هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
سه شنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۷، ۰۲:۰۷ ب.ظ

اشعار ولادت امام حسین علیه السلام۲۰

  • ۹۴ نمایش

  • اشعار ولادت امام حسین علیه السلام۲۰

    ************

     حسن کردی

    گفتم حسین و میل پریدن شروع شد

    در سینه ام،دوباره، تپیدن شروع شد

     

    واژه به حد وصف تو شرمنده ام که نیست

    اما تو خواستی و دمیدن شروع شد

     

    از التقاط موج دو دریا کنار هم

    مرجان ظهور کرد و رسیدن شروع شد

     

    پاداش آفریدنتان را خدا گرفت

    خندید فاطمه و خریدن شروع شد

     

    حالا علی کنار تو احساس می کند

    زیبا ترین بهانه دیدن شروع شد

     

    ای دلنواز، عشق من ای دلرباترین

    تا آمدی تو ناز کشیدن شروع شد

     

    تا بال های زخمی فطرس به پات خورد

    بعد از هزار سال پریدن شروع شد

      

    با تو خدا برای من از نو نوشته شد

    خاک من از اضافه خاکت سرشته شد

     

    هستی مشابهت کسِ دیگر نداشته است

    مانند چشم های تو دلبر نداشته است

     

    انگشت در دهان تو دارد نبی چرا

    یعنی خدا که دایه بهتر نداشته است

     

    وقتِ حسینُ منیِ پیغمبر است تا

    باور شود حسین برابر نداشته است

     

    جبریل معتکف شده بر گاهواره ات

    تا خنده ات ندیده سرش بر نداشته است

     

    از یک کلام ختم به صد ها کلام که...

    اقا، کسی شبیه تو مادر نداشته است

     

    هر روز آبِ خوردنی ات سلسبیل بود

    در خانه فاطمه غمِ کوثر نداشته است

     

    تا تربت تو هست طبیب و دوا چرا

    تا کربلاست حاجت قبله نما چرا

     

    عاشق که میشوم به خدا از شما شوم

    زیر سر شماست اگر مبتلا شوم

     

    هر روز در هوای شما بال میزنم

    پایین پای روضه تان تا رها شوم

     

    حتمآ اسیر در چه کنم میشوم حسین

    وقتی به قدر یک نفس از تو جدا شوم

     

    من بی نگات، لحظه به لحظه جهنمم

    یک ثانیه بدون تو باید قضا شوم

     

    کم کم صدام در نفست پیر میشود

    شاید که مستجاب به یالیتنا شوم

     

    بی تو بهشت جاذبه کوچکی نداشت

    اصلا خدا نخواسته بی کربلا شوم

     

    حالا که شعر می کشدت سمت کربلا

    دنبال ضجه های حروف دلم بیا

     

    ای بوی سیب شهر سحر های فاطمه

    سجاده بهشتیِ دنیای فاطمه

     

    ای بالش سرت شده بال فرشته ها

    ارام میشوی تو به لالای فاطمه

     

    وقتی شما نیامده گفتی انالغریب

    دیگر چه آمده سر رؤیای فاطمه

     

    روزی که رنگ سرخی پیراهنت نشست

    یک گوشه زیر گردنتان جای فاطمه

     

    تا دید رنگ چهره مادر غروب کرد

    حتی گرفت گریه بابای فاطمه

     

    تا سوره مقطعه تفسیر می شوی

    یک نینوا شود همه نای فاطمه

     

    عید و عزا به شعر من اصلآ نیامده

    تا روضه هست جشن گرفتن نیامده

     

    شاعر که شعر را به جلوتر کشید و بعد...

    پنجاه و چند سال گذشت و رسید و بعد...

     

    از محتشم به منبر سبز رسول تا

    :این کشته فتاده به هامون:شنید و بعد...

     

    حالا غروب زخمی روز دهم شد و

    دامن کشان که خواهرتان می دوید و بعد...

     

    می دید هر چه نیزه و شمشیر و سنگ بود

    گویا به سمت چشم شما می پرید و بعد...

     

    او می دوید و کاش نمی دید صحنه را

    :الشمر جالسَُ:به روی سینه دید و بعد...

     

    با ضربه های پشت سر هم ز پشت سر

    پیش نگاه فاطمه سر را برید و بعد...

     

    پیش نگاه حیرت زینب مقابلش

    خون گلوت را سرِ نیزه چشید و بعد...

     

    بس کن که سنگ آب شد از روضه های تو

    دارد چکیده می شود اشک خدای تو

    حسن کردی

    *******************

    محمد فردوسی

    باز هم شب شده بر خواسته ام «لَم» دادم

    این جوابی است که بر نفس، دمادم دادم

     

    علّتش صنعت شعری است اگر پاسخ را

    بر تن لفظ دگر کردم و مبهم دادم

     

    در حرارت کده ی عیسوی ات پخته شدم

    از دم دم به دم تو چه قدَر دم دادم!

     

    دِرهم دَرهم تو فقر مرا زائل کرد

    بعد آن تکیه به دخل پر حاتم دادم

     

    در کرم خانه ی تو هر که بیاید شاه است

    این خبر را به همه عالم و آدم دادم

     

    مرده ای بیش نبودم که به هوش آمده ام

    مثل فطرس ز شراب تو به جوش آمده ام

     

    مهربانی تو را در همه جا جار زدم

    پا به جای قدم میثم تمّار زدم

     

    قاب تصویر تو که نورٌ علی نور بُوَد

    گوشه ی خانه ی دل بر روی دیوار زدم

     

    فصل حج آمده و دور تو ای کعبه ی دل

    چند دوری مَثَل گردش پرگار زدم

     

    وحی آمد که تو مصداق «انا الحق» هستی

    این چنین شد که سرم را به روی دار زدم

     

    تا بدانند همه یوسف زهرا آمد

    نرخ بالای تو را سر در بازار زدم

     

    یوسفی آمده و باز ترنج آوردند

    در خرابات وجود همه گنج آوردند

     

    فاطمه مثل صدف، گوهر نایاب تویی

    آفتاب و فلک و انجم و مهتاب تویی

     

    آن که مشغول عبادت شده همچون زهرا

    نیمه ی شب روی سجّاده ی محراب تویی

     

    در بزرگی و مقامات تو این بس، پسر

    شیر بدر و احد و  خیبر و احزاب تویی

     

    نخل شعرم چه قدَر واژه ی تازه دارد

    سوره ی فجر تویی و اولوالباب تویی

     

    به تو سوگند شعار همه ی ما این است

    ما همه نوکر این خانه و ارباب تویی

     

    «فاش می گویم و از گفته ی خود دل شادم»

    از همان روز ازل اهل حسین آبادم

     

    موج ظاهر شد و کشتی نجات آوردند

    «اندر این ظلمت شب آب حیات آوردند»

     

    «چه مبارک سحری هست و چه فرخنده شبی»

    که برای همگان برگ برات آوردند

     

    حافظ از گفتن اوصاف تو مستأصل شد

    علّت این بود اگر شاخه نبات آوردند

     

    این چه سرّی است که در وزن کلامت وزن

    فاعلاتن فعلاتن فعلات آوردند

     

    تا که پیغمبر ما کام تو را بردارد

    از  دل کرب و بلا آب فرات آوردند

     

    از همان کودکی ات کرب و بلایی شده ای

    خون بهای تو خدا شد که خدایی شده ای

     

    فطرس سینه ی ما میل پریدن دارد

    بس که شش گوشه ی زیبای تو دیدن دارد

     

    عطر سیب حرمت جلوه دو چندان کرده

    آن چنان که به سرش شوق وزیدن دارد

     

    خاک کوی تو دوای همه ی محنت هاست

    تربت کرب و بلای تو چشیدن دارد

     

    شیر هر روز تو بر عهده ی پیغمبر بود

    سر انگشت مبارک چه مکیدن دارد

     

    بوسه از روی لبت کار شب و روزش بود

    بوسه از غنچه ی لب های تو چیدن دارد

     

    شهد شیرین شکر از لب تو می ریزد

    به گمانم که جگر از لب تو می ریزد

    محمد  فردوسی

    *********************

     مسعود اصلانی

    دلبری که خرید دلها را

    با نگاهش کشید دریا را

     

    آسمان داشت میل عطر زمین

    و زمین داشت میل بالا را

     

    پر پرواز من شکست امروز

    تا بگیرد شفای فردا را

     

    فطرسانه دخیل می گیرم

    پر قنداق طفل زهرا را

     

    کودکی آمده رقم بزند

    سهم دیوانگی دنیا را

     

    عقلم از اختیار افتاده

    مثل مجنون که دید لیلا را

     

    می رود تا به آسمان فریاد

    آسمان نه ، بگو حسین آباد

     

    شب تاریک در به در شده است

    روشنی آمده سحر شده است

     

    فاطمه مادرانه می خندد

    مرتضی باز هم پدر شده است

     

    گفته پیغمبر از حسینم من

    جمع ما هر دو یک نفر شده است

     

    با بغل کردن حسین خودش

    بین خانه حسین تر شده است

     

    لب او را چقدر می بوسد

    آتش شوق بیشتر شده است

     

    کوری چشم مردمان حسود

    دومین طفل هم پسر شده است

     

    بوی کرب و بلا گرفته زمین

    در مدینه نزول عشق ببین

    مسعود اصلانی

    *******************

    رحمان نوازنی

    باز از عرش غزل های مرا آوردند

    شیشه ناب عسلهای مرا آوردند

     

    باز آغوش در آغوش دلم را بردند

    طعم شیرین بغل های مرا آوردند

     

    باز هم هیئتیان من و جشن ارباب

    باز هم بچه محل های مرا آوردند

     

    باز هم کرببلا ، عشق ، زیارت ، ارباب

    باز هم خیر العمل ها ی مرا آوردند

     

    آنطرف وسعت من عرش حسین است ولی

    این طرف حداقل های مرا آوردند

     

    وسعت روز مرا روز جزا می آرند

    چون مرا از سفر کرببلا می آرند

     

    ناز این آینه پنج تنت کشته مرا

    ناز زهرا و علی و حسنت کشته مرا

     

    از عقیق یمنت زیر زبانم بگذار

    جلوه سرخ عقیق یمنت کشته مرا

     

    سجده بر نیزه تو روح مرا بالا برد

    بخدا شیوه عاشق شدنت کشته مرا

     

    دلبری کرده مرا پیرهن سبز حسن

    منتها سرخی این پیرهنت کشته مرا

     

    تو همان اشک منی؛ می روی و می آیی

    که همین رفتن و این آمدنت کشته مرا

     

    تو همان کشته عشقی که جهان خرم از اوست

    عاشقم بر همه عالم که جهان خرم از اوست

     

    بین اسماء خدا اسم شما شیرین تر

    با شما خواندن اسماء خدا شیرین تر

     

    چهارده چشمه شیرین شفا هست ولی

    بخدا دست شما هست شفا شیرین تر

     

    آی حاجی به غم زمزم ما لب تر کن

    که به والله بود زمزم ما شیرین تر

     

    سعی در کعبه شش گوشه نمودم اما

    نچشیدم به جز این سعی و صفا شیرین تر

     

    مانده ام تا که در خانه تان پیر شوم

    چون بود میوه این کرببلا شیرین تر

     

    میوه کرببلا خون شهید است شهید

    عشق یک عالمه مدیون شهید است شهید

     

    تو که یک گوشه چشمت غم عالم را برد

    نم اشکت گنه حضرت آدم را برد

     

    از بهشت تو چه گوییم که از روز ازل

    روضه ات را که خدا خواند؛ جهنم را برد

     

    شیشه عطر شما در دل آدم که شکست

    عطر انفاس بهشتت دل آدم را برد

     

    هر که از کرببلا رفت محرم را باخت

    هر که در کرببلا ماند محرم را برد

     

    زمزم کعبه پس از کرببلا شیرین شد

    اشک ششماهه تو شوری زمزم را برد

     

    کینه های عرب از بدر و حنین و احدت

    ساربانی شد و انگشتر خاتم را برد

     

    آه انگشتر تو دست جسارت افتاد

    بعد از آن پیرهنت نیز به غارت افتاد

    رحمان نوازنی

    *********************

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی