هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ

اشعار ولادت امام علی علیه السلام۲۸

×××××××××××××××××××

حمیدرضاگلرخی
هر دیده ای که لایقِ باران نمی شود

 هر سینه ای قدمگـهِ جانان نمی شود

هر خاطری گره ، شده با زُلفِ یادِ یار
 آشفته همچو موی پریشان نمی شود

دل ، جایگاه و وادی انوارِ قدسی است
 این جایگه که وادی عُصیان نمی شود

بی مهرِ مصطفی و ولای علی کسی
 عمّار و حُجر و بوذر و سلمان نمی شود

شیعه که گشته بنده ی در بندِ بوتراب
 در بندِ نفس و بنده ی شیطان نمی شود

ایمانِ مومنی که مبانی آن علیست
 لرزان شبیهِ  بـید هراسان نمی شود

شیرِ یلی شبـیه علی ، والیَّ الوَلی
 پیدا میانِ لشگرِ یزدان نمی شود

تا نوح و ناخدا ، وَلیُّ الله الاعظم است
 کشتی جان به ورطه ی طوفان نمی شود

قلبی که شعله ور، شده از عشقِ مرتضی
 شعله ور از شراره ی نیران نمی شود

بی نامِ نامی علی شاهِ گره گشا
 سختی و رنج و مشکلی آسان نمی شود

دشتی جهنّمی ، به بَرِ دیده ی خلیل
 بی یا علی بهشت و گلستان نمی شود

بی داروی نگاهِ لطیفِ محبّتش
دردِ دلِ شکسته ای درمان نمی شود

غیر از علی و آلِ علی ای جهانیان
 هرگز کسی شهنشه و سلطان نمی شود

مردانه دستِ یا علی با مهدیش دهد
 مـردِ رهی که ناقضِ پیمان نمی شود

چشمی که گریه کرده برای حسین او
 روزِ جزا به فاطـمه گریان نمی شود

×××××××××××××××××××

علی اکبر لطیفیان
 
روح والای تو از جنس خدا میباشد
نفَس سینه ی تو عقده گشا میباشد
 
نخ سجاده ی تو شهپر جبرائیل است
چین پیشانیِ تو قبله نما میباشد
 
از تو میخواست خدا تا که بمانی چندی
که حساب تو در این خانه جدا میباشد
 
فارغیم از هوس سِیر خیابانِ بهشت
خاکِ زیر قدمت جنت ما میباشد
 
سائلی آمده و از تو کرم میخواهد
ای که انگشتر تو فکر گدا میباشد
 
دل ما را بشِکن گوهر اگر میخواهی
سیّدی امر نما قنبر اگر میخواهی
 
هم نشینت شرف و عزت موسا دارد
هم رکابت نفس حضرت عیسا دارد
 
هر که گردید گرفتار خم گیسویت
در گره باز نمودن یدِ طولا دارد
 
عرقی که سر پیشانی تو حلقه زده
پایِ هر نخل رطب قدرت دریا دارد
 
چاهِ آبی که خودت وقفِ یتیمان کردی
هرچه دارد ز سرْ انگشت تو مولا دارد
 
بی سبب نیست که با تیغ دو سر میجنگی
 چون به یک قبضه تولا و تبرا دارد
 
نام تو زینت دنیاست خدا میداند
نقش انگشتر زهراست خدا میداند
 
مِنّتِ زلف تو دارم که گرفتارم کرد
گوهر مهر تو اینگونه خریدارم کرد
 
کافری بیش نبودم عَلَوی ام کردی
نفس عشق شما بود که بیدارم کرد
 
کار و بار دلم از مِهر شما سکه شده
عاقبت عشق ، مرا شُهره ی بازارم کرد
 
تا قیامت به خدا گردن من حق دارد
آن کسی را که سر کوی تو بیمارم کرد
 
سایه ی لطف خودت را ز سرم کم نکنی
برکت سایه ی تو لایق دربارم کرد
 
کیمیایی بنما تا زرّ نابم سازی
اربعینی بطلب تا که شرابم سازی
 
ای علمدار خدا صاحب شمشیر دو سر
اسدالله ترین ای زرهِ پیغمبر
 
هر کسی در پی آن است به جایی برسد
سر نهادن به کف پای تو  ما را خوشتر
 
یکی از پا به رکابان حریمت حمزه
گوشه ای از سَکَنات و وَجَناتت جعفر
 
ضربه ای را که تو در غزوه ی احزاب زدی
از عبادات ملک، جن و بشر سنگین تر
 
کس جلودار تو ای حیدر کرار نبود
شاهد قدرت بازوی تو باب الخیبر
 
بی سبب نیست که عباس زره میپوشد
در دلِ علقمه میگفت اناابن الحیدر
 
یل شمشیر زن قطب جهان میباشی
اسدالله زمین شیر زمان میباشی
 
قامتی نیست که در پیش قدت تا نشود
ملکی نیست که تا پیش قدت پا نشود
 
به خداوند قسم دور حریمت مریم
گر نیفتد ز نفس مادر عیسا نشود
 
زدی از کعبه برون تا که بدانند همه
کعبه ی دل وسطِ کعبه ی گِل جا نشود
 
هر کسی قنبرتان را به تمسخر گیرد
به زمینی تو بکوبیش دگر پا نشود
 
تا که تو آب بر این نخل رطب میریزی
خار این نخل محال است که خرما نشود
 
هر کسی خادم دربار تو در عالم نیست
میتوان گفت که از سلسله ی آدم نیست
 
×××××××××××××××××××

قاسم صرافان
 و خداوند علی گفت و چنین خلقت کرد
و تو را در دو جهان آینه ی حیرت کرد
 
در دل کعبه نشستی و دلش روشن شد
کعبه حاجی شد و آماده ی چرخیدن شد
 
بی سبب نیست که در قلب همه جا داری
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
 
کعبه شد حاجی و شد مست و چه احرامی بست
«پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست»
 
بی سبب نیست که آرام و قرار همه ای
تو همان صورت ظاهر شده ی فاطمه ای
 
دو سه روز است جهان دور زمین می چرخد
عالمی حلقه شده دور نگین می چرخد 
 
دلش از شادی دیدار تو پر زد کعبه
نتوانست که در پوست بگنجد کعبه
 
روح از سوی همه بوسه به بازویت زد
فاطمه بنت اسد شانه به گیسویت زد
 
شانه زد بنت اسد، دید که هر رشته ی مو
لا الهی است که دارد به لبش: الا هو
 
باز شد کعبه دلش از لب خندان شما
سینه چاکی چه میآید به محبان شما
 
کعبه یک سنگ نشان بود، تو جانش دادی
قلب این سنگ نشان را تو نشانش دادی
 
ساغر عشق به دست تو فقط میآید
هر که عاشق شده پای تو وسط میآید
 
ساقیا تا که سر زلف تو را شانه زدند
«دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند»
 
بین هر حلقه ی مو حلقه ی مستان تواند
این جماعت همه الله پرستان تواند
 
دست نامحرم از آن چین و شکن کوتاه است
سر این رشته فقط وصل به وجه الله است
 
آن سر رشته گره خورده به جان و دل ما
تا که بستند، گره وا شده از مشکل ما
 
چشم وا کردی و نوری ازلی پیدا شد
مثل این فاطمه، آن فاطمه هم شیدا شد
 
جامه یک بار به احرام تو بستن بس نیست
جام در راه تو یک بار شکستن بس نیست
 
حشر، چون حجر عدی با کفنی چاک خوش است
مست در محشر تو سر زدن از خاک خوش است
 
حجر، یوسف شد و از چاه درآمد انگار
وسط روز ببین ماه در آمد انگار
 
باید اینگونه به عشق تو هوایی باشد
وقتی عاشق نوه ی حاتم طایی باشد
 
قبر یک بار به عشق تو چشیدن کم بود
آخر این کشته ی عاشق پسر حاتم بود
 
نه به حاتم، به غلامی درت می نازد
او کریمی است که بیش از دگران می بازد
 
مثل او کاش شهیدان دمشقت باشیم
چند نوبت همگی کشته ی عشقت باشیم
 
محو در نقش جهانم، نجف آبادم کن
پاک کن نقش جهان از دلم آزادم کن
×××××××××××××××××××

محــمد جواد پرچمی
می‌شود غرق آفتاب شدن
ظرف یک ثانیه شراب شدن
 
صد و ده‌سال از شراب نجف
می‌شود خورد تا خراب شدن
 
بسکه بخشیدی از کرم چه کنم
من به غیر از خجالت آب شدن
 
در دعاهای ما به حقّ علی‌ست
شرط اصلیّ مستجاب شدن
 
ما نداریم حاجتی غیر از
خاک نعلین بوتراب شدن
 
خاک ما از نجف سرشته شده
نوکرت جان به کف سرشته شده
 
زیر پایت مناره باید ساخت
منبری از ستاره باید ساخت
 
تن ندادی به بند قنداقه
بند را پاره پاره باید ساخت
 
مانده‌ام که در خور نامت
چند تا استعاره باید ساخت
 
کعبه هم رو سوی تو آورده
قبله را پس دوباره باید ساخت
 
از پی این و آن نباید رفت
از کلام تو چاره باید ساخت
 
ای که گفتی «فمن یَمُت یَرنی»
یا علی یا علی تو عشق منی
 
سجده‌ی بی‌شمار می‌کردی
تا سحر ذکر یار می‌کردی
 
تو امیر دو عالمی به تنت
جامه‌ی وصله دار می کردی
 
بانی سفره‌های افلاکی
نان جو اختیار می‌کردی
 
خانه‌ات ساده بود مثل خودت
از تجمّل فرار می‌کردی
 
تا به زهرا سلام می‌دادی
دل او را بهار می‌کردی
 
او به تو افتخار می‌کرد و
تو به او افتخار می‌کردی
 
السّلام ای امام آقا جان
یا أبانا سلام بابا جان
 
پر مهیّاست بام می‌خواهند
این خلایق امام می‌خواهند
 
قرن‌ها عصرها تمام بشر
از ولایت پیام می‌خواهند
 
این جماعت کنار ایوانت
یک جواب سلام می‌خواهند
 
پس مزن گوشه ای مرا آقا
که سلاطین غلام می‌خواهند
××
ما همه در قَرَن بزرگ شدیم
با ولا مرد و زن بزرگ شدیم
 
اگر امروز آبرو داریم
با علی داشتن بزرگ شدیم
 
ذرّه اما به یُمن نوکری‌ات
بین هر انجمن بزرگ شدیم
 
وطن ما نجف بُود اینجا
همه دور از وطن بزرگ شدیم
 
با غلامیّ خانواده‌ی تو
با حسین و حسن بزرگ شدیم
 
ما قبیله قبیله – نسل به نسل
بین سینه‌زدن بزرگ شدیم
 
آه قبر و قیامتم با تو
روز محشر شفاعتم با تو
 
صوت قرآن چنان بلند شده
وحی از این زبان بلند شده
 
خبر بوسه‌ی لب قاری
در زمین و زمان بلند شده
 
از میان طَبَق صدای سری
وسط دشمنان بلند شده
 
با لب سنگ‌خورده قرآن خواند
پس چرا خیزران بلند شده
 
بر روی پنجه‌های خود طفلی
وسط کودکان، بلند شده
 
خواهرش چاک زد گریبان را
شیون دختران بلند شده
 
آتشی ریخته در این قلبم
زینب و چشم‌های نامحرم
 
×××××××××××××××××××

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی