هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
دوشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۲۹ ق.ظ

شعر شهادت امام علی علیه السلام-۳۵

  • ۳۰ نمایش

  • شعر شهادت امام علی علیه السلام-۳۵

    *******************
    آیا سحری به رنگ خون دیدی تو
    محراب و تو منبری چنین دیدی تو
    خون بر در و دیوار و جماعت سر و رو
    فرقی که به سجده لاله گون دیدی تو
    آن زاده کعبه و امین حرمین
    افتاده میان خاک و خون دیدی تو
    آنکس که ستیز خیبر و بدر و احد
    چون شیر بغرید چنین دیدی تو
    آیا تو درون ظلمت شام سیاه
    نان آور کودک یتیم دیدی تو
    آیا دل پرز خون و گریان چشمی
    از جور زمانه و زمان دیدی تو
    او زخم تن و زبان که در طول زمان
    با جان به خرید و دم نزد دیدی تو
    آیا زمیان مردم کوفه و شام
    مظلوم تر از علی کسی دیدی تو

    ؟؟؟

    ********************

    شاعرناشناس

    ای کاش بگیرند از امروز سحر را
    ای اهل ِ حرم سیر ببینید پدر را
    شمشیر پُر از زهر گرفته ز طبیبان
    بر نسخه ی تو فرصت اما و اگر را
    جز تو چه کسی عفو کند قاتل خود را
    آن قاتل ِ خوابیده ی عمری دم ِ در را
    حتی خودِ قاتل پس از آن ضربه به خود گفت
    ای کاش که برداری از این سجده کمر را
    باور نکند کوفه که تو اهل ِ نمازی
    وامانده دهانش که شنیده ست خبر را
    سخت است ولی باز برای دلِ زینب
    یک روز به تأخیر بینداز سفر را

    *******************

    شاعرناشناس

    آزرده طعم دورى از یار را چشیده
    روى سحر قدم زد با کسوت سپیده
    روى زمین قدم زد با آسمان سخن گفت
    از ابرها بپرسید از گفته و شنیده
    مى‏ رفت سوى مسجد امّا نه مثل هر شب
    چون عاشقى که وقت وصل دلش رسیده
    تکبیر گفت و الحمد تا انتهاى سوره
    بهر رکوع خم شد با قامتى خمیده
    بر خاست از رکوع و آرام رفت سجده
    اشک خداست این که روى زمین چکیده
    تیغى فرود آمد کعبه شکست و تسبیح
    محراب ماند و تیغى کاین کعبه را دریده
    او سجده کرد امّا سر بر نداشت دیگر
    سجده به این طویلى مسجد به خود ندیده
    کعبه شکست برداشت امّا نه بهر میلاد
    نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده

     

    *******************

    محمد قاسمی

    اگر قرار شود با نگار، سر بشود
    خدا کند که شبم دیرتر سحر بشود

    اگر چه بی خبری، راحتی به بار آرد
    دلی خوش است که از درد با خبر بشود

    عوض نمی کنمش با تمام عیش جهان
    طواف کعبه ی دل، قسمتم اگر بشود

    کسی که نیست گدای امیر مُلکِ وجود
    زِ هر فقیر در عالم فقیرتر بشود

    می ارزد اینکه کسی از بهشت، درگذرد
    به شوق شهر نجف راهی سفر بشود

    علی ست قاسمُ الارزاق و دست اوست فقط
    که رزق کم بشود یا نه! بیشتر بشود

    کسی که قبل همه خلق شد به دست علی
    عجیب نیست اگر که ابوالبشر بشود

    کسی که از غضب مرتضی، شنیده فقط
    عجیب نیست که از ترس، محتضر بشود

    به سنگ، فضّه ی زهراش اگر نگاه کند
    بعید نیست به یکباره کوه زَر بشود

    برای اوست و لاغیر، اینکه در دو جهان
    صفات حضرت حق مال یک نفر بشود

    اگر که مادر من فاطمه ست پس قطعاً
    برای من که یتیمم، علی پدر بشود

    همیشه کنیه ی ارباب ما ابوعلی است
    هزار بار اگر صاحب پسر بشود

    علی که هست خودش مطلع دو تا خورشید
    پس از طلوع ابوالفضل، ابوالقمر بشود

    نشد به بار شتر حملِ مدح او ممکن
    چگونه جاش در این شعرِ مختصر بشود؟

    **************

    غلامرضا سازگار

    نخلای کوفه می‌دونند علی چقدر ناله داره
    شبا می‌بینند که می‌آد سر روی خاکا می‌زاره

    می‌گه فلک آتیش زدی به عمر و حاصلِ علی
    چرا گرفتی با لگد تو محرمِ دلی علی

    اما یه چنده نمی‌آد علی به چاه سر بزنه
    با ناله‌های قلبّ خود صداش تو چاه پر بزنه

    چرا نمی‌آد آقامون با نخلا درد دل کنه
    از بی وفایی‌ها بگه دل ما رو خجل کنه

    نمی‌دونم امشب چرا از تو کوفه صدا می‌آد
    صدای سوز و ناله و گریه‌ی بچه‌ها می‌آد

    هر بچه‌ای که می‌بینی یه کاسه شیر تو دستشه
    به مردم کوفه می‌گه این بی وفایی رسمشه

    اما ز خونه‌ی علی هر چی بگم بازم کمه
    کار دو چشمِ بچه‌هاش اشک و عزا و ماتمه

    زینب و کلثوم و حسن اشک غریبی می‌بارند
    حسین و عباس دوتایی رویِ دیوار سر می‌زارند

    طیب و درمان می‌آرند خون سر و بند بیاره
    تا دستمال و بر می‌داره از فرق سر خون می‌باره

    طبیب نگاهی می‌کنه به زردیِ روی علی
    خون‌های تازه می‌ریزه به کنج ابروی علی

    نگاه به دستمال می‌کنه اشک طبیب جاری می‌شه
    با گفتن طبابتش کارِ خونه زاری می‌شه

    همه می‌گن بابا نرو بی تو دیگه تنها می‌شیم
    بعد تو و مادرمون همنشین غم‌ها می‌شیمم

    امشب برای فاطمه از کوفه مهمون می‌رسه
    انگار به لیلای خودش دوباره مجنون می‌رسه

    علی برای فاطمه از بدیِ کوفه می‌گه
    فاطمه از مدینه و مصیبتِ کوچه می‌گه

    علی می‌گه یادت می‌آد وقتی تو رو کتک زدند
    انگار به زخمِ تنِ من هزار هزار نمک زدند

    فاطمه بر محاسنِ علی نظاره می‌کنه
    با چشمِ پر گریه بی‌بی، به سر اشاره می‌کنه

    علی می‌گه رفتنِ تو زخمی به جونم زده بود
    غسلِ‌ شبانه‌ آتیشی به آشیوونم زده بود

    برای غربت شما میون چاه داد می‌زدم
    گاهی میون حجره‌ام بی صدا فریاد می‌زدم

    امّا به ضربت عدو، راحت از اون غوغا شدم
    دوباره باز همنشینِ پیمبر و زهرا شدم

    *****************

    وحید قاسمی

    پلک های نیمه بازش آیه های درد بود
    آخرین ساعات عمر حیدر شبگرد بود

    چادر خاکی زهرا بالش زیر سرش
    عکس دربی سوخته در قاب چشمان ترش

    زخم فرقش، ترجمان عمق زخم سینه بود
    کوفه هم مثل مدینه دشمن آئینه بود

    آتش آه حزینش بر جگر افتاده است
    این دم آخر به میخ در افتاده است

    در نگاه زینب دل خسته زخمش آشناست
    زخم فرقش شکل زخم پهلوی خیرالنساست

    زخم های کهنه بر رفتن مجابش کرده اند
    ناامیدانه طبیبان هم جوابش کرده اند

    معنی فزت و رب الکعبه ی او روشن است
    حیدر مظلوم سی سال است فکر رفتن است

    کوفه شبها آشنا با اشک فانوسش شده
    ماجرای کوچه سی سال است کابوسش شده

    غصه ی آن کوچه سی سال است پیرش کرده است
    کم محلی های مردم گوشه گیرش کرده است

    اضطراب زینب او را برده در هول و ولا
    زیر لب با گریه می گوید که وای از کربلا

    گریه های مرتضی دنیای رمز و راز بود
    معجر زینب برایش روضه های باز بود

    دانه های اشک او می گفت با صد شور و شین
    کربلا عباس من، جان تو و جان حسین

    *************

    اشعارشهادت حضرت

     

    نیمه شب بود و از بهشت خدا
    ناله و سوز و آه می آمد
    شعله های غم بزرگ کسی
    از دل سرد چاه می آمد
    ***
    بی کسی بود و بغض سنگینی
    در گلوی یتیم های علی
    نوبت گریه های آرام ِ  
    بچه ها شد ولی برای علی
    ***
    چشم مهتاب سومین دفعه
    شاهد گریه های دختر بود
    بستری جمع شد از آن خانه
    بستری که برای مادر بود
    ***
    چادری را بغل گرفته حسین
    چادری که برای زهرا بود
    چادری را که تا دم آخر
    بین آغوش گرم بابا بود
    ***
    بغض اربابمان ترک برداشت
    هق هقش را شنید خواهر او
    و نمیشد در آن شب غربت
    داغ بابای  شهر باور او
    ***
    گفت خواهر مدینه یادت هست
    بنشین سر بزیر گریه کنیم
    داغ مادر چو زخم سر وا کرد
    بنشین تا که سیر گریه کنیم
    ***
    وقت غسلی شروع شد این بار
    حسنش دست هاش می لرزید
    آسمان خدا در آن لحظه
    چون دلش پا به پاش میلرزید
    ***
    بعد از آنکه وضو گرفت حسن
    بوسه زد سنگ غسل بابا را
    و ابالفضل آب می آورد
    چشم شب دید غسل دریا را
    ***
    غسل حیدر تمام شد اما
    چشم زینب هنوز می بارید
    گوئیا با کفن نمودن او
    آنچه را گفته بود بابا دید
    ***
    که برادر میان گودال و   
    لشکری بود و چنگ و پیرهنش
    وحشیانه هجوم آوردند
    نیزه ها بود و بوسه بر دهنش
    ***
    پیش چشمان مادرش زهرا
    دست و پا بین موجی از خون زد
    یک سه شعبه به سینه آمد و از
    پشت ارباب تشنه بیرون زد
    ***
    تازیانه در آن سوی گودال
    سر و کارش به دختری افتاد
    شعله ور بود خیمه و آتش
    روی پرهای معجری افتاد

    لطفااگرشاعرش رامیشناسید اطلاع دهید

    ************************

    موسی علیمرادی

    بابای دهر دست منو دامن شما
    آقا یتیم می شوم از رفتن شما
    با جرم اینکه دوره تان نیستم , نشد
    تا سر نهم شبی به سر دامن شما
    در روضه کاش جان بدهم از غمت مگر
    در یک زمان کفن بشوم با تن شما
    عالم نداشت جامه ی در شأنتان علی
    جانم فدای وصله پیراهن شما
    دربین قبر منتظر دامن توام
    افتاده زحمت سر من گردن شما

    امشب غمت به دست فلک  ابر می دهد
    دارد حسن  به  خواهر خود صبر می دهد

    انگار شام عمر تو بابا سحر شده
    از غصه تو زینب تو محتضر شده
    آنقدر دور بستر تو لطمه میزنم
    تا دیده واکنی به من خون جگر شده
    بابا دو روزه جسم  تو را زهر آب کرد
    مانند فاطمه تن تو مختصر شده
    خون روی چشم تو چقدر لخته میشود
    انگار زخم فرق سرت باز تر شده
    آن پارچه که زخم تو را بسته ام به آن
    واکردنش خدا چه قدر دردسر شده

    از گریه های دخترت عالم به غم نشست
    یک تیغ دشمنت زد و زینب چنین شکست

    وای از دمی که روی تل آمد به چشم دید
    هر کس رسیده  دشنه  و شمشیر می کشید
    برگشت سمت شهر مدینه به گریه  گفت
    یا مصطفی  برس تو  به فریاد  نا امید
    این کشته‌ی فتاده به هامون حسین توست
    از جور دشمنت شده اینگونه او شهید
    باقی نمانده است دگر پیکری از  او
    از بس که  تیغ از تن  او یاس و لاله چید
    **
    با آنکه شاه بی رمق افتاد روی خاک
    دشمن مگرکه از سر او دست می کشید

    یک عمر هم که  گریه کنم باز هم کم است
    هر روز  و شب برای غلامت محرم است

    ***************

    مفید آقااحمدی

    هوای کوفه آن شب بوی خون داشت    سفیر یاغیان شب جنون داشت
    زمین لرزید واز گردش فروماند      درآن شب مرغ حق صد پرده می خواند

    ولی هرپرده اش باغم عجین بود              توگویی مرگ ابناء زمین بود
    قمردرهاله ای از غم فرو رفت                غمی از جنس بغضی تیره وسخت

    علی ازعشق جانان درتب وتاب              ولی نابخردان کوفه درخواب
    همان خوابی که هم معنی مرگ است            به دام افتادنش آلام ودرداست

    علی و شب سکوت وراز دارند                    شبانه عاشقان پرواز دارند
    شبی کوجان احمد درخطر بود              علی شب را به جای یار آسود

    نماز شب نیاز مرتضی بود                    علی شب را به جای یار آسود
    نماز شب نیاز مرتضی بود                  علی شب را کلیم کبریا بود

    عزیز وهم دمش زهرای اطهر              قتیل اشقیا باضربه در
    شبانه عازم ملک بقیع شد                زداغ هجرتش غمگین علی شد

    علی شب رازخود درچاه می گفت
    لی اسرارخود باماه می گفت

    خلیفه درشب تاریک تنها                      به دوشش کیسه ای از نان وخرما
    به سوی خانه ایتام درراه                      مبادا آیداز آنان دمی آه

    مبادااشک غم از دیده بارند              مبادا بی طعام وجابمانند
    سحر مهمان کلثوم است مولا              شده شیر ونمک باهم مهیا

    خلیفه بانهیبی گفت دختر                مرا نان ونمک درسفره بهتر
    اگر مردم زبی نانی بنالند              وگر قوت کمی درسفره دارند

    امیرالمومنین راننگ باشد              که اورا سفره ی صد رنگ باشد
    درآن حال آمد از مسجد صلایی          نسیم آسا صفیر آشنایی

    به سوی مسجد اومی رفت آرام            که تا بیدارسازد مردم از نام
    ولی مرغابیان وحلقه در                    شدندش مانعی که ای شیر مگذر

    اگر توبگذری افلاک لرزند              زمرگ شیرحق برخویش ترسند
    زبند ماکیان وحلقه در                  علی بگذشت وراهی شد به مقتل

    به خواب افتادگان را اوصلاداد            به سوی حق خلایق را نداداد
    زخواب ظاهری دیوی به پاخاست    ولی از خواب باطن اونشدراست

    به دستش دشنه ای از زهرجانکاه          فرود آورد تیغش را به ناگاه
    صدای فزت ورب الکعبه آمد                  علی را روزگارغم سرآمد

    خروشی ازملائک زاسمان خاست        که اینک درزمین آشوب برپاست
    علی دربسترش افتادبیمار                    یتیمان بردرش باحالتی زار

    به دست کودکان پیمانه شیر                که تاکم گردداز آثار شمشیر
    به هنگام وداعش گفت مولا                  عدالت بااسیرم هست اولی

    اگر به گشتم از این زخم جانکاه            ببخشایم گناه دیو بدخواه
    وگرکشته شدم باضرب تیغش            زنیدش ضربه ای نه بیش ازاینش

    به بالینش چوآمد مردجراح              به چشمش دید منشق فرق آن ماه
    چومرحم می نهاد اوآه می گفت        زهجران قریب ماه می گفت

    شبانگاهی بلند وسخت وجانکاه        به سوی آسمان می رفت آن ماه
    ولی جسمش میان خاک خوابید          زرنج این محن افلاک نالید

    زداغ روی اوماهم بنالیم                      زهجران رخش افغان برآریم
    اگرچه بارها ماهی برآمد                    ولی همچون علی هرگز نیامد

    ***************


    موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۴
    ذاکر شهید

    امام علی(ع)مرثیه

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی