عشق دلبرم زهرا ترینم

    هرچه بلا نازل شود از صابرینم

    زاکیه ام، معصومه ام، اهل یقینم

    من دختر حیدر امیرالمومنینم

    فکری برای دفع هر نیرنگ کردم

    با خطبه هایم مثل زهرا جنگ کردم

    در شام و کوفه حرص دین خوردم برادر

    کعب نی از شمر لعین خوردم برادر

    از بام، سنگ آتشین خوردم برادر

    با دست بسته بر زمین خوردم برادر

    در هر کجا خوردم زمین، با اشک و با آه

    زیر کتک گفتم فقط الحمدلله

    اصلا که گفته کوچه ی اشرار رفتم

    بی معجر و بی پوشیه بازار رفتم

    باور نکن در مجلس اغیار رفتم

    دیدی اگر در بزم مِی ناچار رفتم...

    ...می خواستم تا جامه ات را پس بگیرم

    می خواستم عمامه ات را پس بگیرم

    از بس که اهل غفلت و دنیا پرستند

    این قوم با اوصاف ما بیگانه هستند

    یک روز رأست را روی نیزه شکستند

    روزی دگر نامردها بر شاخه بستند

    خیلی برایت گریه کردم با رقیه

    لعنت بر این دل سنگی آل امیه

    طفلک رقیه پلک و ابرویش شکسته

    سنجاقِ سر در لای گیسویش شکسته

    اصلا خبر داری که بازویش شکسته

    با ضرب پای زجر، پهلویش شکسته

    از هر طرف پا می شود آخر می افتد

    دستش شکسته غالبا با سر می افتد

    سایه نشسته بر تنش مانند مادر

    شد باغ لاله دامنش مانند مادر

    خونی شده پیراهنش مانند مادر

    شد نیمه کاره، دیدنش مانند مادر

    بار سفر بسته پرستو زار و خسته

    کنج خرابه ساکت و تنها نشسته

    خیلی خسارت بین شهر شام دیدیم

    معنای غربت بین شهر شام دیدیم

    صدها مصیبت بین شهر شام‌ دیدیم

    ما هتک حرمت بین شهر شام دیدیم

    خیلی عوض شد قد و بالای رشیدم

    از بس مصیبت های سنگینی چشیدم

    ×××××××××××××××××××
    حسن لطفی

    به مدینه خبرِ سوختنش را نبَرید

    آه در سایه بیایید تنش را نبرید

    پیشِ او نامِ حسین و حسنش را نبرید

    از روی سینه‌یِ او پیرهنش را نبرید

    بگذارید که راحت بدهد جان زینب

    هرچه کردند نسوزد دَمِ آخر که نشد

    یا کمی کم بشود گریه‌یِ خواهر که نشد

    یا به عباس نگوید غمِ معجر که نشد

    یا نخواند نَفَسی روضه‌یِ حنجر که نشد

    چه پریشان شده امروز ، پریشان زینب

    بی نَفس مانده و بالایِ سرش نیست کسی

    رو به قبله شده و دور و برش نیست کسی

    تا بگیرند زیرِ بال و پَرش نیست کسی

    یا بگیرند خبر از جگرش نیست کسی

    زیرِ لب داشت حسینیم سَنَ قوربان زینب

    یادش اُفتاد خودش دید پرش را بُردند

    دیر آمد سرِ گودال سرش را بُردند

    با سرِ نیزه‌یِ سرخی پسرش را بُردند

    زودتر از زن و بچه خبرش را بُردند

    میدَودَ در وسطِ خیمه‌ی سوزان زینب

    یک طرف داشت سنان باز سنان را میزد

    یک طرف حرمله هم پیر و جوان را میزد

    همه‌ی قافله را  دخترکان را میزد

    جای شلاق به تن چوبِ کمان را میزد

    تک و تنها شده با جمعِ یتیمان زینب

    چه کند ، مادری از طفل نشان میخواد

    کودکِ بی رَمَقی تکه‌یِ نان میخواهد

    دختری آمده از عمه توان میخواهد

     راه رفتن به رویِ آبله جان میخواهد

    میرود تا برسد گوشه‌ی ویران زینب...

    ×××××××××××××××××××
    امیر عظیمی

    نور زهرا مآب، یا زینب

    بنتِ آُمُّ الکتاب، یا زینب

    پرچم انقلاب، یا زینب

    جلوه ی بوتراب، یا زینب

    السلام ای عقیله ی حیدر

    ذوالفقارِ قبیله ی حیدر

     

    زینب، ای ستر آستان حرم

    بعد عباس، پاسبان حرم

    دژ مستحکم میان حرم

    ای فدایت مدافعانِ حرم

    تا که سردارتان سلیمانی است

    کار داعش فقط پشیمانی است

     

    نُه فلک، سوگوارِ تو بی بی

    آسمان، اشکبار تو  بی بی

    قلب ها، داغدار تو بی بی

    اجل آمد کنار تو، بی بی

    عرش را دیده ارغوانی کن

    با اجل نیز روضه خوانی کن

     

    اجل ای مرهمی به پیکر من

    التیام دل پر آذر من

    بنشین اندکی برابر من

    تا بگویم، چه آمده سر من

    شرح حالم، نگفته معلوم است

    در دلم، داغ پنج معصوم است

     

    جدّ من تا که رفت، غم آمد

    غصه با من، قدم قدم آمد

    پشت در، شعله ی ستم آمد

    وای از آن دم که مادرم آمد

    پسِ در، مادرم ز پا افتاد

    او که جان داد مرتضا افتاد

     

    ای اجل؛ پشت هم، بلا دیدم

    فرق منشقِ مرتضا دیدم

    پاره ی قلب مجتبی دیدم

    من امامی به کربلا دیدم

    قد کمان، سوخته، دریده جگر

    نیمه جان، پای پیکر اکبر

     

    من غریبی شاه را دیدم

    سرور بی سپاه را دیدم

    به لبش ذکر « آه، آه» را دیدم

    گودیِ قتلگاه را دیدم

    عرش را دیده ام به خاک افتاد

    به روی خاک، چاک چاک افتاد

     

    دیده ام شمر، خنجر آورده

    دشنه را روی حنجر آورده

    ناله ی عرش را در آورده

    چکمه را روی پیکر آورده

    مست شد با دوازده ضربت

    سر او را برید با سرعت

     

    ای اجل، نوبت اسارت شد

    خیمه، بعد از حسین؛ غارت شد

    به زنان حرم جسارت شد

    غصه ی من، همین عبارت شد

    آی زینب، حرم شده غارت!!

    پس کجا رفته این علمدارت؟!

     

    آه، از شام و آن همه آزار

    از گذار یهودِ بی مقدرار

    تنه خوردم از در و دیوار

    بنتِ زهرا و مجلس اغیار

    مست بودند و تاب می خوردند

    دور زینب، شراب می خوردند

    ××××××××××××××××× 

    موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۱۱

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی