هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۱۲:۴۶ ق.ظ

اشعار اربعین امام حسین علیه السلام-16

  • ۴۲ نمایش
  • اشعار اربعین امام حسین علیه السلام-16

    *************************
    اربعین آمد دلا امروز زینب خسته است
    آمده بر کربلا امروز زینب خسته است
    در کنار مرقد شش گوشه بنت المرتضی
    گویی افتاده زپا امروز زینب خسته است
    این همان بنیان کن کاخ ستم باشد ولی
    داردآهنگ عزا امروز زینب خسته است
    ای شهیدان بهر استقبال او کاری کنید
    بوده حامی شما امروز زینب خسته است
    ای برادر حال خواهر را نمی پرسی چرا
    همچو نی دارد نوا امروز زینب خسته است
    خیز ای عباس پرچم را از او تحویل گیر
    قامتش گشته دو تا امروز زینب خسته است
    ای علی اکبر قطار عمه ات برگشته است
    گوید ای مشکل گشا امروز زینب خسته است
    کلامی زنجانی

    ***************************

    وقتی از پیش تو رفتم پر من سالم بود

    چادرم ، پوشیه ام ،معجر من سالم بود

    حرمتی داشتم و پیکر من سالم بود

    به خداوند قسم که سر من سالم بود

    ولی امروز ببین بال و پرم ریخته است

    معجرم گم شده و موی سرم ریخته است

    این چهل روز فقط فکر تنت بودم من

    فکر غارت شدن پیرهنت بودم من

    فکر انگشت و عقیق یمنت بودم من

    یاد در هرم عطش سوختنت بودم من

    چقدر پیر شدم موی مرا می بینی ؟

    رد شلاق به بازوی مرا می بینی؟

    خاطرم هست که بالای سرت غوغا شد

    بر سر غارت عمامه ی تو دعوا شد

    نیزه ای در دهنت رفت و به زحمت جا شد

    شمر از روی تو با خنجر کندش پاشد

    مادرم دست به پهلو لب گودال افتاد

    وسط کشمکش غارت و جنجال افتاد

    تو نبودی و حرم را به اسارت بردند

    کوفه بردن به صد فحش و جسارت بردند

    تا که من را وسط خیل جماعت بردند

    زیور آلات مرا زود به غارت بردند

    سنگ بر دست همه دور و بر ما بودند

    آن یتیمان که سر سفره ی بابا بودند

    آه در شام به من طعنه بسیار زدند

    آه در شام مرا بر سر بازار زدند

    بی ابالفضل چهل روز چهل بار زدند

    بر سر قیمت ما سگ صفتان جار زدند

    خیز از جا که رباب آمده چشمت روشن

    زینب از بزم شراب آمده چشمت روشن

     سید پوریا هاشمی

    ***********************

    مدیون دم " عناصرالابرارم "

    محزون غم " دعائم الاخیارم "

    مرثیه سرای این شب غم بارم

    یک روضه ی باز اربعینی دارم

     

    بی پرده و منجلی بگو یا زینب

    با فاطمه و علی بگو یا زینب

     

    یک چله به غم نشسته است واویلا

    یک چله اسیر وخسته است واویلا

    زخم سر و سینه بسته است واویلا

    او زینب دل شکسته است واویلا

     

    یک چله غمین و زار و مضطر گشته

    حالابه دیار کربلا برگشته

     

    باقلب شکسته و حزین میگرید

    باذکر امیرمومنین می گرید

    برلشگر بی یار و معین می گرید

    برگل پسر ام بنین می گرید

     

    تا علقمه میرود ولیکن آرام

    با فاطمه میرود ولیکن آرام

     

    از داغ علی اکبرش می گوید

    از داغ علی اصغرش می گوید

    از داغ محمد پسرش می گوید

    از تازه عروس مادرش می گوید

     

    از حرمله و کمان و تیر سه پری

    از خنده ی طفل و گریه های پدری

     

    هم ناله ی با ربابه ی آواره...

    هم ناله ی با ربابه ی بیچاره...

    هم ناله ی با ربابه از گهواره...

    از وعده ی آب و مشک پاره پاره...

     

    می گوید و گریه می کند بی وقفه

    می گوید و سینه می زند بی وقفه

     

    شمر آمد و روی سینه اش با پا زد

    دشداشه ی خود گرفت و آنرا تا زد

    بر سینه نشست و آستین بالا زد

    از پشت سرش گرفت و خنجر را زد

     

    با بد دهنی کسی جوابش میداد

    این خاطره های بد عذابش میداد

     

    یا گریه کنان به سینه وسر میزد

    یا ناله ی ای وای برادر میزد

    یاحرف عمود و تیغ وخنجر میزد

    یاحرف سنان و شمر و حنجر میزد

     

    یک باره ز تیر و نیزه یادش آمد

    یک باره ز نعل تازه یادش آمد

     

    از گل پسر خون خدا هم می خواند

    از راس به روی نیزه ها هم می خواند

    از خولی و زجر بی حیا هم می خواند

    از تکه حصیر و بوریا هم می خواند

     

    می خواند و تمام کربلا می لرزید

    می خواند و همه عرش خدا می لرزید

     

    هم آتش و خیمه ها و هم مادرها

    هم ناله ی یا عمتی دختر ها

    هم غارت روسری و هم معجرها

    هم غارت گوشواره و انگشترها

     

    در پیش نگاه او تداعی میشد

    این غصه و آه او تداعی میشد

    علیرضا خاکساری

    ***********************

    یادش به خیر روز و شبم با حسین بود

    ذکر بی اختیار لبم یا حسین بود

    پا تا سر ِ عقیله سراپا حسین بود

    وقتِ اذان اشهدِ من یا حسین بود

    ما تار و پودِ رشته یِ پیراهن همیم

    یعنی من و حسین،حسین و من ِ همیم

    دور از تو هست ولی دست از تو بر نداشت

    خسته شده ست ولی دست از تو برنداشت

    از پا نشست ولی دست از تو برنداشت

    زینب شکست ولی دست از تو برنداشت

    مانند من کسی به غم و رنج تن نداد

    آه و غمی چنین به دلِ پنج تن نداد

    یادش به خیر بال و پرش میشدم خودم

    سایه به سایه همسفرش میشدم خودم

    یک عمر مادر و پدرش میشدم خودم

    جایِ همه فدایِ سرش میشدم خودم

    نام ِ حسین حکم ِ قسم را گرفته بود

    یک شب ندیدنش نفسم را گرفته بود

    یادم می آید آینه رویِ حسین بود

    اشکِ دو چشمم آبِ وضویِ حسین بود

    هم پنجه هام شانه ی موی حسین بود

    هم بوسه های زیر ِ گلوی حسین بود

    یادم نرفته نیمه شب از خواب میپرید

    یادم نرفته تشنه لب از خواب میپرید

    ماندند کربلا کس و کاری که داشتیم

    آتش گرفت دار و نداری که داشتیم

    بی سر شدند ایل و تباری که داشتیم

    از ما گرفت کوفه قراری که داشتیم

    یک روز خانه یِ پدر ِ من شلوغ بود

    یادش به خیر دور و بر ِ من شلوغ بود

    جای سلام سنگ به من پرت کرده اند

    از پشت بام سنگ به من پرت کرده اند

    زنهایِ شام سنگ به من پرت کرده اند

    شاگردهام سنگ به من پرت کرده اند

    داغت نشست قلبِ صبور مرا شکست

    زخم ِ زبانِ شام غرور مرا شکست

    حالا فقط به پیرُهنش فکر میکنم

    میسوزم و به سوختنش فکر میکنم

    دارم به دست و پا زدنش فکر میکنم

    بسکه به نیزه و دهنش فکر میکنم ...

    با روضه ی برادرم از هوش میروم

    با ضجه هایِ مادرم از هوش میروم

    از هر که تازه آمده از راه نیزه خورد

    گَهگاه سنگ، گاه لگد، گاه نیزه خورد

    شد نوبت سنان، دهن ِ شاه نیزه خورد

    در کُل هزار و نهصد و پنجاه نیزه خورد

    آنقدر سنگ خورد که آئینه اش شکست

    در زیر ِ نعل ها قفس ِ سینه اش شکست

    وای از محاسن تو و انگشتهای شمر

    وای از لب و دهان تو و جای پای شمر

    مثل تن تو خورد به من چکمه های شمر...

     حامد خاکی

    *************************

    غریبی، بی‌کسی، منزل به منزل

    خبر دارد ز حالم چوب محمل

    چهل روز است در سوز و گدازم

    فقط خاکستری جا مانده از دل

     

    چه بارانی دو چشم آسمان است

    چه طوفانی دل این کاروان است

    کنار قبر سالار شهیدان

    همه جمعند و زینب روضه ‌خوان است

     

    شبیه آتش است این اشک خاموش

    که می‌ بارد ز چشمان عزاپوش

    رباب است این که با لالایی خود

    کنار خیمه‌ ها رفته ست از هوش

    یوسف رحیمی

    ***************

    دلِ خون، ‌حالِ خسته، اشکِ جاری

    غریبی، بی پناهی، بی قراری

    اسارت، آه غربت، روی نیلی

    چهل روز و هزاران یادگاری

     

    نگاه ابری اش دارد زمینه

    شده دلتنگ مهتاب مدینه

    پس از یک اربعین، سر  باز کرده

    کنار علقمه بغض سکینه

     

    نوای ناله و غم ها رقیه

    گرفته کاروان دم: یا رقیه

    رسیده اربعین بی قراری

    همه برگشته اند اما رقیه ...

    یوسف رحیمی

    ******************

    دوباره وقت غم و وقت عزاست
    اربعینِ حضرت خون خداست
    پیرهنای مشکی رو در نیارید
    قافله هنوز تو راه کربلاست

    چِل روزه قافله سامون نداره
    دیگه پای بچه ها جون نداره
    چل روزه سر حسین رو نیزه ها
    غیر موهای پریشون نداره
    ****

    کاروان گریه و اشک و عزا
    اومدن تا همه با شور و نوا
    مجلس روضه بگیرند کنارِ
    قبر خاکی شهید کربلا

    زخمیه پلکای گریة همه
    بساط روضه خونی فراهمه
    چادر فاطمه خیمة عزاست
    معجر خاکیّ عمه پرچمه

    یادی از مادر سادات می کنند
    صبوری رو باز هم اثبات می کنند
    کنار مزار یار تشنه لب
    اشک و آه و گریه خیرات می کنند

    چشما بارونیِ اشک و شبنمه
    صداها زخمی بغض و ماتمه
    پشت خیمه ها رو می گرده یکی
    یکی هم رفته کنار علقمه

    دلا غرق غصه ای نا تمومه
    یکی می گه قبر بابا کدومه
    آروم آروم با خودش می گه رباب

    دیگه زیر سایه رفتن حرومه


    زیر لب روضة لاله می خونند
    نوحه با نوای ناله می خونند
    نکنه جا مونده تو خرابه که
    همه دارن از سه ساله می خونند

    اربعین وقف عزای زینبه
    بیقرار گریه های زینبه
    وقت روضه خوندن سر حسین
    توی کربلا برای زینبه

     

    داغ لاله می چکه از دل اشک
    چیه جز خون جگر حاصل اشک

    تا قیامت به یاد روز دهم
    می شه خاک کربلا محفل اشک

    ***********************

    در این دل شکسته به غیر از شراره نیست

    همراه من به جز جگر پاره پاره نیست

    می ریزد از دو چشم ترم اشک بی کسی

    دیگر به آسمان دلم یک ستاره نیست

    خون خدا تو مرگ مرا از خدا بخواه

    در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

    تاب و توان نمانده که گویم چه ها گذشت

    تاب سخن کجا؟ که توان اشاره نیست

    ای گوشوار عرش ز جا خیز و خود ببین

    بر گوش دختران تو یک گوشواره نیست

    یک جرعه آب خورده رباب و هزار حیف

    شیر آمده به سینه ولی شیرخواره نیست

    با اشک دیده غسل زیارت نموده ام

    خوش تر ز قتلگاه تو دارالزیاره نیست

    با این سکوت خود به خدا می کشی مرا

    با من سخن بگو دلم از سنگ خاره نیست

    ******************

    چهل روزه حسینم را ندیدم

    گل بوسه ز رگهایش نچیدم

    همینجا من به اشک و آه و زاری

    ز تل تا مقتل یارم دویدم

    دویدم سوی مقتل مو پریشان

    به وقت سر بریدن من رسیدم

    چهل روزه که بعد مرگ عشقم

    به جز درد و الم چیزی ندیدم

    برای جسم صد چاک تو از شام

    یه دونه پیرهن تازه خریدم

    زدن آتش به دامان گل یاس

    ببین پزمرده شد باغ امیدم

    پرستویم که با صد آه و زاری

    به بام پیکر نازت پریدم

    ز جا برخیز و با دست لطیفت

    دمی شانه بزن موی سپیدم

    به کعب و تازیانه کردم عادت

    ببین چون مادرم من قدخمیدم

    خودت بودی و دیدی ای برادر

    برا رأس به نی جامه دریدم

    میان ازدحام کوفه بودم

    کی میدونه تو کوفه چی کشیدم

    پس از ظهر فجیع روز عاشور

    ز شادی های دنیا دل بریدم

    **********************

    عذار نیلی و قدّ خم و چشم‌تر آوردم

    گلاب اشک بهر لاله‌های پرپر آوردم

    ز جا بر خیز‌ای صد پاره‌تر از گل تماشا کن

    که از جسم شهیدانت دلی زخمی‌تر آوردم

    تمام یاس‌هایت را به شام از کربلا بردم

    چو بر گشتم برایت یک چمن نیلوفر آوردم

    مسافر از برای یار سوغات آورد اما

    من از شام بلا داغ سه ساله دختر آوردم

    اگر چه سر نداری یک نگه بر سیل اشکم کن

    که با چشمان خود آب از برای اصغر آوردم

    تو بر من از تن بی‌سر خبر ده‌ای عزیز دل

    که من بر تو خبرهای فراوان از سر آوردم

    چهل منزل سفر کردم به شهر شام و بر گشتم

    خبر از چوب و از لعل لب و طشت زر آوردم

    ز اشک چشم و سوز سینهٔ مجروح و خون دل

    همانا مرهمت بر زخم‌های پیکر آوردم

    قد خم، موی آشفته، تن خسته، رخ نیلی

    به رسم هدیه میراثی بود کز مادر آوردم

    ز سیل اشک دریا کرده‌ام چشم محبان را

    به آهم شعله‌ها از سینهٔ «میثم» بر آوردم

    میثم

    ********************


    موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۸/۰۷
    علی

    اربعین

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی