هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
چهارشنبه, ۶ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۳۸ ق.ظ

ولادت امام عسکری علیه السلام – اشعار- ۱۰

  • ۱۰۷ نمایش
  • ولادت امام حسن عسکری علیه السلام – اشعار۱۰

    ************************

     دنیای با حضور تو زیباست واقعا
    طره کنار چشم تو دریاست واقعا
    شاعر به عشق روی شما خط خطی کند!
    اینجا قلم به شوق تو برپاست واقعا
    در بین واژه های سرودم نزول کن 
    دفتر بدون نام تو تنهاست واقعا
    ای نازنین به یمن قدوم مبارکت
    امشب قشنگترین شب یلداست واقعا
    تو آمدی ملائکه انگشت بر دهان ...
    آری جمال ناز تو زیباست واقعا
    تو آمدی حقیقت افسانه ها شوی
    مجنون چشم های تو لیلاست واقعا
    تو آمدی که عزت و شوکت بیاوری
    آری گدای کوی تو آقاست واقعا
    خوش آمدی جان جهان و جهان جان
    خوش آمدی حضرت آقای مهربان

    شور میان هر غزل شاعرانه تو
    زیباترین تغزل در هر ترانه تو
    هستی بدون مهر ومحبت که مرده است
    عشق بدون چون و چرای زمانه تو
    اغراق نیست از همه عالم سرآمدی
    یکتا شبیه ذات احد جاودانه تو
    شایسته ی مقام شریف ولایتی
    ای جانشین خوب خدای یگانه تو
    مملو از خدا شده است، شک نمیکنم
    -
    قائم مقام حضرت حق- کاویانِ تو
    دیوانه ی مرام شما تا همیشه من
    ارباب بامروت من در زمانه تو
    بر مهر وماه وشمس وفلک طعنه میزنی
    آقای عالمی و ابالمهدی منی

    من خاکسار کوی تو، عبد خدایی ام
    بچه محله ی توأم و سامرایی ام
    من با نگاه مادرتان محضر شما
    مشغول کارو کسب شریف گدایی ام
    تو انتهای جاده ی جود وکرامتی
    من - سائل نگاه توأم- ابتدایی ام
    وقتی تو دومین حسن خانواده ای
    آری منم به عشق شما مجتبایی ام!
    فرقی نمی کند بخدا نور واحدید...
    شش گوشه ی تو بوسه زدم کربلایی ام!
    گوشه نشین هرشب بزم غمت منم
    لطمه زن مصیبت هر عمه ات منم

    آقا شما بگو غم غربت چگونه است
    زندانی واسیر واسارت چگونه است
    آقا بگو که در غل و زنجیر اهل زور
    همراه سوز و درد و حرارت چگونه است
    آقا شما بگو بد و بیراه و افترا...
    آقا شما بگو که جسارت چگونه است
    یک تکه نان خشک وکمی هم کپک زده... !
    آقا بگو که طعم حقارت چگونه است
    آقا بگو که شیوه ی مردانگی نبود
    آقا بگو نهایت غارت چگونه است
    با گوشواره و دو سه معجر نمیشود
    آقا بگو اساس تجارت چگونه است
    آقا بگو که دشت بلا دشت فتنه شد
    حتی سر سه ساله ی زینب برهنه شد
    علیرضا خاکساری

     ************************

    دوباره عشق سمت آسمان انداخت راهم را
    نگاهی باز می گیرد سرِ راهِ نگاهم را
    کدام آغوش بین خویش جا داده است ماهم را
    که برگردانده امشب سوی دیگر قبلهگاهم را
    من امشب حاجی این قبله این قبله نما هستم
    من امشب بنده مولایِ سُرِّ من رَئا هستم
    ***
    درون سینه ام انگار شور دیگری دارم
    به لطف ساقی امشب در سبویم کوثری دارم
    به دستی زلف یار و دست دیگر ساغری دارم
    شرابی ناب از انگورهای عسکری دارم
    من امشب عشق را تکرار در تکرار میخوانم
    حسن(ع)جانم حسن جانم حسن جانم حسن جانم
    ***
    وزیده از پگاهِ شهر پیغمبر(ص) نسیمی که
    رسیده سالهایی قبل همراه شمیمی که
    تمام شهر را پُر کرد آن فیضِ عظیمی که
    خبر داده است باز از جلوهی دست کریمی که
    همان خُلق و همان خو در جمالش منجلی باشد
    که مثلِ آن حسن(ع) آرامِ جانِ این علی(ع) باشد
    ***
    نگاهت چون مسیحاییست که بر مرده ها جان است
    که گاهی لرزه بر اندام مأمورانِ زندان است
    و یا ابریست که در آسمان هم حکمِ باران است
    بگو این چشم انسان است یا از آنِ یزدان است
    تو هم جسمی و هم جانی، تو هم ابری و بارانی
    صِفاتت گفت یزدانی، خدایی یا که انسانی؟

    رکاب سامرا را گنبد زرد تو مروارید
    حریمت کعبه آمال، قبرت قبلهی امید
    گدایان! هرکجا هستید، امشب هرچه می خواهید
    دخیل عشق بندید از همان جا بر درِ خورشید
    اگر که سائل شهر مدینه مجتبی(ع) دارد
    کسی چون عسکری(ع) را هم گدای سامرا دارد
    ***
    میایی و برای مهدی ات(عج) دلداده میسازی
    هزاران عاشقِ در دامِ عشق افتاده میسازی
    از اشک دیدهی چشم انتظاران جاده میسازی
    برای امرِ غیبت شیعه را آماده میسازی
    میان پرده، اسرارِ خدا را بی صدا گفتی
    برای شیعیانت افضل الاعمال را گفتی
    ***
    تو آن معنای پروازی که بی تو هیچ بالی نیست
    زلال جاری باران لطفت را زوالی نیست
    به جز درد فراقِ مهدی ات(عج) آقا ملالی نیست
    یقیناً جای فرزندِ تو در این بزم خالی نیست
    دعا کن تا که من هم جمکرانی باشم آقا جان
    دعا کن تا ابد صاحب زمانی(عج) باشم آقاجان
    ***
    اجازه می دهی امشب تو را ابن الرضا(ع) گویم
    صفای مرقدِ شش گوشه ات را کربلا گویم
    غریب سامرا، از غربت یک آشنا گویم
    برایت قصهی یک مادر و یک کوچه را گویم
    از آن ابری که زیر ظلمتش پوشاند ماهش را
    از آن مادر که بینِ کوچه ها گم کرد راهش را
    محمّد بیابانی

     ************************

    جواد پرچمی

    پرِ شکسته به بالا نمیرسد هرگز

    تلاش میکند امّا نمیرسد هرگز

    کبوتری که هوایی نشد در این وادی

    به آسمان تمنا نمیرسد هرگز

    اگر اجازه نیاید که تا ابد مجنون

    به سوی خانه لیلا نمیرسد هرگز

    چنان مقام به عشاق میدهد الله

    به فکر مردم دنیا نمیرسد هرگز

    مقام سلطنت و پادشاهی عالم

    به پای رعیتی ما نمیرسد هرگز

    و بی ولای تو و خانواده ات آقا

    کسی به عالم معنا نمیرسد هرگز

    بدون گوشه چشم تو شبعه در محشر

    به خاکبوسی زهرا نمیرسد هرگز

    مسیح آل محمد، مسیح زهرایی

    به گَرد پای تو عیسی نمیرسد هرگز

    پرم به شوق هوای تو وا شده آقا

    کبوتر تو به سویت رها شده آقا

    زمان مستی ما انتها ندارد که

    مریض عشق تو بودن دوا ندارد که

    بهشت من تویی آقا بهشت را چه کنم ؟

    بهشت بی گل رویت صفا ندارد که

    نمیدهم به بهشت خدا حریم تُرا

    بهشت قد حریم تو جا ندارد که

    فدای بنده نوازی و مهربانی تو

    سرای لطف تو شاه و گدا ندارد که

    کجاست حاتم طاعی ببیند اینجا را

    کسی شبیه تو دست عطا ندارد که

    سرای توست پذیرای آرزومندان

    کسی به قدر تو حاجت روا ندارد که

    میان این همه القاب نیک هیچ اسمی

    صفای کُنیه ی ابن الرضا ندارد که

    تویی که آینه ی حی ذوالمنن خواندند

    عزیز قلب رضایی تُرا حسن خواندند

    امام عسکری، آقا، امیر، مولانا

    دو دست خالی مارا بگیر مولانا

    گدای نیمه شب بین این گُذر هستم

    بیا و توشه بده بر فقیر مولانا

    نگاه روشن خود را ز ما دریغ مکن

    منم به دام نگاهت اسیر مولانا

    به نفس سرکش و طغیانگرم نگاهی کن

    دعا نما که شوم سر به زیر مولانا

    بگو به ما : وسط برکه السباع چه شد

    که بوسه زد به قدوم تو شیر مولانا

    بصیرتی بده آقا که راه کج نرویم

    تویی تو آینه یا بصیر مولانا

    به کوری همه دشمنان، خدای کریم

    نوشته نام تو را از غدیر مولانا

    تویی که چشمه ناب معارفی آقا

    کمال سیر و سلوک هر عارفی آقا

    هر آنچه ناز فروشی تو مشتری هستم

    میان صحن تو دنبال نوکری هستم

    دعای بال قنوتم که مستجاب شدم

    که تحت رایت عشقم، پیمبری هستم

    هزار مرتبه مدیون ربنای توام

    اگر که شیعه ی مجنون حیدری هستم

    چه منتی به سر من نهاده دست شما

    که تابع سخن ناب رهبری هستم

    به انقلاب خمینی همیشه محتاجم

    به یاد خون شهیدان کوثری هستم

    شباهتی است میان دلِ من و دلِ تو

    شباهتی که مثل تو مادری هستم

    به روز حشر کِشم نعره های مستانه

    که من غلام غلامان عسکری هستم

    مجیر آل رسولی مدد اباالمهدی

    فروغ چشم بتولی مدد اباالمهدی

    بیا دوباره کَرَم کن به این گدای خودت

    پَرَم بده گُل زهرا تو در هوای خودت

    خدا کند که شبی هم مِس وجود مرا

    طلا کنی تو به اعجاز کیمیای خودت

    نشسته ام بنویسی مرا مسلمانت

    که آشنا کنی ام باز با خدای خودت

    خدا کند بگذاری تو دستهای مرا

    به دستهای گُلِ غایب از سرای خودت

    چه میشود که زمان ظهور فرزندت

    فدایی ام بکنی پای بچه های خودت

    تمام حاجتم این است یوسف هادی

    مرا خودت برسانی به سامرای خودت

    گدای سامره هستم دو دست من خالی است

    گدایی سر کوی شما عجب حالی است

    عطش میان حرم رود نیل می گردد

    سِشک دیده ی ما سلسبیل می گردد

    کسی که زائر قبر غریبتان باشد

    میان آتش غمها خلیل می گردد

    ندارد هیچ تعجب که در کنار شما

    کبوتر حرمت جبرئیل می گردد

    به حج نرفته ای اما طواف درگاهت

    هزار حج خدا بی بدیل می گردد

    به حلقه های ضریحی که نیست در حرمت

    دل شکسته زائر دخیل می گردد

    دوباره پای برهنه به جاده می آییم

    به سوی صحن و سرایت پیاده می آییم

    چقدر پای برهنه، چقدر دیده ی تر

    دویده بین بیابان، دویده بین گُذر

    چقدر پای برهنه ز خانواده ی تو

    چقدر پای ورم کرده با دلی مضطر

    چقدر پای برهنه علی زمین افتاد

    چقدر خورده زمین همره علی، مادر

    چقدر پای برهنه علی خجالت داشت

    نه از مدینه، خجالت کشید از همسر

    غم مدینه فزون شد، به کربلا آمد

    چقدر پای برهنه دوید یک دختر

    رسید و دید برادر تنش برهنه شده

    رسید و دید دگر پشت و رو شده پیکر

    میان طور چرا چکمه پوش آمده است

    چرا هنوز لگد می خورد تنِ بی سر

    پدر که رفت به جای تمام خواهرها

    به روی خار مغیلان دوید یک دختر

    اگر چه پای برهنه هزار غم دارد

    ولی امان ز موی دختران بی معجر

     ************************

    آسمان در طلوع یک خورشید

    می کند روزهای خود تمدید

    این چه نوریست در افق پیدا

    این چه نوریست نور عشق و امید

    در سحر جلوه اش که می گوید

    نور او فاطمیست بی تردید

    در میان سکوت سرد حجاز

    گوش دل یک صدای ناز شنید

    خبری آمد از سرادق عرش

    گل بریزید فاطمه خندید

    پدرش دور خانه می گردد

    بر لبش ان یکاد یا توحید

    چشم در چشم کودکش دائم

    می نماید خدای خود تمحید

    تا که دستی برد به گیسویش

    هر چه دلداده را کند تهدید

    دیدگان حدیث روشن شد

    تا که نور جمال او را دید

    جبرئیل آمد و تبرک کرد

    بال خود را به صورتش مالید

    مثل گردونۀ زمین و زمان

    با ملائک به دور او چرخید

    او که باشد امیر انس و جان

    سومین نسل حضرت سلطان

    قامت عشق کاملا خم شد

    ساغر و جام و باده در هم شد

    انبیاء صف کشیده مستانه

    در تحیر تمام عالم شد

    هر چه می شد ز عاشقی رو کرد

    جلوۀ کاملش در آن دم شد

    صحنۀ درس عشق بازی ها

    بین گهواره ای مجسم شد

    بین دریای پر تلاطم عشق

    چه بگویم که صبر دل کم شد

    دل عالم شد آب تا اینکه

    لحظۀ بوسه ای فراهم شد

    با شکوه صدای این دو لب

    طپش سینه ها منظم شد

    از صفای همین محبت ها

    رشتۀ دین به عشق محکم شد

    بهر تبریک این ولادت ها

    حضرت رب عشق ملزم شد

    صله بر دوستان این آقا

    دوری از آتش جهنم شد

    او که باشد امیر انس و جان

    سومین نسل حضرت سلطان

    من که هستم؟ ز سائلان حرم

    او که باشد خدای جود و کرم

    نازم او را که نازدار خداست

    ناز او را به جان و دل بخرم

    از گدایان سامرا بودن

    آبرویم شده چو تاج سرم

    قبله گاه کرامت او باشد

    من به پیشش شبیه رهگذرم

    چه بگویم ز دست معصیتم

    بهر پرواز بسته بال و پرم

    تا که گردیدم آشنا با او

    شد جهانی غریبه در نظرم

    حاجتی دارم از خداوندش

    در میان دعای هر سحرم

    کی شود تا اجازه ای بدهد

    دل خود را به صحن او ببرم

    یک سحر وقت صحن گردی ها

    کند او بی قرار و در بدرم

    هر وجب صحن او بشویم با

    کوثر چشم های پر گوهرم

    خاک زیر قدوم زوارش-

    را کنم طوطیای چشم ترم

    او که باشد امیر انس و جان

    سومین نسل حضرت سلطان

    چه خبر از صفای عسگریین

    دل گرفته برای عسگریین

    چه خبر از شکوه گنبد او

    از دو گلدسته های عسگریین

    چه خبر از ضریح و کاشی ها

    مرقد دلربای عسگرییین

    مانده از "سُرِّ مَن رَای" گویا

    تلی از خاک عسگریین

    در شب جشن دیده گریه کند

    در غم روضه های عسگریین

    آن بقیع و خرابیش کم بود

    شد اضافه عزای عسگریین

    نذر سرداب مانده آثاری

    نذر گنبد طلای عسگریین

    روضه دارد وجب وجب خاکش

    وای از کربلای عسگریین

    می برم من شکایت این قوم

    پیش گاه خدای عسگریین

    نسل اینان ز نسل کوچه بود

    شاهدم ناله های عسگریین

    گر بگویم میان کوچه چه شد

    در بیاید صدای عسگریین

     ************************

    ای حضرت معشوق ای لیلاترینم

    من از همه پروانه ها شیدا ترینم

    سنگ ملامت خوردۀ عشق تو هستم

    یعنی میان عاشقان رسوا ترینم

    تو آیه های مصحف پیغمبرانی

    بهر تلاوت کردنت شیواترینم

    ای کیسه بر دوش سحرهای محله

    مرد کریم سامرا؛ آقاترینم

    ما ریزه خوار دولت عشق تو هستیم

    ای حضرت معشوق ای لیلاترینم

    اندازه ی ما چشم تو دیوانه دارد

    مجنون میان خانه ی ما خانه دارد

    تو آشنای کوچه های آسمانی

    بالاتر از فهم اهالیِ جهانی

    فهمیدن شأن و مقام تو محال است

    تو سرّ الاسرار نهان، اندر نهانی

    رد قدم های همیشه جاری ات را

    تا مرزهای بی نهایت می رسانی

    وقتی که می آیی کنار جانمازت

    دنبال خود خیلی ملک را می کشانی

    تو ابتدا و انتها اصلاً نداری

    مثل خدائی و همیشه جاودانی

    ای روشنی مطلق شب های تارم

    پروردگار بی مثال هر چه دارم

    من از مساکین قدیم سامرایم

    از آن سوی دنیا چه آوردی برایم

    این روزها که مرقدت گنبد ندارد

    من یا کریم خاکی صحن شمایم

    آقایی تو فرصت مسکینی ام داد

    پس خوش به حال دست هایم که گدایم

    دلداده ام بر آن نگاهت تا ببینم

    این چشم هایت می کشاند تا کجایم

    خیراتیِ دور سر سجاده ی توست

    خاکستر بال و پر پروانه هایم

    صبح ازل ما را گدایت آفریدند

    مثل دخیل سامرایت آفریدند

    ای بی نظیری که پر از آیات رازی

    مثل خداوندی و از ما بی نیازی

    هر صبح از بام بلند آسمان ها

    با چشم های روشنت خورشید سازی

    صد دل اسیر گردش نیمه نگاهت

    باید به این چشمان شهلایت بنازی

    جبریل را دیدیم با خیل ملائک

    در آن بهشت صحن تان می کرد بازی

    تو از همین قطعه زمین سامرا هم

    فرمانروای سرزمین های حجازی

    مرد بهشتیِ زمین ای بی مثالم

    ای آب جاری کویر خشکسالم

    نذر تو کردم این پر خاکستری را

    این دست های خالی پشت دری را

    دیشب دعا کردیم تا این که خداوند

    هرگز نگیرد از تو ذره پروری را

    شرح کمالات تو را یک روز خواندیم

    دیدیم در تو سیره ی پیغمبری را

    صد بار دنیا امتحان کرد و ندادیم

    یک ذره از مهر امام عسگری را

    ما خاکسار صبح و شام اهل بیتیم

    فردای محشر هم غلام اهل بیتیم

    امشب اگر دست شما بالا بیاید

    امید آن داریم که آقا بیاید

    دستی ببر بالا که در این فصل سرما

    در خانه های ما کمی گرما بیاید

    دستی ببر بالا که در این خشکسالی

    آقای ما با هیبت سقا بیاید

    دستی ببر بالا که در یک جمعۀ سبز

    آن انتقام ظهر عاشورا بیاید

    این روزها با ذوالفقار مرد کوفه

    بهر تقاص چادر زهرا بیاید

    امشب دلم سمت افقهای ظهور است

    چشم انتظار ظهـر فردای ظهور است

    علی اکبر لطیفیان

    *****************

    موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۱۰/۰۶
    ذاکر شهید

    امام عسکری(ع) مدح

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی