هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
دوشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۰ ق.ظ

اشعار ولادت پیامبر اکرم (ص)18

  • ۲۰۱ نمایش
  • اشعار ولادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)18

    ************************

    این شعر نیست رقص جنون‏خیز واژه‏هاست

    یک مثنوى شمیم دل‏انگیز واژه‏هاست

    این شعر در معاشقه‏اى جاودانه است

    ساقى بریز مستى من عارفانه است

    من مست مستم از قدح پر شراب «او»

    لبریزم از ترانه بده از سبوى «هو»

    دف مى‏زند کسى به دلم شور ریختند

    صد چلچراغ از آینه و نور ریختند

    امشب سروش مستى عالم سرودنى ست

    در آسمان، خروش ملائک شنیدنى ست

    از لامکان ضیاء شعاعم رسیده است

    اى عشق دف بزن که سماعم رسیده است

    «لولاک‏» از فراز زمین نور مى‏رسد

    مردى شبیه حادثه «طور» مى‏رسد

    مردى که آفتاب جبینش همیشگى ست

    انوار کبریایى دینش همیشگى ست

    خورشید، وامدار شعاع نگاه اوست

    شرجى‏ترین قنوت سحر در پگاه اوست

    از نور پاک اوست که «شق‏ القمر» شده است

    بازار گرم شمس و قمر بى‏اثر شده است

    خشکیده آب هاى فریب از نگاه او

    جوشید «کوثرى‏» علوى در پناه او

    این شعر نیست رقص جنون‏خیز واژه‏هاست

    یک مثنوى شمیم دل‏انگیز واژه‏هاست

    از چشم آسمان بده ساغر که بى‏خودیم

    مستیم، «سلسبیل‏» بیاور که بى‏خودیم

    امشب دوباره نور به چشمم چکیده است

    گل واژه‏هاى شور به چشمم چکیده است

    احمد خروش واژه «لولاک‏» مى‏شود

    تندیس حق‏پرستى افلاک مى‏شود

    احمد شمیم رایحه صبح باور است‏

    احمد گل است، اسوۀ آیات داور است

    امشب به عرش از قدمش نور مى‏چکد

    از آسمان به خاک زمین طور مى‏چکد

    قنداقه پیچِ حضرت او مریم است و عشق

    این نور از تبار گل آدم است و عشق

    امشب زمین مکه چراغانى گل است

    از عرش تا زمین همه بارانى گل است

    از ناى دشت ‏بانگ حجاز است گوش کن

    این بیت ها وقف نماز است گوش کن

    آواى شور در تب تکبیر ریختند

    در هر مقامِ آینه تاثیر ریختند

    تا انتهاى دشت قنوتش ادامه داشت

    فریادهاى سرخ سکوتش ادامه داشت

    جز چشم هاى آبى بارانى على

    جز دیدۀ به عشق چراغانى على

    کس یار او نبود در این جرگۀ غروب

    مردى غریب بود در این تنگۀ غروب

    این شعر نیست رقص جنون‏خیز واژه‏هاست

    یک مثنوى شمیم دل‏انگیز واژه‏هاست

    از بادۀ ولاى تو مستیم تا ابد

    از کوثرت بریز قدح یا على مدد

     صابر خراسانی

    ************************ 

    سلام ذات خدای منان سلام احمد سلام قرآن

    سلام جنت سلام رضوان سلام حوری سلام غلمان

    سلام توحید سلام ایمان سلام دانش سلام عرفان

    سلام خلقت سلام خالق به جان پاک امام صادق

    امام آدم، وصی خاتم، کتاب محکم، خطاب مبرم

    رئیس مذهب، ولی عالم، به قدر، اعلا، به علم، اعلم

    هزار عیسی هزار مریم به او مؤید به او مکرم

    ششم ولی خدای سرمد، شریک قرآن وصی احمد

    نسیم جنت وزان ز کویش شراب کوثر روان ز جویش

    نگاه خورشید به ماه رویش درود احمد به خُلق و خویش

    نیاز دانش به گفتگویش وجود، بسته به تار مویش

    سپهر فیضش پر از ستاره پر از مفضل پر از زُراره

    کتاب عرفان رخ منیرش هزار برهان به یک ضمیرش

    بزرگواران همه حقیرش زمامداران همه اسیرش

    رجال دانش همه فقیرش فقیر علم ابو بصیرش

    جلال، خاک ره غلامش حیات عرفان، دم هشامش

    حیات دین از قیام علمش رموز قرآن پیام علمش

    ز وهم برتر مقام علمش کلیم محو کلام علمش

    عطای کوثر ز جام علمش هماره جاوید نظام علمش

    دو جابر او دو آفتابند که همچو خورشید هماره تابند

    امام صادق که تا قیامت به کل خلقت کند امامت

    به ملک دلها ورا زعامت به کشور جان کند اقامت

    وجود دین را از او سلامت ز ما توسل از او کرامت

    فلک مطیع اشارت او ملک مرید زیارت او

    دُرِ سخن را دلش خزانه سپاه دانش پیش روانه

    چه در تکامل چه در زمانه علوم بی او همه فسانه

    به هر کتابت از او نشانه به هر قرائت از او ترانه

    به پور حیان دری گشوده که دانشش را بشر ستوده

    خرد، تفکر دو پایبندش نماز، قرآن، نیازمندش

    کتاب و حکمت دو مستمندش، مسیح را جان ز نوشخندش

    کلیم را دل اسیر پندش، رسید دائم به جان گزندش

    گهی به منزل، گهی به محفل، گهی ز دشمن، گهی ز قاتل

    هماره کوه غمش به شانه نبود راحت در آشیانه

    که تاخت دشمن بر او شبانه کشید او را برون ز خانه

    سر برهنه در آن میانه به قصر منصور شدی روانه

    به سینه دردش به لب دعایش نسوخت آنجا دلی برایش

    درون سینه غم جهانش بسوز ای دل به داستانش

    ستم به جان شد ز دشمنانش جفا فزون شد به خاندانش

    زدند آتش بر آستانش ز خانه شد دود بر آسمانش

    شرر ز بیتش گرفت بالا گریست چشمش به یاد زهرا

    فکند زهرش شراره بر جان، وجود او سوخت چو شمع سوزان

    گرفت عمرش به غصه پایان نشست داغش به قلب یاران

    هزار عالم چو ابن حیان به ماتم او شدند گریان

    ز سوز داغش به یاد صبرش سرشک «میثم» نثار قبرش

    غلامرضا سازگار

    ************************ 

     

    ای علـم خـدا در نـفس روح فـزایت

    ای بوسه زده صدق به خاک کف پایت

    آغـوش خـدا بـاز بـه هنگام دعـایت

    لبریـز شـده ظـرف زمان هـا ز ثنایت

    عالم همه لب‌تشنه تو، دریای علومی

    استـاد کلیـم الله و عیسـای علـومی

    ****

    تو نخل علوم استـی و دانـش رطـب تو

    آیــات خــدا شیفتــۀ لعــل لــب تو

    خـورشید چراغـی است به بزم ادب تو

    تا هست شب و روز بوَد روز و شب تو

    علم است یکی لاله ز بستان وسیعت

    تا حشر، اساتیـد جهاننـد مـطیعت

    دریای کمالات، یکی جرعه ز جامت

    توحید زده بوسه به لب های هشامت

    آیـات خـدا دانــۀ مـرغ لـب بامت

    جبریل امین مست ز صهبای کلامت

    تو شعلۀ روشنگـر مصبـاح هدایی

    تو نخل شکوفا شدۀ خـون خدایی

    ****

    عترت به تو می بالد و قرآن به تو نازد

    نازند به ایمان همـه، ایمـان به تو نازد

    علم و ادب و حکمت و عرفان به تو نازد

    والله قسـم، داور منـان بـه تــو نازد

    تو علمی و انصار تو دور تو رواقت

    در هر دو جهان طاق بوَد مؤمنِ طاقت

    بی‌مهـر تـو بـر نخل ولایت ثمری نیست

    بی نطق تـو از خون شهیدان اثری نیست

    بی نـور تو بـر گمشدگان راهبری نیست

    غیر از سر کوی تو به عالم خبری نیست

    از شدت ایمان به تو بودش چو توسل

    شد آتش سوزنده به هارون درت گل

    ****

    رخسار تو خورشید دل اهل یقین است

    وصف تـو به پیشانـی قرآن مبین است

    اخبار و روایات تو سرمایـۀ دین است

    گلخانۀ فقه تو سماوات و زمیـن است

    استاد چو حمران تـو دیدند، ندیدند

    چون جابـر حیان تو دیدند، ندیدند

    پـرواز دعـا بستـه بـه آییـن تو باشد

    شیرینـی جـان از لب شیرین تو باشد

    جبریـل امیـن بنـدۀ تمکیـن تو باشد

    آییــن مــن آیینــۀ آییـن تـو باشد

    جز مذهب حق تو، به قرآن، به پیمبر

    لا مذهبـیِ محض بـوَد مذهب دیگر

    ****

    قـرآن همـه رازی کـه بـوَد زیر زبانت

    آیــات خــدا ریختـه از دُرج دهانت

    سوگند به قرآن همه وحی است بیانت

    مهمان بـه سر سفرۀ علم است جهانت

    نه شافعی و مالکی و حنبلی‌ام من

    والله قسـم پیـرو آل علـی‌ام من

    حکمت شده لطف و کرم حضرت صادق

    دانشگــه قــرآن، حـرم حضرت صادق

    جاری است مسیحا ز دَمِ حضرت صادق

    علـم است بـه ظلِّ علـم حضرت صادق

    علمش همه نور است به طور دلِ آگاه

    نوری است که فرموده خدا یقذفه الله

    ****

    اولاد پیمبــر همـه نورنـد کــه نورنـد

    یک سلسله زین طایفه دورند که دورند

    اینـان بـه دو دنیا همه کورند که کورند

    پامال صف حشـر چو مورند که مورند

    هفتـاد و دو فرقه که هلاکند، هلاکند

    یک فرقه فقط اهل نجاتند که پاکند

    تا چند به این سوی و به آن سو نگرانید

    قـرآن بگشاییــد و بخوانیـد، بخوانیـد

    خـود را همـه بـر آل محمـد برسانید

    آن فرقـه کـه از اهـل نجاتنـد، بدانید

    والله قسـم ذریّـۀ پـاک رسولنـد

    نسل علی و حضرت زهرای بتولند

    ****

    والله بـوَد راه خدا، عترت و قرآن

    پیغمبر ما داده ندا عترت و قرآن

    بنوشتـه بـه خـون شهـدا عتـرت و قرآن

    یک لحظه ز هم نیست جدا عترت و قرآن

    میثم درِ این خانه نجات است نجات است

    خـاک درشان خوب‌تر از آب حیـات است

    غلامرضا سازگار

    ************************

    بازهم ازغیب خبر می دهند

    آگهی از راز دگر می دهند

    خیل ملک رو به زمین می کنند

    زمزمه ازعشق چنین می کنند

    راهبر راه وحقیقت رسید

    پیشرو عشق وطریقت رسید

    نورجلال احدیت دمید

    شورکمال بشر یت رسید

    باب وفا برهمگان باز شد

    راه کمال بشر آغاز شد

    ازقدمش هیبت کسری شکست

    بتکده ویران شدو بت ها شکست

    تا که محمد به زمین پا گذاشت

    چشم فلک را به تماشا گذاشت

    باز ازاین موکب فرخنده فر

    چشم من ازشوق وشعف گشت تر

    رو به سویش کرد به صد احترام

    گفت پس از عرض درود وسلام

    ای تو هستی ملکوتی صفات

    نور خداوندی ومرآت ذات

    واسطه فیض خدا برهمه

    عرش برین را تو شدی قائمه

    زیر لوای تو همه کائنات

    پرچم توبیرق صبرو ثبات

    آینه ذات خدا روی توست

    عطر جنان نکهتی ازبوی توست

    آن صدفی که همه پرگوهراست

    در یتیمی که گهرپرور است

    خلق عظیمی که ترا داده دوست

    پرتوی از روشنی خلق اوست

    خواجه لولاک تراگفته اند

    بانی افلاک تورا گفته اند

    ای که توئی آینه نور ذات

    ختم شده درتو نزول صفات

    ای که بود خادم تو صد خلیل

    بوسه زده برقدمت جبرئیل

    آیت حسن احدیت توئی

    محور دین صمدیت نوئی

    نخل امید از قدمت آب خورد

    بهره زمیلاد توابلیس برد

    خلق گدایان حریم تواند

    سائل دستان کریم تواند

    قبله من کعبه امید من

    چشمه جوشنده توحید من

    من که رسیدم به برت با امید

    کی روم ازدرگه تو نا امید

    قطره ناچیزم ودریا توئی

    بنده درگاهم ومولا توئی

    گرکه نگاهی به «وفائی» کنی

    هستی اورا تو خدائی کنی

    سید هاشم وفائی

    ************************ 

    پیش چشمان تو خورشید قَدَش خَم می شد

    و بهار آمدنش را چه مصمّم می شد

    که ز عمر شب تاریک دگر کم می شد

    یک نفر باعث سردیّ جهنّم می شد

    می رسید از شب تاریک نوید سحری

    آخرین حضرت خورشید و طلوع دگری

    طاق کسری چه در این شب به خودش لرزیده

    چارده کنگره اش بین که ز هم پاشیده

    آبِ دریاچه ی ساوَه ست چنین خشکیده

    نور  آتشکدۀ فارس به  هم  پیچیده

    این همه بانگ جرس بود که بیدار شوید

    پایکوبان نزول قدم یار شوید

    تو که هستی که چنین اشرف مخلوقاتی؟

    بهترین بنده ی معبود که در میقاتی

    جلوۀ رحمت حق را تو یقین مِرآتی

    پدر و جدّ و بزرگ همه ی ساداتی

    در ازل نور شما بر بشریّت جان داد

    اعتباری که بر این کالبد انسان داد

    حق تو را از نَفَس رحمت خود جان داده

    و یقین ظرف تو را دید، که قرآن داده

    هر چه می خواست که کامل بشوی آن داده

    و سپس نام حبیب خودش انسان داده

    گر چه ابلیس ز آتش و اگر نور خداست

    سجده بر آدم و آن خاک تو منظور خداست

    جان من آینه ها را، همه مستور شدند

    قلب ها از افق سمت خدا دور شدند

    لات و عزّی و هبل هم که چه مغرور شدند

    دختران زنده و زنده همه در گور شدند

    این شبی بود که در آن تو فقط نور شدی

    آخرین حضرت خورشید ،که مامور شدی

    و خداوند فرستاد برایت یاری

    جان به کف، خفته به جایت،  که شما در غاری

    احد و خیبر و بدر است تو را سرداری

    شاد باش ای همه ی عشق، علی را داری

    وقت معراج که تمثال علی آمده بود

    او خدا بود که در قال علی آمده بود

    و خدا اجر رسالت که به پیغمبر داد

    جبرییل آمد و دستور به او "وانحر" داد

    و چه زیبا به تو دختر که نه، یک مادر داد

    ساقی کوثری از قَبل و سپس کوثر داد

    آخرین حضرت خورشید، ثمر داری تو

    سیزده آینه چون قرص قمر داری تو

     سید مجتبی ربیع نتاج

    ************************ 

    ای تمام آفرینش خشتی از ایوان تو

    علم شرق و غرب عالم سطری از قرآن تو

    آسمانی ها زمینی ها همه مهمان تو

    گل کند جان مسیح از غنچه ی خندان تو

    خنده ی خورشید ها از گوهر دندان تو

    عقل ها مبهوت تو مجنون تو حیران تو

    آسمانی ها همه مرهون ارشاد توأند

    دستگیران جهان محتاج امداد توأند

    شهریاران بنده ی سلمان و مقداد توأند

    چار أمّ و هفت أب در خطّ اولاد توأند

    انبیا یکسر بشیر صبح میلاد توأند

    نورها بر قلبشان تابیده از فرقان تو

    انبیا یک کاروان تو کاروان سالارشان

    خوب رویان مشتری تو یوسف بازارشان

    خالق و خلقت درود حضرت تو کارشان

    کلّ انسان ها تویی تنها تویی غمخوارشان

    مسلمین در خواب غفلت خفته تو بیدارشان

    بی خبر از دشمنان عترت و قرآن تو

    تو سراپا جانِ جانِ امّتی امّت چو تن

    تن شود بی تاب اگر یک لحظه جان بیند مَحن

    با اهانت بر تو، امت شد چو بحری موج زن

    در خروش آمد بسی پیر و جوان و مرد و زن

    رهروان تو سزد مانند چوپان قَرَن

    بکشند دندانشان، چون بشکند دندان تو

    ای که کرده ذات معبودت حبیب خود خطاب

    ای فروغت جلوه گر چون مهر از ابر حجاب

    گر جسارت کرد بر تو ابلهی حیف از جواب

    تو به وسعت فوق اقیانوس و او کم از سراب

    با صدای سگ نگردد کم فروغ آفتاب

    می درخشد تا قیامت نور بی پایان تو

    از فروغ رحمتت لبریز ظرف عالم است

    چون تو قامت بر فرازی قامت گردون خم است

    لیله ی میلاد تو عید کمال آدم است

    خاصه در سالی که آن سال رسول اعظم است

    پایه ی توحید تو همچون کتاب محکم است

    ثبت گشته بر جبین آسمان عنوان تو

    چارده قرن است دنیا محو عدل و داد توست

    آه مظلومان عالم بانگی از فریاد توست

    بردگی محکوم تو آزادگی آزاد توست

    تا خداییّ خدا مُلک خدا آباد توست

    هفته ها و روزها و لحظه ها میلاد توست

    بسکه جوشد گوهر علم از یم عرفان تو

    تو بجای سیم و زر احسان و عدل اندوختی

    تو نگاه مرحمت حتی به دشمن دوختی

    تو برای خلق همچون شمع سوزان سوختی

    تو ز حکمت در دل انسان چراغ افروختی

    تو به جای اِضرب، اِقرأ بر بشر آموختی

    می درخشد عَلَّمَ القرآن به الرّحمن تو

    آمدی ای تا ابد در سینه ها نور، آمدی

    آمدی ای موسی برگشته از طور، آمدی

    آمدی ای رایتت پیوسته منصور، آمدی

    آمدی ای ملک هستی از تو معمور، آمدی

    آمدی ای چشم بد از عارضت دور، آمدی

    خنده کن ای صبح مشتاقان لب خندان تو

    کیست تا مثل تو سلمان و ابوذر پرورد

    کیست تا مرد دو عالم همچو حیدر پرورد

    کیست تا در بوستان وحی، کوثر پرورد

    کیست تا چون لؤلؤ و مرجان دو گوهر پرورد

    یا چو زینب دختری در حدّ مادر پرورد

    ای امیرالمؤمنین پرورده ی دامان تو

    حکمت از اسلام ناب توست جاری بیشتر

    دانش از حکم و کتاب توست ساری بیشتر

    سرفرازان را به کویت خاکساری بیشتر

    از تو می خواهند جن و انس یاری بیشتر

    آنچه کل انبیا دارند داری بیشتر

    ای نبییّن میهمان سفره ی احسان تو

    عترت و قرآن تو دو مشعل تابان ماست

    دو سپهر معرفت دو کفّه ی میزان ماست

    کلّ دین ما همانا عترت و قرآن ماست

    حفظ این دو با تو از روز ازل پیمان ماست

    پیروی زین دو امانت عزت و ایمان ماست

    کیست «میثم» مدح خوان عترت و قرآن تو

     غلامرضا سازگار

    ************************



    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی