هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۱ ق.ظ

اشعار عید سعید غدیر خم 18

  • ۱۲۰ نمایش
  • اشعار عید سعید غدیر خم 18

    ************************

    محــمد  جواد شیرازی

    مستجیرٌ بکم… سلام آقا، ناجی انبیا علی جانم
    مهبط الوحی، معدن الرحمه، یا أخَ المصطفیٰ علی جانم

    مستم و حالت طرب دارم، میل بوسیدن عنب دارم
    لائذٌ عائذٌ… به لب دارم، أنتَ کهفُ الوریٰ علی جانم

    با دلی پر گناه آمده ام، باز هم رو سیاه آمده ام
    به امید پناه آمده ام، مَن أتٰکُم نَجیٰ علی جانم

    عصمه المؤمنین امین الله، شاه اهل یقین امین الله
    آبروی همین امین الله، آبروی دعا علی جانم

    مدح تو بر لسان جبریل است، بین تورات بین انجیل است
    بین قرآن سخن به تفصیل است از تو یا مرتضی علی جانم

    گرچه آلوده ام ولی گفتم، در نجف بی معطلی گفتم
    صد و ده بار یاعلی گفتم، ذکر مشکل گشا علی جانم

    جلوه ی پنج تن شما هستی، قل هو الله من شما هستی
    اولین بت شکن شما هستی، قاتلُ الأشقیا علی جانم

    ای نمایانگر مسیر از چاه، بی تو هر بنده می شود گمراه
    نقطه ی تحت باء بسم الله، زوج خیرالنسا علی جانم

    شاکرم در دلم تو را دارم، بین آب و گلم تو را دارم
    گرچه من سائلم تو را دارم، همنشین گدا علی جانم

    لالم از گفتن ثنای شما، پدر و مادرم فدای شما
    هر چه دارم همه برای شما، لَکَ روحی فِدا علی جانم

    هادیِ راه سر به راهم کن، تو فقط لحظه ای نگاهم کن
    برده ات می شوم سیاهم کن، همدم برده ها علی جانم

    به قلم میخورم قسم، به کتاب… سائلت را نمی کنی تو جواب
    تَرْزُقُ مَنْ تَشَا بِغَیْرِ حِساب، تَرْزُقُ مَنْ تَشا علی جانم

     ************************

    چه صدایی ست که احساس مرا می خواند

    مثل آوازحرا سمت خدا می خواند

     

     چه شگفت است که باران صدا می بارد

     واژه در واژه غزل های رها می بارد

     

     واژه هاطعم اهورایی کوثردارد

     وحی می بارد وحس خوش باوردارد

     

     باوراین است که تا قافله ها برگردند

     واجب اینجاست همه نافله ها برگردند

     

     شد مقدر که رسالت به ولایت برسد

     دین شکوفا به درختی که نهایت برسد

     

     دین شکوفا برسد آینه لبریز شود

     عشق در ذوق غدیر عاطفه انگیزشود

     

     دستی ازسلسله ی  نور به بالا برسد

     اوج من کنت به سرشانه ی مولا برسد

     

     هرکه مولای من اویم...و محــمد  می گفت

     نور از نور هرآیینه مجدد می گفت

     

     پیش از این گفت نه یک بار ولی نشنیدند

     هر چه با صوت رسا گفت علی، نشنیدند

     

     ولی امروز غدیر است و شنیدن جاریست

     همه جا زمزمه ی روشن دیدن جاریست

     

     و شنیدیم نبی گفت علی تان مولاست

     و پس از این نفس سبز ولی تان مولاست

     

     یازده مرتبه این نور سفر خواهد کرد

     نسل ها را نفسی تازه خبر خواهد کرد

     

     که غدیر آمد تا جاری کوثر باشد

     چهارده آینه گسترده ی باور باشد

     

     باور این است که هر لحظه ولایت با ماست

     از غدیری که نفس های هدایت با ماست

     

     باز ای همنفسان حس شکوفا دارم

     بویی از پیرهن یوسف زهرا دارم

     

     ناگهان می رسد آن ماه که هستی با اوست

     خم سربسته ی راز است که مستی با اوست

     

     مست مهدی شده ام ساز سکوتی بزنید

     در غدیری که شکوفاست قنوتی بزنید

    خلیل عمرانی

    ************************

     درظهر غدیر تا که موسای نبی

     بوسه به رخ منور هارون زد

     چشمان حسودان و بخیلان عرب

     از شدت غم ، از حدقه بیرون زد

    **

     از مشرق دستهای پر مهر نبی

     خورشید ولایت و امامت تابید

     با شوق ملائک همه فریاد زدند:

     « تا کور شود هر آنکه نتواند دید»

    **

     فرمود نبی به امر معبود وَدود

     بر امت من علی امام است امام

     این مژده ی من به شیعیانش، دوزخ

     بر شیعه ی مرتضی حرام است حرام

    **

     گُل کرد سپیده ی تبسم به لبش

     تا آیه ی «اکملتُ لکُم» نازل شد

     فرمود: خوشا به حالتان ای مردم

     با حُب علی دین شما کامل شد

    **

     فرمود خدا ولایت حیدر را

     بر آدم و نسل بعد او واجب کرد

     در روز ازل کلید فردوسش را

     تقدیم ِ علی بن ابیطالب کرد

    **

     فرمود: برادرم علی مَحرم ماست

     از عالم غیب مثل من آگاه است

     قرآن چقدر مدح و ثنایش را گفت

     او نقطه ی زیر باء بسم الله است

    **

     فرمود که یادگار من بین شما

     تا روز حساب، عترت و قرآن است

     باید که به هر دوشان تمسک جویید

     این راه نجات اصلی انسان است

    **

     ذکر صلوات عرشیان می آمد

     تا رفت به سوی آسمان دست ِ علی

     از عرش بلند و یک صدا می گفتند:

     اَلحَق که امیرمومنان است علی

    **

     جبریل به خدمت علی آمد و گفت

     تبریک؛ که این مقام زیبنده ی توست

     ای حضرت بوتراب درهر دو جهان

     هارونی ِ این قوم برازنده ی توست

    **

     جبریل به جانشین پیغمبر گفت

     ای مظهر افتادگی و آقایی

     مردم اگر امروز امامت خوانند

     عمریست امام عالم بالایی

     **

     این قوم تو را هنوز نشناخته اند

     ای مرد غیور صاحب تیغ دو سر

     از خانه نشینی شما می ترسم

     لعنت به سقیفه و ابوبکر و عمر

    **

     از فتنه ی بین کوچه ها می ترسم

     از سیلی و بغض یک پسر می ترسم

     دلواپس غربت تو هستم آقا

     از آتش و میخ پشت ِ در می ترسم

    **

     با دیدن این برکه و گودال غدیر

     یکباره به یاد کربلا افتادم

     در گودی قتلگاه خود را دیدم

     بر پای حسین سر جدا افتادم

    مجتبی فلاح نیا

    ************************

    نشسته ام لب ایوان خانه ام تنها

     که یک غزل بنویسم بدون چون وچرا

    غزل برای کسی که مرا بزرگم کرد

    کسی که داده به من خرج آب و نانم را

    غزل برای همان کس که سفره اش پهن است

    برای هرچه فقیر و برای هرچه گدا

    همان که اوج فلک هست خاک نعلینش

    همان که مرتبه اش میرسد به عرش خدا

    همان که دست دلم ازل اسیرش بود

    اسیر برکه ی سبز خم غدیرش بود

     

    دلم شکسته وخسته ز جنب و جوش شده

    دلم چه گوشه نشین و چه بی خروش شده

    دلم دوباره خمار پیاله ی ساقیست

    دلم خراب شرابی ز می فروش شده

    صدای قمری ام از چه دگرنمی آید

    قناری ام به قفس ازچه رو خموش شده

    دلی که ازهمه دل ها بریده ام حالا

    اسیر غمزه ی یک پیر کهنه پوش شده

    برای اینکه "علی" بشنوم من از زهرا

    ببین چگونه زبانم شبیه گوش شده

    خدا کند که دگر تا همیشه خواب شوم

    فدای خاک قدم های بوتراب شوم

     

    دوباره بازهوای نجف به سر دارم

    از اینکه بال ندارم دو چشم تر دارم

    به جان مادر پیرم بدان که ممکن نیست

    که دست از دراین خانه ی تو بر دارم

    به خاطر نظر مهربان حضرت توست

    میان این قفس سینه جان اگر دارم

    همه مرابه خدابنده ی تو میگویند

    به جای کعبه ز بس بر رخت نظر دارم

    تویی که لطف وعطا خانه زاد خانه ی توست

    تمام ثروت دنیا کم ازخزانه ی توست

     

    تو شاه هستی ومن سائل درت هستم

    گدای دائمی دست قنبرت هستم

    کبوترانه به سوی تو بال و پر زده ام

    که باورت بشود من کبوترت هستم

    میان این همه اسم و لقب که داری تو

    هلاک نام خدایی حیدرت هستم

    خداست شاهد حرفم که از طفولیت

    همیشه ماهی آن حوض کوثرت هستم

    امام اول من آخرین پناه منی

    تو نور مطلق حق درشب سیاه منی

    محــمد  حسن بیاتلو

    ************************

    مرا خواندی به سوی خانۀ عشق

    دلم مجنون شد و دیوانه عشق

    ز جان و دل ندایت را شنیدم

    سراسیمه به سویت پر کشیدم

    شدم مُحرم به گِرد خانۀ دوست

    ز جان و دل شدم دیوانۀ دوست

    در آن­جا جز جمال حق ندیدم

    چو حق را دیدم از خود دل بریدم

    حریم کعبه چون باغ جنان بود

    برای دل گرامی­تر ز جان بود

    در آن­جا هر دلی دیوانه می‌شد

     به طوف شمع حق پروانه می‌شد

    درون شب طنین ناله‌ها بود

    به لب­های همه ذکر خدا بود

    چو بوسیدم ز جان و دل حجَر را

    در آن­جا یافتم قدر بشر را

    سپس سعیِ صفا و مروه کردم

    بسی نالیدم آن­جا ندبه کردم

    وجود من در آن­جا با صفا بود

    به لب­هایم فقط ذکر خدا بود

    در آن­جا صحبت از شاه و گدا نیست

    دل آن­جا جز به خالق آشنا نیست

    چو نوشیدم کمی از آب زمزم

    شدم بیگانه با غم­های عالم

    سپس دل­های‌ ما محو مِنا بود

    بیابانی که هرسویش خدا بود

    همان­جایی که پا، پا بود و سر، سر

    شباهت داشت با صحرای محشر

    در آن­جا دیو نفس از خویش راندم

    خدا را دیدم و از شوق خواندم:

    خدایا قبلۀ‌ من خانۀ توست

    دل مشتاق من دیوانۀ توست

    دل دیوانهام مأوای عشق است

    سرم سوداییِ سودای عشق است

    از آن­جا مرغ دل سوی حَرا شد

    دل من بار دیگر باصفا شد

    حرا، آن­جا که جای مصطفی(ص) بود

    پیمبر بود و آیات خدا بود

    همان­جایی که ایمان جان گرفته

    و محبوبی ز حق فرمان گرفته

    همان فرمان که بت­ها را شکسته؛

    بشر را از غم و اندوه رسته

    سپس عازم شدم سوی مدینه

    فضا پر بود از بوی مدینه

    مدینه شهر عشق و شهر دین است

    مدینه شهر ختم­المرسلین است

    مدینه شهر وحیِ آسمانی­ست

    مدینه بی‌کرانْ­بحر معانی است

    مدینه شهر عشق عاشقان است

    مدینه باغ گل­های جنان است

    مدینه مهد شیران دلیر است

    قلم در وصف او صافش حقیر است

    مدینه شهر صبر و شهر داغ است

    مدینه چلچراغی بی‌چراغ است

    در آن­سو گنبد مشهور احمد (ص)؛

    جهان را کرده روشن نور احمد(ص)

    در این سویش بقیعِ بی‌چراغ است

    دلم از این مصیبت داغ داغ است

    مدینه جای­جایش ناله دارد

    غم زهرای هجده ساله دارد

    خدایا جسم و جانی خسته دارم

    دلی با مهر تو پیوسته دارم

    به غیر از تو ندارم تکیه‌گاهی

    رضایم بر رضایت، خود گواهی

    نصیب اهلِ دل کن این سفر را

    ز قید غم رها کن خود بشر را

    غلامرضا غلامپور

    ************************


    موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۰۷

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی