هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ

شعر شهادت امام کاظم علیه السلام۲۰
×××××××××××××××××××
دستش به زنجیر است و پایش را شکستند
با ناسزا بغض صدایش را شکستند
 
سجاده را از زیر پایش مى کشیدند
تا حرمت یاربّنایش را شکسته اند
 
این چند زندان بان که دورش را گرفتند
زیر لگدها چندجایش را شکستند
 
برخاست امّا ناگهان با صورت افتاد
نامردها حتّى عصایش را شکستند
 
حتّى دمِ افطار هم چیزى نمى خورد
وقت اذان ظرف غذایش را شکستند
 
سِندى و همدستان او، تا روضه مى خواند
با خنده قلب مبتلایش را شکستند
 
هرچه زدند او را به یاد کربلا بود
حتّى گریز کربلایش را شکستند
 
یاد دمى که زیر سم ها رفت جدّش
یاد دمى که دنده هایش را شکستند
 
از ابتداى صبح تا پایان مغرب
از ابتدا تا انتهایش را شکستند
×××××××××××××××××××
علی قدیمی
کاری بجز گریه برای ما نمانده
وقتی به آقا رحم در دنیا نمانده
 
زندان دل زندان دل زندان سیه چال
فرقی میان روز و شب اینجا نمانده
 
با تازیانه روزه ها را باز کرده
انگار در دست کسی خرما نمانده
 
باب الحوائج روز و شب آزار دیده
رقاصه هم بهر اذیت جا نمانده
 
هر  روز لاغر تر شد از روز گذشته
غیر از عبا چیزی که از آقا نمانده
 
ساق شکسته دست بسته چشم گریان
در پیکر آقا گمانم نا نمانده
 
بر روی تخته پاره جسمش گرچه رفته
روی تنش اما ردی از پا نمانده
 
جسمش اگرچه با غلامان گشته تشییع
تدفین که اسمش بر دهاتی ها نمانده
 
سر روی پیکر داشته الحمدلله
رأسش دم دروازه ها بالا نمانده
 
با اینکه در زندان غم تنها ترین بود
در بین نامحرم زنش تنها نمانده
×××××××××××××××××××
سعید خرازی
آسمان را به روی تخته ی در می بردند
تاج سر بود که باید روی سر می بردند
 
سرو سامان همه بی سر و بی سامان بود
پا به یک سوی ، سر از یک طرف آویزان بود
 
او درست است که یک همدم و غمخوار نداشت
بدنش روی دری بود که مسمار نداشت
 
جگرش پاره شده اما به دل تشت نریخت
عضو عضو بدنش هر طرف دشت نریخت
 
بود زندانی و در مجلس اغیار نرفت
همره اهل و عیالش سر بازار نرفت
 
کسی از دور به پیشانی او سنگ نزد
گرگ درنده به پیرهن او چنگ نزد
 
کنج زندان خبر از بزم می و جام نبود
دخترش ثانیه ای در ملاء عام نبود
 
سر سجاده و در حال سجودش نزدند
هر دو دستش به تنش بود و عمودش نزدند
 
تن او ماند روی خاک ولی چاک نشد
تیغ خونین شده با پیرهنش پاک نشد
 
بود مظلوم ولی هفت کفن داشت به تن
گریه میکرد به جسمی که نشد و غسل و کفن
×××××××××××××××××××
مثل یک تکه عبا روی زمین است تنش
آن قدر حال ندارد که نیفتد بدنش
 
جا به جا گر نشود سلسه بد می چسبد
آن چنانی که محال است دگر وا شدنش
 
نفسش وقت مناجات چه اعجازی داشت
زن بدکاره به یک باره عوض شد سخنش
 
آه مانند گلیمی چقدر پا خورده
بی سبب نیست اگر پاره شده پیرهنش
 
از کلیم اللهی حضرت ما کم نشود
گر چه هر دفعه بیاید بزند بر دهنش
 
به رگ غیرت این مرد فقط دست مزن
بعد از آن هر چه که خواهی بزنی اش، بزنش
 
بستنش نیز برایش به خدا فایده داشت
مدد سلسله ها بود نمی ریختنش
 
با چنین وضع کفن کردن او پس سخت است
آه آه از پسرش آه به وقت کفنش
علی اکبر لطیفیان
×××××××××××××××××××
چشمهایت اگر چه طوفانی
قلبت اما صبور و آرام است
شوق پرواز در دلت جاریست
شب اندوه رو به اتمام است
××
 روح تو آنقدر سبکبار است
که اسیر قفس نخواهد شد
لحظه ای با مظاهر دنیا
 همدم و همنفس نخواهد شد
××
 کور خوانده کسی که می خواهد
بسته بیند شکوه بالت را
چشم اگر واکنند می بینند
جبروت تو را، جلالت را
××
 چه غم از این که گوشه‌ی زندان
شب و روزش کبود و ظلمانیست
در کنار فروغ چشمانت
جلوه‌ی آفتاب پیدا نیست
××
 همدمی غیر اشک و شیون نیست
در سحرگاه خیس تنهائیت
می شود در غروب عاطفه ها
تازیانه انیس تنهائیت
××
راوی اوج غربت و درد است
آه و أمّن یجیب تو هر روز
گریه در گریه: «رَبِّ خَلِّصنِی»
ندبه های غریب تو هر روز
××
 از تمام صحیفه‌ی عمرت
آه چند آیه ای به جا مانده
شمع چشم تو رو به خاموشی است
از تنت سایه ای به جا مانده
××
لاله لاله دخیل می بندند
به ضریح تنت جراحت ها
شرمگین، بیقرار، بارانی
آسمان هم از این جسارت ها
××
چه به روز دل تو می آورد
کینه‌ی قاتل یهودی که
بر تن خسته‌ی تو گل می کرد
آنقدر سرخی و کبودی که ...
××
 میله های کبود این زندان
شب آخر، شده عصای تو
زخم زنجیرها شده کاری
رفته از دست، ساق پای تو
××
 پیکرت روی تکه ای تخته !
غربت تو چقدر دلگیر است
راوی روضه های بی کسی ات
ناله های کبود زنجیر است
××
 شیعیان تو آمدند آن روز
پیکرت روی دست ها گم شد
آه اما غروب عاشورا
بدنی زیر دست و پا گم شد
××
 نیزه ها محو پیکر خورشید
محشری بود کربلا آن روز
بوسه‌ی نعل تازه گم می شد
بین انبوه زخم ها آن روز
××
 عشق بر روی نیزه معنا شد
در حوالی قتلگاهی که
پیکر آفتاب جا ماند و
کاروان رفت سمت راهی که ...
یوسف رحیمی
 ×××××××××××××××××××
زیر بار کینه پرپر شد ولی نفرین نکرد
در قفس ماند و کبوتر شد ولی نفرین نکرد
 
روزهای تیره هریک شب‌تر از دیروز تار
در میان دخمه‌ای سر شد ولی نفرین نکرد
 
هرچه آن صیادها را صید خود کرد این شکار
روزی‌اش یک دام دیگر شد ولی نفرین نکرد
 
روزه‌‌ی غم سجده‌ی غم شکر غم افطار غم
زندگی با غم برابر شد ولی نفرین نکرد
 
وای اگر نفرین کند دنیا جهنم می‌شود
از جهنم وضع بدتر شد ولی نفرین نکرد
 
وقت افطار آمد و دیدم که خرماها چطور
یک به یک در سینه خنجر شد ولی نفرین نکرد
 
 هی به خود پیچید و لحظه لحظه با اکسیر زهر
چهره‌ی زردش طلا‌تر شد ولی نفرین نکرد
 
آن دم بی بازدم چون آتشی رفت و سپس
آنچه باید می‌شد آخر شد ولی نفرین نکرد
 خانم سادات هاشمی
 ×××××××××××××××××××
این مردمان که قلب خدا را شکسته اند
دائم غرور آینه ها را شکسته اند
 
خورشید را روانه ی زندان نموده اند
و حرمت امام منا را شکسته اند
 
زنجیر دور گردن او حلقه می کنند
با تازیانه دست دعا را شکسته اند
 
او ناله می زند و به جایی نمی رسد
کنج سیاه چال صدا را شکسته اند
 
با ذکر نام فاطمه دشنام می دهند
اینان که قلب قبله نما را شکسته اند
 
آقا شنیده ام که امانت بریده اند
با سعی خویش پشت صفا را شکسته اند
 
حالا خدا به داد دل دخترت رسد
بدجور ساق پای شما را شکسته اند
 مسعود اصلانی
 ×××××××××××××××××××
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﻦ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺟﻨﺎﻥ ﺭﻫﺴﭙﺎﺭﻡ 
ﺻﺪﻑ ﻋﺼﻤﺖ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻭﻻ‌ ﺭﺍ ﮔﻮﻫﺮﻡ 
ﻣﻦ ﺟﻮﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﯾﺰﻩ ﺧﻮﺭ ﺟﻮﺩ ﻣﻨﺴﺖ 
ﻧﻬﻤﯿﻦ ﺣﺠﺖ ﺣﻖ ﻣﺎﯾﻪ ﯼ ﻓﺨﺮ ﺑﺸﺮﻡ
ﭘﺪﺭﻡ ﺭﺍ ﭘﺪﺭ ﻫﻤﺴﺮ ﻣﻦ ﺷﻬﯿﺪ ﮐﺮﺩ 
ﮐﺰ ﻏﻤﺶ ﺷﻤﻊ .ﺻﻔﺖ ﺳﻮﺧﺖ ﺯﭘﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ 
ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻨﺪ ﭘﯿﺮﻭﯼ ﺍﺯ ﺧﻂ ﭘﺪﺭ
ﺩﺍﺩ ﺯﻫﺮﯼ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﭘﯿﺮﻭ ﺧﻂ ﭘﺪﺭﻡ 
ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﮕﺮﻡ ﺳﻮﺧﺖ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺏ ﻧﺪﺍﺩ
ﺗﺸﻨﻪ ﻟﺐ ﮐﺸﺖ ﻣﺮﺍ ﻫﻤﺴﺮ ﺑﯿﺪﺍﺩ ﮔﺮﻡ 
ﺍﺳﻤﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺩﺍﻍ ﻣﻦ ﺗﺎﺯﻩ ﺟﻮﺍﻥ
ﮐﺎﻧﺪﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﺠﺮﻩ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﺧﺒﺮﻡ 
ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻣﻦ ﻫﻢ
ﭘﯿﺮﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻔﺮﻡ 
ﻭﻗﺖ ﻣﺮﺩﻥ ﭘﺪﺭﻡ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ 
ﻣﻦ ﻫﻢ ﺍﯾﻨﮏ ﺑﺨﺪﺍ ﭼﺸﻢ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﭘﺴﺮﻡ 
ﭘﺴﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ ﺍﯼ ﺑﺎﺩ ﺻﺒﺎ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎ 
ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﺑﻪ ﺩﯾﺎﺭ ﺩﮔﺮﻡ 
ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻦ ﺷﯿﻌﻪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺳﺘﻢ 
ﭘﺎﺭﻩ ﭘﺎﺭﻩ ﺷﺪ ﻩ ﺍﺯ ﺯﻫﺮ ﻫﻼ‌ﻫﻞ ﺟﮕﺮﻡ
حمید کریمی
×××××××××××××××××××
طبعش بلند است و ظفرهایش بلند است
مرد تقرب ، دردسرهایش بلند است
 
دنبال خلوت می رود زندان به زندان
رکن عبادت می شود زندان به زندان 
 
جام بلا نوشید و گفت الحمدلله 
خون دلش جوشید و گفت الحمدلله
 
اصلا چرا باید همه ش آواره باشد
شمع سحر باید به فکر چاره باشد
 
پیر مناجاتی شب موسی ابن جعفر 
تنها ملاقاتی شب موسی بن جعفر 
 
موسای آل الله دور از طور مانده 
جانم فدایش از مدینه دور مانده
 
دلتنگ می شد بی صدا فریاد می کرد
معصومه را تنگ غروبی یاد می کرد 
 
جوشن کبیری ساخت از کهنه عبایش 
جوشن صغیری خواند با سوز صدایش 
 
حتی نگهبان از دعایش فیض می بُرد
بدکاره هم از سجده هایش فیض می بُرد
 
زنجیرها خاکسترش را می کِشیدند  
غل های سنگین پیکرش را می کِشیدند 
 
باور کنم خورشید را در چاه بردند  
او را روی ساق شکسته ش راه بردند 
××××××××××××××××××

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی