هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
دوشنبه, ۲۰ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۵۶ ب.ظ

شعر شهادت امام کاظم علیه السلام۱۷

  • ۷۱ نمایش
  • شعر شهادت امام کاظم علیه السلام۱۷
    ×××××××××××××××××××
    قاضی حاجات همه موسی بن جعفر
    شور عبادات همه موسی بن جعفر
    عشق تو در ذات همه موسی بن جعفر
    مهرت مباهات همه موسی بن جعفر
    با مهر تو ایمانمان را پروراندیم
    بر ما نظر کردی و از عشق تو خواندیم
    ای خانه ات آباد یا باب الحوائج
    کارم به تو افتاد یا باب الحوائج
    از دست دل فریاد یا باب الحوائج
    داد آبرو بر باد یا باب الحوائج
    اهل گناهیم و نکردیم اعترافی
    بیدار کن ما را شبیه بُشر حافی
    تو عاشق خلوت نشینی با خدایی
    تو روح بخش رویش سبز دعایی
    در سجده هایت مست ذکر ربنایی
    وقت عبادت از همه عالم جدایی
    هفت آسمان مشتاق ذکر یا مجیرت
    در کنج زندان هستی و عالم اسیرت
    تو در سیاهی های عالم نور هستی
    در کنج زندان نه میان طور هستی
    دُرّ  امام صادقی مستور هستی
    یک عمر هست از خانواده دور هستی
    آقا همه دلتنگ دیدار تو هستند
    یک عمر با گریه به پای تو نشستند
    آقا خیال آمدن دارد؟ ندارد
    آیا توانی در بدن دارد؟ ندارد
    حتی رمق در پا شدن دارد؟ ندارد
    جان لبی بر هم زدن دارد؟ ندارد
    هر چند غرق جلوه های دوست مانده
    از او فقط یک استخوان و پوست مانده
    آقا بگو با ما از آن زندان آخر
    شد دیده ها دریا از آن زندان آخر
    خون شد دل زهرا از آن زندان آخر
    خون می چکد از پا از آن زندان آخر
    با تو چه کرده دشمن پست یهودی
    خورده به روی صورتت دست یهودی
    در کنج زندان ظلم ها تکرار می شد
    با تازیانه روزه ای افطار می شد
    آزارها دادند هر مقدار می شد
    در نیمه ی شب با لگد بیدار می شد
    دشمن ندارد بهر کار خود دلیلی
    یا تازیانه می زند یا ضرب سیلی
    آهسته آهسته خودش را جا به جا کرد
    اول برای شیعیان خود دعا کرد
    معصومه را با گریه های خود صدا کرد
    افتاد بر روی زمین یاد رضا کرد
    ای میوه ی قلبم ببین بابا چه حالی است
    اینجا فقط جای تو با معصومه خالی است
    روح تو را تا درگه محبوب بردند
    هم زهر خوردی هم تو را مضروب بردند
    جسم تو را بر تکه ای از چوب بردند
    بد بود اما عاقبت شد خوب بردند
    هر چند بر روی زمین مانده تن تو
    غارت نکرده هیچ کس پیراهن تو
    آقا خدایی بی کفن ماندی ؟ نماندی
    در بین گرما پاره تن ماندی ؟ نماندی
    آیا بدون پیرهن ماندی؟نماندی
    در زیر دست و پا شدن ماندی ؟ نماندی
    گرچه عزادار شهید کاظمینم
    امشب پریشان پریشان حسینم
    آیا کسی با مرکب از روی تو رفته؟
    چنگ کسی آیا به گیسوی تو رفته؟
    یا نیزه ای مابین پهلوی تو رفته؟
    آیا سه شعبه روی بازوی تو رفته؟
    قربان آن قامت که بر روی زمین خورد
    قربان آنکس که عمود آهنین خورد
    مجتبی شکریان
    ×××××××××××××××××××
    "ای وای بر اسیری، کز یاد رفته باشد
    در دام مانده باشد، صیاد رفته باشد"
    آه از دمی که آید، دیگر برون ز زندان
    مردی که در سیه چال، از یاد رفته باشد
    از بس ز ضرب سیلی،او ناله زد"یازهرا"
    از جوهر صدایش، فریاد رفته باشد
    با تازیانه ی کین، آزرده کرده او را
    هرگاه بر شکنجه، جلاّد رفته باشد
    از ناسزا و طعنه، سِنْدیٖ نَبُرد بهره
    از کظمِ غیظ آقا، ناشاد رفته باشد
    ساق شکسته ی او، مرهم نمی پذیرد
    آه از دمی که کار از، امداد رفته باشد
    چون روی تخته ی در، باب الحوائج آید
    جان از نهادِ شیعه، از داد رفته باشد
    برروی جِسْر بغداد،جسمش سه روز مانده
    این گوشه از غمش بر، اجداد رفته باشد
    وحید دکامین
    ×××××××××××××××××××
    یکی کم است هزاران کفن اضافه کنید
    سه تا سه تا به تنش پیرهن اضافه کنید
    کمی خیال کنید و ضریحی از زنجیر
    به شکل پنجره بر این بدن اضافه کنید
    به سوی این همه زخمی که زیر زنجیر است
    به سینه کوفته زنجیر زن اضافه کنید
    چهار سال به بند است از او چه می ماند؟
    به این حدود اگر که زدن اضافه کنید
    پس از سه روز حسینی به بام خواهد ماند
    اگر به زخم تن او دهن اضافه کنید
    حسینیان غم آقا به دست می آید
    به این حسین اگر که حسن اضافه کنید
    غریب کوچه غریب مدینه از امشب
    به ذکر سینه غریب وطن اضافه کنید
    مهدی رحیمی
     ×××××××××××××××××××
    گشته عضوی از تنت زنجیرهای گردنت
    پاره پاره جای شلاق است روی پیرهنت
    غیر این زندان ، زندانهای دیگر هم که بود
    قصدشان آزار بود اینجا اگر آوردنت
    ضربه می خوردی ولی نیزه به پهلویت نرفت
    جای شکرش هست با شلاق می آزردنت
    پیکرت محصور بود اما لگد رویت نخورد
    زلف تو درهم ولی دستی به گیسویت نخورد
    چشم تو می دید اما خواهرت پیشت نبود
    لحظه ی آزردن تو دخترت پیشت نبود
    روی تخته پاره ای اما کفن داری بس است
    پیکرت عریان نشد یک پیرهن داری بس است
    ساق پای تو شکسته پیکرت خاکی نشد
    با جسارت های چکمه حنجرت خاکی نشد
    بر سر بازار ناموس تو آواره نشد
    پیش چشم هیز این مردم که بیچاره نشد
    زیر گل مدفون شدی سنگی نیامد سمت تو
    چکمه های چل تنه جنگی نیامد سمت تو
    از تمام آل تو موی کسی عریان نشد
    در میان جمعیت روی کسی عریان نشد
    علیرضا عنصری
    ×××××××××××××××××××
    به لطف حضرت حق حس معنوی دارم
    به شوق خواندن مرثیه مثنوی دارم
    فضای خانه ی دل را حسینیه کردم
    و اشک مادر سادات را در آوردم
    دلا بسوز به سوز دل امام رضا
    به روضه ای که شده قاتل امام رضا 
    دلا بسوز که در سینه غم شرربار است
    دلا بسوز که معصومه اش عزادار است 
    یکی دو جرعه غزل مرثیه بنوشید و...
    به دخترش همگی تسلیت بگویید و...
    چه خوب تک تک تان اهل فیض و بارانید
    به نام نامی آقا به روضه مهمانید
    تمام غربت عالم به او حواله شده
    اسیر خسته ی کنج سیاهچاله شده
    بنای دشمن او گرچه ظلم و بیداد است
    سیاهچاله نگو قتلگاه بغداد است
    به ناله محبس خود را اگر حرم کرده
    ز فرط گریه دو چشم ترش ورم کرده
    در آسمان نگاهش شراره حد میزد
    دم غروب کثیفی به او لگد میزد
    بلند میشد و از نو دوباره می افتاد
    سرش به شانه ی زخمش هماره می افتاد
    نگو چرا که قیامش فقط قعود شده 
    تمام دور و بر گردنش کبود شده
    نگو چرا ز لبش خون لخته می ریزد
    نگو چرا دو سه روز است برنمیخیزد
    ز روی کینه جراحات او نمک خورده
    شبیه مادر خود فاطمه کتک خورده
    شبیه مادر خود فاطمه پرش زخم است 
    شبیه مادر خود فاطمه سرش زخم است
    شبیه مادر خود از زمانه دلگیر است
    شبیه مادر خود از نفس زدن سیر است
    خدا کند ز اسارت رها شود آخر
    شبیه فاطمه حاجت روا شود آخر
    خدا کند زن بدکاره توبه ای بکند
    به یک اشاره ی او باحیا شود آخر
    خدا کند که نگهبان بد دهان امشب
    به پاس حرمت او بی صدا شود آخر
    ملامتی نکنیدم که رسم مداح است
    گریز روضه ی او کربلا شود آخر
    اگر چه غصه ی تبعید از وطن دارد
    به روی شانه ی خود کوهی از محن دارد 
    ولی چه خوب که یک تکه تخت چوبی هست
    ولی چه خوب نهایت سری به تن دارد
    چه خوب آخر کاری تنش نشد عریان
    یکی دو تا که نه چندین عدد کفن دارد
    حسین و کرببلا و کفن به یاد آمد
    غروب و غارت یک پیرهن به یاد آمد
    علیرضا خاکساری
     ×××××××××××××××××××
    اوضاع زندان سخت و بدتر شد
    تا وضع جسمش مثل مادر شد
     
    هر روز ضرب سیلی و شلّاق
    افطاری موسی بن جعفر شد
     
    او خطّ ثلثی ناب و موزون بود
    صد حیف، کوفی مُکسّر شد
     
    از حرف های زشتِ زندان بان
    آئینه ی قلبش مُکدّر شد
     
    با ناسزاهایی که می گفتند
    درد دلش چندین برابر شد
     
    "آزادی" آن هم با غُل و زنجیر
    از حبس، سهم این کبوتر شد
     
    با آن همه فرزند، درد اینجاست
    تنهای تنها بود و پرپر شد
     
    "در" از خجالت سرخ شد وقتی
    تابوت آقا تخته ی در شد
     
    از برکت جسمش، پُل بغداد
    بازارِ گلهای مُعطّر شد
     
    معصومه اش را می کند دق مرگ
    عمری که با داغ پدر سر شد
     
    او زائر اشک برادر بود
    امّــا رقیّه زائر سر شد
     
    از ظلم رعیت، دخترِ شاهی
    هم بی پدر هم بی برادر شد
     
    ای وای از وقتی عمویش رفت
    آماده ی تسلیمِ زیور شد
     
    از کربلا تا شام، چِل منزل
    ذکرش فقط "لالایی اصغر"شد
     
    با برق شادی از حرم برگشت
    چشمی که پای داغ او تر شد
    محمد قاسمی
    ×××××××××××××××××××
    عمری زدیم از دل صدا باب الحوائج را
    خواندیم بعد از ربنا باب الحوائج را
    روزی ما کرده خدا باب الحوائج را
    از ما نگیرد کاش "یا باب الحوائج " را
     
    هرکس صدایش کرد بی چاره نخواهد شد
    کارش به یک مو هم رسد پاره نخواهد شد
     
    یادش بخیرآن روزها که مادر خانه
    گه گاه میزد پرچمی را سر در خانه
    پر می شد از همسایه ها دور وبر خانه 
     یک سفره نذری، قدر وسع شوهر خانه
     
    مادر پدرهامان همینکه کم میاوردند
    یک سفره موسی بن جعفر نذر میکردند
     
    عصر سه شنبه خانه ما رو به را میشد
    یک سفره می افتاد و درد ما دوا میشد
    با اشک وقتی چشم مادر آشنا میشد 
    آجیل های سفره هم مشکل گشا میشد
     
    آنچه همیشه طالبش چندین برابر بود
    نان و پنیر سفره موسی بن جعفر بود
     
    گاهی میان روضه ما شور می آمد
    پیر زنی از راه خیلی دور می آمد
    با دختری از هر دو چشمش کور...می امد
    بهر شفای کودک منظور می آمد
     
    یک بار در بین دعا ما بین آمینم
    برخاست از جا گفت دارم خوب می بینم
     
    آنکه توسل یاد چشمم داد مادر بود
    آنکه میان روضه می زد داد مادر بود
    آنکه کنارسفره می افتاد مادر بود
    گریه کن زندانی بغداد مادر بود
     
    حتی نفس در سینه او گیر می افتاد
    هر بارکه یاد غل و زنجیر می افتاد
     
    می گفت چیزی بر لبش جز جان نیامد...آه
    در خلوت او غیر زندانبان نیامد...آه
    این بار یوسف زنده از زندان نیامد ... آه
    پیراهنش هم جانب کنعان نیامد...آه
     
    از آه او درخانه زنجیر شیون ماند
    بر روی آهن تا همیشه ردّ گردن ماند
     
    این اتفاق انگار که بسیار می افتاد
    هرشب به جانش دست بد کردار می افتاد
    نه نیمه ی شب موقع افطار می افتاد
    انقدر میزد دست او از کار می افتاد
     
    وقتی که فرقی بین شان در چشم دشمن نیست
    صدشکر که مرد است زیر دست و پا، زن نیست
    محسن عرب خالقی
    ×××××××××××××××××××

    موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۰

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی