هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ

شهادت حضرت زهرا سلام‌الله علیها-۲۱

********************

ما زنده به لطف و رحمت زهرائیم

مامور برای خدمت زهرائیم

روزی که تمام خلق حیران هستند

ما منتظر شفاعت زهرائیم

***

عمریست رهین منت زهرائیم

مشهور شده به عزت زهرائیم

مُردیم اگر به قبر ما بنویسید

ما پیر غلام حضرت زهرائیم

***

من بودم و باب هل اتی را بستند

امکان رسیدن به خدا را بستند

ای کاش بمیرم که خجالت زده ام

من بودم و دست مرتضی را بستند

***

یتیمان جز دو چشم تر ندارند

به غیر از خاک غم بر سر ندارند

چو مادر مرده ها باید فغان کرد 

که طفلان علی مادر ندارند

 جوادحیدری

 ************************

فدای گریۀ خونین چشم بیمارت

چه سخت می گذرد لحظه های تب دارت

کسی به خانۀ ما سر نمی زند دیگر

مگر به نیت سوزاندن دلِ زارت

پدر رسیده و در می زند ولی تنها

چگونه می روی این راه را پیِ یارت

دو دست روی زمین می کشی به جای نگاه

تو می روی و به سر می زند پرستارت

دوباره پهلوی تو درد می کند مادر؟

که سرخ تر شده امشب لباس گل دارت

برای نیم نفس هم نمی شوی آرام

که می دهد ترک کنج سینه آزارت

حسن لطفی

  ************************

به هر چه غیر خدا پشت پا زد و جان داد

به خانه رنگ کبود عزا زد و جان داد

برای حاجت همسایه ها دعا می خواند

 دوباره سر به همه خانه ها زد و جان داد

حریم گیسوی ما را به پنجه ها نسپرد

 که شانه بر سر گیسوی ما زد و جان داد

ز درد سینه و پهلو به خویش می پیچید

 میان بستر خود دست و پا زد و جان داد

نشد که آب خنک دست او دهد اسماء

 حسین را دم آخر صدا زد و جان داد

کشید روی سرش چادری و بعد از آن

 گریز گریه به یک بوریا زد و جان داد

 محسن حنیفی

************************ 

بابا ببین که چشم ترم درد می کند

افتاده ام زمین و سرم درد می کند

بابا ببین که اجر رسالت ادا شده

یعنی تمام بال و پرم درد می کند

آتش شراره زد ز در خانه ام، پدر

دیدم تمام دور و برم درد می کند

میخی رسید و سینه ی من را کتیبه کرد

این سینه ام که شد سپرم، درد می کند

آثار پنجه ها به رُخَم می شود عیان

روی کبود شعله ورم درد می کند

از ضربه های سخت و نفس گیر پشت در

قدّم کمان شده، کمرم درد می کند

وقت نفس زدن به خدا زجر می کشم

این دنده ی شکسته ترم درد می کند

محـمد فردوسی

 ************************

شبی که روی تو را از سرشک تر دیدند

به روی دامن تو قدسیان گهر دیدند

توئی که زُهرۀ زهرائی و مه و خورشید

تو را به وقت نیایش به چشم تر دیدند

صفا گرفت مصلا ز تو که از اشکت

به روی دامن سجاده زیب و فر دیدند

فرشتگان خدا تا به عرش گاه سحر

بلور اشک تو را دست یکدگر دیدند

نماز نافلۀ تو نشسته بود و تو را

به وقت عرض دعا دست بر کمر دیدند

بهشتیان به نهال قد تو نالیدند

چو دست دوزخیان هیزم و شرر دیدند

تمام عرش به ناله در آمد و لرزید

تو را به فرش چو افتاده پشت در دیدند

دل "وفائی" محزون شکست تا که شنید

ز ضرب دست به رخسار تو اثر دیدند

سید هاشم وفائی

 ************************

پرستوی مهاجرم چرا ز لانه می روی

اگر ز لانه میروی چرا شبانه می روی

قرار من شکیب من مهاجر غریب من

فدای غربتت شوم که مخفیانه می روی

حیات جان امید دل علی بود ز تو خجل

که با کبودی بدن ز تازیانه می روی

کبوتر شکسته پر مرا به همرهت ببر

چرا بدون جفت خود ز آشیانه می روی

چهار طفل خون جگر زنند در غمت به سر

تو بر زیارت پدر چه عاشقانه می روی

الا به رخ نشانه ات مگر شکسته شانه ات

که موی زینبین خود نکرده شانه می روی

همای بی ترانه ام چرا ز آشیانه ام

به کوی بی نشان خود پر از نشانه می روی

فتاده بر دلم شرر که تو در این دلِ سحر

ز همسرت غریب تر برون ز خانه می روی

«میثم» از چه واهمه تو راست مهر فاطمه

به حشر هم سوی جنان بدین بهانه می روی

غلامرضا سازگار

  ************************

هر گه که یاد آرم زین آستانه مادر

گردد زدیده چون سیل اشکم روانه مادر

یاد آرم از صدای یا فِضّةُ خُذینِی

تا می کنم نظاره بر درب خانه مادر

بالله علیست مظلوم از روی توست معلوم

کز غربتش به صورت داری نشانه مادر

هنگام سوگواری در حین اشکبازی

دلجوئیت نمودند با تازیانه مادر

من حال جوجه ای را دارم که چند صیاد

کشتند مادرش را در آشیانه مادر

گوئی زدرد و محنت دستت نداشت قدرت

موی مرا نکردی امروز شانه مادر

لب بسته ای زیارب جای تو این دل شب

ریزد زچشم زینب اشک شبانه مادر

این خانه را که جبریل بوسیده در به تجلیل

آتش بر آسمان رفت از آستانه مادر

از گلشنت بماند تا لاله ای به دستم

ای کاش غنچۀ تو می زد جوانه مادر

تا روز حشر شاهد بر بیگناهی توست

خونی که ریخت قاتل زآن نازدانه مادر

یاد غم تو عالم دارد هماره ماتم

از مرغ طبع (میثم) خیزد ترانه مادر

غلامرضا سازگار

 ************************

در نفس شعله ی جگر دارم

قلب سوزان و چشم تر دارم

من به خاک مدینه گم شده ای

از دو عالم عزیز تر دارم

چشمی از اشگ ماتمش لبریز

دلی از ناله پر شرر دارم

ناله ی دخترِ رسول خداست

شعله هایی که در جگر دارم

منم آن شمسه ی سپهر کمال

که هزار آسمان قمر دارم

گر چه مخفی است از نظر قبرم

به محبّان خود نظر دارم

گر چه زوّار، بی خبر زمنند

من زاحوالشان خبر دارم

ای بسا دل که دور تربت خود

همچو مرغ شکسته پر دارم

من همان نخل سبز توحیدم

که ولای علی ثمر دارم

به دفاع علی کنم تقدیم

هر چه با خویش برگ و بر دارم

گر چه ماه رخم بود نیلی

روی چون مهر جلوه گر دارم

نه ایثارِ جان بود باکم

نه غم از کشتنِ پسر دارم

من طرفدار حیدرم حاشا

دست از این عقیده بر دارم

در دل دشمن از تمامِ وجود

به دفاع علی سپر دارم

سندم سینه ای که آزرده

روی آن مُهر مُعتبر دارم

تلخی تازیانه شیرین است

زآنکه شور علی به سر دارم

آه مولا بود به جانم حبس

خون دل جاری از بصر دارم

بر علی هر شب از علی پنهان

اشگ در دیده تا سحر دارم

شکوه از بی وفایی امّت

با خداوندِ دادگر دارم

خاطرات من است و محسن من

آنچه از آستانِ در دارم

سینه ام چاه غصّه های علی است

در غم اوست ناله، گر دارم

فاطمه، این منم که در غمِ تو

اشگ در دیده چون گهر دارم

گر چه آلوده ام غلام توام

چه غم از آتش سقر دارم

«میثمم» میثم شما هستم

با شما نسبتی دگر دارم

تا بگریم به ماتمت همه عمر

گه محرّم گهی صفر دارم

غلامرضا سازگار

 ************************

شنیدی حمله بر تنها گلِ بستان حیدر شد

ندیدی غنچه ی نشکفته اش یک لحظه پرپر شد

شنیدی خانه ی شیر خدا شد طعمه ی آتش

ندیدی شعله اش با صورت زهرا برابر شد

شنیدی داستان سینه و مسمار را عمری

ندیدی دردِ آن پیچیده در قلب پیمبر شد

شنیدی شد مدینه زیر و رو از ناله ی زهرا

ندیدی از فشار در چه با آیات کوثر شد

شنیدی مرغ روح فاطمه آزاد شد از تن

ندیدی خانه ی بی فاطمه زندان حیدر شد

شنیدی در کفن پیچید مولا هستی خود را

ندیدی جان پاکش بارها بیرون زپیکر شد

شنیدی مادری با روی نیلی رفت از دنیا

ندیدی یک شکسته گوشواره ارث دختر شد

شنیدی مجتبی را زهر قاتل کُشت در خانه

ندیدی قاتل او دست ثانی داغ مادر شد

شنیدی بارها و بارها کشتند زهرا را

ندیدی سال ها مولا علی بی یار و یاور شد

شنیدی شد قَباله پاره و زهرا به خاک افتاد

ندیدی زآن ستم گستر چه با خاتون محشر شد

شنیدی سوخت «میثم» در پی اشعار جانسوزش

ندیدی این که هر مصراع او یک کوه آذر شد

غلامرضا سازگار

 ************************

 وقتی سرت را روی بالش می گذاری

آن قدر می ترسم که دیگر بر نداری

تو آفتاب روشنی در خانه ی ما

تو آفتاب روشنی هر چند تاری

فردا کنار سفره با هم می نشینیم

امروز را مادر اگر طاقت بیاری

تو آن چنان فرقی نکردی غیر از این که

آیینه بودی و شدی آیینه کاری

آلاله می کاری و باران می رسانی

چه بستر پر لاله ای؟ چه کشت و کاری

آن قدر تمرین می کنی با دست هایت

تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری

بگذار گیسویم به حال خویش باشد

اصلاً بیا و فرض کن دختر نداری

علی اکبر لطیفیان

 ************************

مانند شمع قصه ات از سر تمام شد

 کوتاه مثل سوره ی کوثر تمام شد

 سیلی وزید در وسط کوچه باد شد

 تا هیجده ورق زد و دفتر تمام شد

 از سوختن نه، در اثر ضربه، شمع من

 در پشت چارچوب همین در تمام شد

 گفتم یکی نبود و چهل مرد آمدند

 قصه نگفته قصه ی مادر تمام شد

 بابا کشید پارچه را روی مادرم

 آهی کشید و گفت که دیگر تمام شد

 پلکی زد و رسید سرِ ظهرِ واقعه

 این بار قصه واقعا از سر تمام شد

 زینب به فکر روز دهم بود بیشتر

 وقتی وداع مادر و دختر تمام شد

 وقتی که "یا بنی" به گوش حرم رسید

 آرام گفت کار برادر تمام شد

 تازه شروع شد غم زینب به کربلا

 آن لحظه که بریدن حنجر تمام شد

 سعیدپاشازاده

 ************************

غربت ز ماجرای پیمبر شروع شد

 از آن اهانت دم آخر شروع شد

 در پاسخ دوات و قلم نانجیب گفت:

 (إنّ الرَّجل لَیَهْجُرُ) و دیگر شروع شد

 وقتی که عمر حضرت خاتم تمام شد

 تازه غریبی من و حیدر شروع شد

 وقتی که بود، حرف عِقاب و ثواب بود

 وقتی که رفت صحبتِ از زر شروع شد

 تا بود، احترام و سلام و جلال بود

 تا رفت آتش و لگد در شروع شد

 تا سایۀ رسول به سر بود، خنده بود

 او رفت و دوره ی نگه تر شروع شد

 دیگر یهود زیر سقیفه ظهور کرد

 قصه برای کینه ی خیبر شروع شد

 ابلیس در لباس مسلمان حلول کرد

 تهمت زدن به نفس پیمبر شروع شد

 حسین ایزدی

 *************************

بی تب و تابِ خسته حالی بود

سخت گیرِ شکسته بالی بود

چادرش بینِ کوچه ها پا خور شد

بسکه از غم، قَدش هلالی بود

مسجد و منبرِ رسولُ الله

جایِ بابا چقدر خالی بود

از دل آهی کشید با گریه

خطبه هایش همه سؤالی بود

نفسش بارِ لختۀ خون داشت

سوزِ آهش در آن حوالی بود

خطبه اش جاودانه بر می گشت

با قَباله به خانه بر می گشت

آه ظلمِ سقیفه بی حدّ شد

راه کوچه به آینه سدّ شد

همۀ نور و چنگِ تاریکی

اتفاقی که بابِ خواهر شد

ضربِ دستِ چپش زبان زد بود

زدنِ سیلی اش زبان زد شد

هر قَدَر روی پا پریدم باز

دستِ سنگینش از سرم ردّ شد

بعد از آن راهِ خانه تا مسجد

طول یک خطِ سُرخِ ممتد شد

آنقدر به غرورِ من بر خورد

حسنش کاش از غمش می مُرد

چه بگویم که زار و مضطر گشت

قد کمان بود و قد کمان تر گشت

در مسیرِ عبورِ عابرها

ریخت نیلوفری که پرپر گشت

"فَرَفَسَها بِرِجله"، ای وای

آن قدر دور خویش مادر گشت

پاره های قَباله اش را ریخت

آن که تندیسِ بغضِ حیدر گشت

هر قدم چشمِ او سیاهی رفت

وسطِ کوچه موقعِ برگشت

زخم هایش دوباره سر وا کرد

مرگِ خود از خدا تمنا کرد

 علی رضا شریف

*******************

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی