هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ

اشعار شهادت حضرت معصومه سلام الله علیها-۶

************************

حسان

آیتى از خداست معصومه

لطف بى‏انتهاست معصومه

          جلوه‏اى از جمال قرآن را         

چهره‏اى حق نماست معصومه

عطر باغ محـمدى دارد

زاده مصطفى است معصومه

پرتوى از تلألوء زهرا

گوهرى پربهاست معصومه

ماه عفت نقاب آل کسا

دختر مرتضى است معصومه

اخترى در مدار شمس شموس

یعنى اخت الرضاست معصومه

زائران! یک در بهشت اینجاست

تربتش باصفا است معصومه

در توسل به عترت و قرآن

باب حاجات ماست معصومه

از مدینه به قصد خطه طوس

رهروى خسته پاست معصومه

تا زیارت کند برادر خود

فکر و ذکرش دعاست معصومه

روز و شب عاشق بیابان گرد

خواهرى باوفاست معصومه

یا مگر اوست زینب دگرى

کز برادر جدا است معصومه

تا بدانى که نیمه ره جان داد

بنگر اکنون کجاست معصومه

از وطن دور و از برادر دور

حسرتش غم فزاست معصومه

گر چه نشکسته سینه و پهلویش

در دلش داغ‏هاست معصومه

داغ زهرا و داغ اجدادش

وارث کربلاست معصومه

هر حسینیه بیت اوست حسان

چون که صاحب عزاست معصومه‏

************************
مجید تال

دوباره آمده ام تا به من بها بدهی

مرامریض کنی و مرا شفا بدهی

گره به کار من افتاده ای کلید بهشت

خدا کند که به من فرصت دعا بدهی

من از زیارت قبلی خراب تر شده ام

خدا کند به من بی پناه جا بدهی

من از زبان رضا با تو درد دل دارم

مگر که پاسخ این «اشفعی لنا» بدهی

تو آمدی و مقام رضا مشخص شد

تو خواستی که کلیدی به دست ما بدهی

دلم برای محرم چه زود تنگ شده

مگر که باز تو امضای کربلا بدهی

هزار عید فدای دو روز ماتم تو

اگر اشاره کنی، رخصت عزا بدهی...

تمام سال برای تو روضه می گیریم

هزار مرتبه هم در عزات می میریم

************************
حسن لطفی

غمی میان دل خسته ام شرر دارد

دل شکسته ام اینگونه همسفر دارد

کبوتری که نشسته به روی ایوانم

دوباره آمده و از رضا خبر دارد

خیال غربت او می کشد مرا ، اما

دلم زغصه زینب غمی دگر دارد :

ز کاروان اسیران وخواهری تنها

که حلقه ای زیتیمان در به در دارد

ز مادری که سپر شد کبود شد خم شد

ز مادری که ز غم دست بر کمر دارد

ز مادری که کنار سر دو طفلانش

ز کوچه های یهودی نشین گذر دارد

ز دختری که یتیم است و در تمامی راه

به سمت نیزه بابا فقط نظر دارد

ز دختری که به لکنت به عمه اش میگفت

بگو به دختر شامی که این ، پدر دارد

ز صوت ضربه سنگین سنگها فهمید

لبان خشک پدر زخم های تر دارد

سر پدر به زمین خورد و بین آن مردم

کسی نبود که سر را زخاک بردارد
************************

  مهدی رحیمی

لبخند بر لبان زمین آشکار شد

امسال در عزای تو فصل بهار شد

خجلت زده درخت به کنجی نشسته است

که با گل و شکوفه چرا هم‌قطار شد؟

مهتاب شمع سوخته در پیش گنبدت

خورشید هم ستاره ی دنباله دار شد

هر کفتری که صبح به دور شما نگشت

آن ‌روز را به شب نرسانده شکار شد

پروانه‌ی عبور به غیر از حرم نداشت

پروانه ای که ظهر به گنبد دچار شد

غیر از حریم تو سر هر شاخه ای نشست

حق با پرنده بود ولی سنگسار شد

بی‌بی کریمه است و برای گناهکار

درهای صحن آینه راه فرار شد

زیباست سویت آمده این رود غم ولی

هرجا که قلب رود شکست آبشار شد

اینجا نه! روبروی ضریحت مرا بخر

وقتی که خوب گونه‌ی من آبدار شد

اشک تو می‌چکید به خاک و می آمدی

ساوه به قم تمام درخت انار شد

گردیده ام به دور حرم هفت مرتبه

اما چرا طواف شما هشت بار شد؟

غیر از سلام حامل "آه" ست هر کسی

از قم به سمت طوس سوار قطار شد

از جنس سنگ نیست از اشک ملایک ست

آن سنگ که برای تو سنگ مزار شد

در زیر پای این همه زائر به لطف تو

موری  به زنده بودنش امیدوار شد

 ************************
یوسف رحیمی

ابری شده است حال و هوای نگاهتان

بغض غروب می چکد از هر پگاهتان

دلتنگیِ غمی چقدر موج می زند

در اشکهای نیمه شبِ گاه گاهتان

چشمان صحن آینه هم تار می شود

با غربتی که می چکد از اشک و آهتان

همراه گریه های تو از دست می رویم

پائین پای روضة شال سیاهتان

عطر مزار مادر سادات می رسد

از یاسهای هر سحر بارگاهتان

« فردا چه خاکهای ندامت به سر کند

امروز هر دلی که نشد خاک راهتان

اینقدر که پر از تب اندوه و ناله ای

شاید دلت گرفته به یاد سه ساله ای

می گفت چشمهای ترش درد می کند

قدش خمیده و کمرش درد می کند

از بسکه سوخت دامن معصوم خیمه ها

حتی نگاه شعله ورش درد می کند

طوفان تازیانه و باران سنگها !

بیخود که نیست بال و پرش درد می کند

می سوخت غرقِ حسرت خورشید نیزه ها

خُب پس بگو چرا جگرش درد می کند

از لطف دستهای نوازشگری که بود

دیگر تمام موی سرش درد می کند

آرام قلب خسته اش از دست رفته بود

چشم به خون نشسته اش از دست رفته بود

 ************************
علی اکبر لطیفیان

روی قبرم بنویسید که خواهر بودم

سال ها منتظر روی برادر بودم

روی قبرم بنویسید جدایی سخت است

این همه راه بیایم، تو نیایی سخت است

یوسفم رفته و از آمدنش بی خبرم

سال ها میشود و از پیرهنش بی خبرم

روی قبرم بنویسید ندیده رفتم

با تن خسته و با قد خمیده رفتم

بنویسید همه دور و برم ریخته اند

چقدر دسته ی گل روی سرم ریخته اند

چقدر مردم این شهر ولایی خوبند

که سرم را نشکستند خدایی خوبند

بنویسید در این شهر سرم سنگ نخورد

به خداوند قسم بال و پرم سنگ نخورد

چادرم دور وبرم بود و به پایی نگرفت

معجرم روی سرم بود وبه جایی نگرفت

...من کجا شام کجا زینب بی یار کجا؟

من کجا بام کجا کوچه و بازار کجا؟

بنویسید که عشّاق همه مال هم اند

هر کجا نیز که باشند به دنبال هم اند

گر زمانی به سوی شاه خراسان رفتید

من نبودم به سوی مرقد جانان رفتید...

روی قبرش بنویسید برادر بوده

سال ها منتظر دیدن خواهر بوده

روی قبرش بنویسید که عطشان نشده

بدنش پیش نگاه همه عریان نشده

بنویسید کفن بود، خدایا شکرت

هر چه هم بود بدن بود خدایا شکرت

یار هم آن قدری داشت که غارت نشود

در کنارش پسری داشت که غارت نشود

او کجا نیزه کجا گودی گودال کجا؟

او کجا نعل کجا پیکر پامال کجا؟

بنویسید سری بر سر نی جا می کرد

خواهری از جلوی خیمه تماشا می کرد

************************
یوسف رحیمی

آمدی و بهشت را با خود

به دل این کویر آوردی

کوثرانه قدم زدی در شهر

خیرهای کثیر آوردی

 

آمدی و مشام هر کوچه

پر شده از شمیم احساست

یادگاری مادرت زهراست

عطر نام تو، نفحه‌ی یاست

 

به لب مردمان غمدیده

با حضورت تبسم آوردی

آمدی با فرشتگان از راه

آسمان را سوی قم آوردی

 

با تو بوی بهشت پیچیده

دم به دم در فضای بیت النور

آسمان آمده به پابوسی

آمده تا حرای بیت النور

 

حرف رفتن که می‌زنی ناگاه

دل قم کوچه کوچه می‌گیرد

یا کریمی که دل به تو بسته

از فراق تو آه می‌میرد

 

خاطر آسمانی ات انگار

گاه گاهی غبار غم دارد

بغض های شکسته‌ی ناگاه

چشم هایی که دم به دم دارد  ...  

 

شعله‌ی آه و ... قلب بی تابت

در تب اشتیاق می‌سوزد

باز هم قصه‌ی جدایی ها

جگرت از فراق می‌سوزد

 

چشم هایت دو چشمه کوثر شد

یاد داری وداع آخر را

دل خواهر چگونه تاب آورد

حسرت دیدن برادر را

 

زینب حضرت رضایی و

چشمهایی پر از شفق داری

دیدن غربت «ولی» سخت است

بانوی بی قرار حق داری

 

آمدی از مدینه تا ایران

برسانی چنین پیامت را

که تحمل نمی توانی کرد

لحظه ای غربت امامت را

 

سیره‌ی ناب فاطمی این است

راه را بر همه نشان دادی

تو شهید ولایتی بانو

در هوای امام جان دادی

 

سیره‌ی ناب فاطمی این است

مادرت پا به پای مولایش...

محسنش جای خود، خود مادر

پشت در شد فدای مولایش

 

بین کوچه کبود شد بازو

ولی اسباب رو سپیدی شد

آه دست شکسته‌ی مادر

بانی نهضت رشیدی شد

 

سیره‌ی ناب فاطمی یعنی

در شریعه رشادت عباس

تشنه لب از فرات برگشتن

دست و مشک و ... قیامت عباس

 

دست هایش قلم شدند آن روز

تا حدیث حماسه بنویسد

همه‌ی شعر را اگر شاعر

در دو مصرع خلاصه بنویسد:

 

هر کسی شد فدای مولایش

نام او در جهان علم گردد

مرقدش در تمامی عالم

قبله و کعبه و حرم گردد

************************
غلامرضا سازگار

ای حرمت کعبۀ جان همه

عمّۀ سادات بنی فاطمه

فاطمۀ فاطمه بنت الامام

حضرت معصومه علیهاسلام

دختر موسایی و طور تو قم

وادی سیناست به طور تو گم

دختری و بر همه عالم اُمی

قائمۀ عرش خدا در قمی

پیرهنت از جلوات خدا

بر تن و جانت صلوات خدا

آیۀ تطهیرِ مکرّر تویی

عصمت حق کوثرِ کوثر تویی

اخت رضا نایبة الزینبی

عمّۀ ساداتی و زینِ ابی

تربت زهرا حرم پاک تو

پیکر پاک علما خاک تو

از کرم و لطف تو شد این حریم

قبر بروجردی و عبدالکریم 

کعبۀ جانی و دهد صبح و شام

مسجد اعظم به مزارت سلام

فیض بوَد خاک کف پای تو

فیضیه یک قطره ز دریای تو

ماه به گردون شده دلبسته‌ات

مهر، چراغ سرِ گلدسته‌ات

خیل رسُل مدح‌سرای تواند

زائر ایوان طلای تواند

فرش گدایان درت بال حور

آینه‌های حرمت چشم نور

ور و ملک روز و شب از چارسو

در حرم قدس تو آرند رو

پیش رویت چون بنشیند رضا

فاطمه در فاطمه بیند رضا

گرچه بر آن حجت حق خواهری

آینۀ عمّه‌ای و مادری

چهره‌ هر آنکس به ضریحت بهشت

دید ز هر پنجره باغ بهشت

«موسی خزرج» که به جانش درود

بر تو درِ خانۀ خود را گشود

تا به ورود تو قدمگاه شد

خانۀ موسی حرم‌الله شد

با قدم قدس تو یا فاطمه

ستّیه شد کعبه جان همه

بعد ورود تو در آن بیت پاک

ناز به گلزار جنان کرد خاک

ماه اگر بگذرد از این مسیر

سجده کند به خاک «میدان میر»

حیف که در فصل بهار شباب

قلب رضا گشت ز داغت کباب

خصم شنیدم که تو را زهر داد

داغ تو را بر دل عالم نهاد

محنت ایام جزای تو شد

اشک رضا وقف عزای تو شد

فاطمه را فروغ هر دو دیده

ایتها الصدیقة الشهیده

گر چه ز غم سوختی ای جان پاک

روز سپردند تنت را به خاک

اهل قم از آتش غم سوختند

چشم به تابوت تو می‌دوختند

چوبۀ تابوت به دوش ملک

شیون زنها همگی بر فلک

جسم تو شد ای همه خلقت فدا!

دفن به دستِ دو ولیِّ خدا

گنبد زرین تو یا فاطمه

گشته به قم چشم و چراغ همه

قبر تو پیدا همه در چشم ماست

خیز و بگو تربت زهرا کجاست

تو بضعۀ بضعۀ پیغمبری

چو مادرت شفیعۀ محشری

نغمۀ «میثم» که به گوش همه است

نالۀ «اشفعی لنا فاطمه» است

************************


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی