هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
يكشنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۷، ۰۵:۳۵ ب.ظ

شعر شهادت امام علی علیه السلام-۳۲

  • ۱۸ نمایش

  • شعر شهادت امام علی علیه السلام-۳۲

    *******************
    حسن لطفی

    کیست این مرد که شب کیسه ی خرما می برد

    روز می آمد و از سینه نفسها می برد

    کیست این مرد که تا تیغ به بالا می برد

    رزم را با مدد از حضرت زهرا می برد

    این خدا نیست ولی مقصدِ هر راه است این

    اَشهدُ اَنَّ علیّاً ولیّ الله است این

    کیست این شیر که از خصم جگر در آورد

    از میانِ کمرش تیغِ دوسر در آورد

    از دلیرانِ عرب جمله پدر در آورد

    یا علی روز و شب و شمس و قمر می گویند

    ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر می گویند

    گاه دریا و گهی بارش و باران می شد

    گاه بابای یتیمان دلِ ویران می شد

    به سرِ دوش گهی مَرکبِ طفلان می شد

    خوشیِ کاسۀ  شیر و کفی از نان می شد

    مثلِ ما حیف یتیمان همگی تنهایند

    همگی منتظرِ آمدنِ بابایند

    وای از امروز حسن گوشۀ بستر افتاد

    باز هم یادِ غمِ بسترِ مادر افتاد

    خواهر افتاد زمین تا که برادر افتاد

    یادِ روزی که رویِ مادرشان دَر افتاد

    هیزم و آتش و کابوس عجب بد دردی است

    ضربِ نا مَحرم و ناموس عجب بدر دردی است

    قنفذ از راه از آن لحظه که آمد می زد

    تازه می کرد نفس را و مجدد می زد

    وای از دستِ مغیره چقدر بد می زد

    جای هر کس که در آن روز نمی زد می زد

    آخرین حرفِ علی  بود خواهش می کرد

    زینبش را به اباالفضل سفارش می کرد

    زینبش  ماند ببیند غمِ حنجرها را

    ماند تا داد کِشد غارتِ پیکرها را

    تا کند جمع تنِ پارۀ اکبرها را

    کرد محکم گرهِ معجرِ دخترها را

    دید در گودی گودال حرامی ها را

    تبر کوفی و سر نیزۀ شامی ها را

    ************************

    موسی علیمرادی

    دیگر برای پر زدنم پر بیاورید

    هفت آسمان برای کبوتر بیاورید

    غربت توان دیدن من را ربوده است

    این خار را ز چشم ترم در بیاورید

    تا خوب و بد حلال کنند این غریب را

    ایتام را برابر بستر بیاورید

    زخم سرم که هم نمیاید،  چه می کنید

    جای طبیب  چاره ی  دیگر بیاورید

    آن معجری که نیمی از آن  سوخت پشت در

    آن را برای  بستن این سر بیاورید

    چندیست سخت تشنۀ دیدار گشته ام

    کوثر برای ساقی کوثر بیاورید

    مهری برای  سجده من وقت احتضار

    از خاک روی چادر مادر بیاورید

    بار دگر به کوفه اگر راهتان فتاد

    با خود اضافه  چادر و معجر بیاورید

    ************************

    حیدر توکلی

    ای کوه درد این دم آخر سخن بگو

    امشب به جای چاه، غمت را به من بگو

    گر فکر می کنی که تحمل نمیکنم

    من می روم ز حجره برون، با حسن بگو

    با آنکه فکر بی تو شدن قاتل من است

    حتی شده دوباره ز بی تو شدن، بگو

    بنگر رسانده ای به کجا کار دل، که من

    گویم به التماس، ز غسل و کفن بگو

    گر چه سخن ز پر زدنت می کشد مرا

    راضی به هر چه گویی ام، از پر زدن بگو

    لب باز کن دوباره تو و باز هم به من

    |"زینب چنین به سینه و بر سر مزن" بگو

    آن را که گفتی از من و عباس تا شنید-

    -رنگش پرید و لرزه فتادش به تن بگو

    گفتی تو از حسین و اباالفضل زد به سر

    گر میشود بریده سرش از بدن، بگو

     ************************

    جواد حیدری

    الهی کوفه را لطف و صفا نیست

    نشان از ناله های مرتضی نیست

    تمام نخل ها چشم انتظارند

    که آبی بهتر از اشک وفا نیست

    یتیمان چشم بر در بیقرارند

    خبر از نان خرمای خدا نیست

    فقیری گوشه ی ویرانه گریان

    غم او را کسی مشکل گشا نیست

    ولی نامرد ملعون ابن ملجم

    شده خندان و در چشمش حیا نیست

    نمک نشناس می خندد به زینب

    که زینب شد یتیم ای وای امشب

    غریبانه ترین تشییع پیکر

    شده امشب بپا از بهر حیدر

    علی را نیمه ی شب غسل دادند

    رود در نیمه شب پیش پیمبر

    به استقبال او زهرا بیاید

    به همراه گل نشکفته پرپر

    علی درد و غمش را برد با خود

    که عمرش بود درد و غم سراسر

    ز هر زخمی برایش سخت تر بود

    که بیند چهره ی نیلی همسر

    همان که این جهان نشناخت او را

    میان درد و غم انداخت او را

    علی نشناخته از این جهان رفت

    دل بشکسته با درد نهان رفت

    به دیده خالی از تصویر نیلی

    به حنجر داشت از غم استخوان رفت

    علی شد پیر از این غصه یارب

    چرا یارش از این دنیا جوان رفت

    همان یاری که بین کوچه افتاد

    صدای ناله اش تا آسمان رفت

    علی راحت شد از داغ مدینه

    به سوی بانوی قامت کمان رفت

    امیرالمؤمنین رخت سفر بست

    سرش بشکسته بود و چشم تر بست

    ************************

    یوسف رحیمی

    امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت

     

    طبیبا وا مکن زخم سرم را

    مسوزان قلب زینب دخترم را

    طبیبا کار از درمان گذشته

    که آتش آب کرده پیکرم را

    طبیبا نسخه ننویسی که باید

    اجل بر چیند امشب بسترم را

    ببیند آنگونه فرقم را که در قبر

    نبیند فاطمه زخم سرم را

    در و دیوار مسجد بود شاهد

    که من گفتم اذان آخرم را

    من آن یارم که شستم در دل شب

    تن خونین تنها یاورم را

    درود زندگی را گفتم آنروز

    که زد در کوچه قنفذ همسرم را

    شکاف زخم و ضعف تن به من داد

    نوید وصل حی داورم را

    از آن سوزم که امشب گوید آن پیر

    کجا برده فلک نان آورم را

    به (میثم) داده ام سوزی که گوید

    سخن های دل غم پرورم را

    ************************
    غلامرضا سازگار

    طبیبا زخم مولا را دوا کن

    طبیبا زخم او آهسته وا کن

    مدارا کن به این فرق شکسته

    که شمشیرش به پیشانی نشسته

    طبیبا قلب زینب را شکستی

    تکلم کن چرا ساکت نشستی

    سکوتت قلب زینب را زند نیش

    مسوزانم سینه ما را از این بیش

    مگر در زخم بیمارت چه خواندی

    که لب بستی و از گفتار ماندی

    به پیشانی بیمارت چه دیدی

    چرا دل از حیات او بریدی

    طبیبا کودکان چشم انتظارند

    بجز بابای ما بابا ندارند

    طبیبا مستمندان بی غذایند

    همه چشم انتظار مرتضایند

    چرا گردیدی از گفتار خاموش

    مگر خواهد شود زینب سیه پوش

    تکلّم کن زبیمارت سخن گو

    ولی آهسته برگوش حسن گو

    طبیب از دیدن زخم علی سوخت

    نگه بر چشم گریان حسن دوخت

    بگفت ای مصطفی را میوۀ دل

    مرا از نسخه بنوشتن چه حاصل

    زمام چاره دیگر دست من نیست

    دوائی بر علی غیر از کفن نیست

    ************************
     سید محـمد میر هاشمی

    ماه جمال قبله ی ایمان به خون نشست

    شمس رخ حقیقت عرفان به خون نشست

    دیو تباهی آمد و یک سجده را شکست

    آئینه ی کرامت انسان به خون نشست

    بر سینه ی نماز گذاران نشسته داغ

    روح نماز و کعبه ی ایمان به خون نشست

    حور و ملک، فرشته و جن، نوحه گر شدند

    دریا و کوه و دشت و بیابان به خون نشست

    توحید جوی دهر، یدالله بت شکن

    از مکر و کینه توزی شیطان به خون نشست

    کعبه بیا، زیارت مولود خود نما

    کن سجده ای، که جلوه ی یزدان به خون نشست

    صبح وصال او چو دمید آسمان سرخ

    گفتا : سحرگه شب هجران به خون نشست

    رخساره اش چو ماه شفق گونه ای شده

    مهتاب پیر گوشه ی ویران به خون نشست

    با سائلان غمزده، این  ماجرا بگو

    مرد غریب صاحب همیان به خون نشست

    شیر آورید و شیر خدا را دعا کنید

    آن مهربان جمع یتیمان به خون نشست

    می خواست روی پای خودش ره رود، نشد

    پیش نگاه زینب گریان به خون نشست

    کوفه، مدینه گشته و محراب، کوچه اش

    یاس کبود بین گلستان به خون نشست

    روزی که حرمتش به مدینه شکسته شد

    خورد او زمین و دید که قرآن به خون نشست

    با خاطرات چادر خاکی همسرش

    تنها ترین مسافر دوران به خون نشست

    ************************
    غلامرضا سازگار

    حیف مولا مردم عالم تو را نشناختند

    دم زدند از تو ولی یکدم تو را نشناختند

    رهبر افلاکی و از خاکیان خاکی تری

    هم ملائک هم بنی آدم تو را نشناختند

    با تو قومی محرم و قومی دگر نامحرمند

    ای عجب نامحرم و محرم تو را نشناختند

    هم به تخت جاه، هم ویرانه، هم دامان چاه

    هم به شادی هم به موج غم تو را نشناختند

    انبیا بودند از آدم همه در سایه ات

    لیک جز پیغمبر خاتم تو را نشناختند

    با وجود آنکه یک آن با تو نشکستند عهد

    بوذر و مقداد و سلمان هم تو را نشناختند

    تو حَجَر، تو جانِ کعبه، تو حیات زمزمی

    هم حجر هم کعبه هم زمزم تو را نشناختند

    عرشیان کز صبح خلقت با تو ساغر می زدند

    فاش گفتم فاش می گویم تو را نشناختند

    چون کتاب آسمانی حرمتت شد پایمال

    ای یگانه آیت محکم تو را نشناختند

    با دو دسته بسته می بردند سوی مسجدت

    گوئی آنجا بودم و دیدم تو را نشناختند

    چون فقیری کو تو را دشنام داد و نان گرفت

    ای علی جان مردم عالم تو را نشناختند

    در کنار خانه ات بر همسرت سیلی زدند

    ای فدای غربتت گردم تو را نشناختند

    ای شجاعت از تو تا صبح قیامت سر فراز

    ای قدت از هجر زهرا خم تو را نشناختند

    بارها در نخل میثم دوستان کردند سیر

    حیف کآخر همچنان «میثم» تو را نشناختند

    ************************
    علی صالحی

    بزن ای تیغ دردَم راحتم کن

    از این شهر، این جهنم راحتم کن

    مگر از دستِ تو کاری برآید

    بزن ای ابنِ ملجم راحتم کن

    ***

    ز دلبر ارثیه بردن چگونه است

    شبیه عشق خود مُردن چگونه است

    بزن طوری بفهمم مثلِ زهرا

    که با صورت زمین خودن چگونه است

    ***

    تو که در خون نشاندی گیسویم را

    شکستی مثلِ زهرا  ابرویم را

    مرو ای تیغ کارت ناتمام است

    مینداز از قلم این بازویم را

    ***

    دوباره نانجیبی در برِ من

    کشیده تیغ بالایِ سرِ من

    خدایا باز مسجد باز شمشیر

    فقط خالی است جای همسر من

    ***

    خداوندا چه دنیای عجیبی

    چه مظلومی چه آقای غریبی

    مگر محراب گودال است کوفه؟

    که افتاده زمین شیب الخضیبی

    ***

    مبادا زینبم  بد حال گردد

    مبادا واردِ گودال گردد

    مبادا دخترم بیند که با اسب

    ته گودی حسینم چال گردد

    ******************
    موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۳/۱۳
    ذاکر شهید

    امام علی(ع)مرثیه

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی