هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی

شعر آئینی مدح و مرثیه اهلبیت علیهم السلام

هیئت شهید غلامحسین فتحی
کانال این وبلاگ
چهارشنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۷، ۱۱:۱۶ ق.ظ

اشعار ولادت امام علی علیه السلام۲۷

  • ۳۷ نمایش
  • اشعار ولادت امام علی علیه السلام۲۷

    ×××××××××××××××××××

     حسن لطفی

    از روزگار قسمت اگر این خرابی است
    شُکرِ خدا که تربتِ ما بوترابی است
    از بس علی علی زِ لبم چکه می کند
    یکسر تمام پیرهنِ من شرابی است
    خورشید نیز نام علی نقش سینه است
    روزم که هیچ هر شبِ من آفتابی است
    یک ذره از محبتِ مولا قیامت است
    آری حسابِ عاشقِ او بی حسابی است

    جُز رو به مرتضی دلِ ما رو نمی زند
    تا مرتضی ست مَرد که زانو نمی زند

    بر قُدسیان به جلوه ی قِدیس می شود
    قدوسیان به سجده که تقدیس می شود
    معراج رفت و دید پیمبر که قبله کیست
    تنها جمالِ اوست که تندیس می شود
    با هر پیمبری به جمالی ظهور کرد
    نوح و شعیب و موسی و جِرجیس می شود
    میدان نیامده همه ی عَمروعاص ها
    در می روند و دامنشان خیس می شود

    شوریده ایم و شیعه ی آن شیر پروریم
    ما کعبه ایم پایِ علی سینه می دریم

    نقشِ تو را زدند در آن خانه بیشتر
    تا کعبه شد شبیه به بُت خانه بیشتر
    بارِ خماریِ نفسِ ما از این به بعد
    اُفتاده است گردن پیمانه بیشتر
    حق می دهی که کافر زنجیری ات شویم
    جمع است گِردِ زلفِ تو دیوانه بیشتر
    زهرا اگر نگاه کند بر دو دستِ ما
    پُر می شود زِ هدیه ی شاهانه بیشتر

    خُم را شکسته ایم به سر،غرقِ باده ایم
    تا هست عُمر رو به علی ایستاده‌ایم

    با تو شروع می کنم امشب طواف را
    افطار میکنم به مِی ات اعتکاف را
    از بس شکافِ کعبه مرا مستِ خویش کرد
    هفتاد بار چرخ دهم آن مطاف را
    دارد خدا جلوسِ تو را نقش می زند
    بگذار رویِ دامنِ سبزت غلاف را
    پایین بیا زِ پیشِ خدا تا که بنگری
    جبریل گُم نموده سرِ این کلاف را

    ایوانِ توست تا به ابد آرزوی چشم
    جانم بخواه نعره زنم ای به روی چشم

    تکیه بزن به هیبت پروردگاری ات
    هو می کشم زِ طَنطنه یِ ذوالفقاری ات
    تو ایستاده و ملک الموت می شود
    در گیر و دار معرکه ، بازِ شکاری ات
    حتیٰ خدا سروده برایت قصیده ای
    مدحی برای لحظه ی دُل دُل سواری ات
    عباس هم به پشت سرت مشق می کند
    تقلیدِ ضربه های زمین کوبِ کاری ات

    زینب چه داشت؟جز نفس مرتضا علی
    زینب که بود؟سایه ی شیر خدا علی

    ما را برای خانه ی خود پا دری ببین
    تکه مذاب کوره ی آن زرگری ببین
    ما را که در غبار مدینه نشسته ایم
    مانند یازده پسرت مادری ببین
    دارند صحن فاطمه را کار می کنند
    جایی برای رفتگری نوکری ببین
    وقت رکوع گِرد شما بال میزنیم
    ما را برای بردن انگشتری ببین

    شکرش که زیرِ دِینِ علی پیر می شویم
    عمریست با حسینِ علی پیر می شویم

    ××××××××××××××××××××

    محــمد سهرابی

    آموخت تا که عطر زشیشه فرار را
    آموختم فرار ز یاران به یار را
    دل می کشید ناز من و درد و بار را
    کاموختم کشیدن ناز نگار را
    پس می کشم به وزن و قوافی خمار را

    گیرم که کرد خواب رفیقان مرا کسل
    گیرم که گشت باده ز خستگی  خجل
    گیرم که رفت پای طرب تا کمر به گل
    ناخن به زلف یار رسانم به فتح دل
    مطرب اگر کلافه نوازد سه تار را

    باید که تر شود ز لب من شراب خشک
    باید رسد به شبنم من آفتاب خشک
    دل رنجه شد ز زهد دوات و کتاب خشک
    از عاشقان سلام تر از تو جواب خشک
    از ما مکن دریغ لب آبدار را

    شد پایمال خال و خطت آبروی چشم
    از باده شد تهی و پر از خون سبوی چشم
    شد صرف نحوه نگهت گفتگوی چشم
    گفتی بسوز در غم من ای بروی چشم
    تا می درم لباس بپا کن شرار را

    بازار حسن داغ نمودی برای که
    چون جز تو نیست پس تو شدستی خدای که
    آخر نویسم این همه عشوه برای که
    ما بهتریم جان علی یا ملائکه
    ما را بچسب نه ملک بال دار را

    این دستپاچگی زسر اتفاق نیست
    هول وصال کم زنهیب فراق نیست
    شرح بسیط وصل به بسط و رواق نیست
    اصلا مزار انور تو در عراق نیست
    معنی کجا به کار ببندد مزار را

    با قل هوالله است برابر علی مدد
    یا مرتضی است شانه به شانه به یا صمد
    هستند مرتضی و خدا هر دو معتمد
    جوشانده ای زنسخهء عیسی ست این سند
    گر دم کنند خون دم ذوالفقار را

    ظهر است بر جهاز شتر آفتاب کن
    خود را ببین به صفحه آب و ثواب کن
    این برکه را به عکسی از ان رخ شراب کن
    از بین جمع یک دو ذبیح انتخاب کن
    پر لاله کن به خون شهیدان بهار را

    من لی یکون و حسب یکون لدهره حسب
    با این حساب هرچه که دل خواست کرد کسب
    چسبیده است تیغ تو بر منکر نچسب
    از انتهای معرکه بی زین گریزد اسب
    دنبال اگر کنی سر میدان سوار را

    کس نیست این چنین اسد بی بدل که تو
    کس نیست این چنین همه علم و عمل که تو
    کس نیست این چنین همه زهر و عسل که تو
    احمد نرفت بر سر دوش تو بلکه تو
    رفتی به شانه احمد مکی تبار را

    از خاک کشتگان تو باید سبو دمد
    مست است از نیام تو عمر بن عبدود
    در عهد تو رطوبت مِی، زد به هر بلد
    خورشید مست کردو دو دور اضافه زد
    دادی زبس به دست پیاله مدار را

    مردان طواف جز سر حیدر نمی کنند
    سجده به غیر خادم قنبر نمی کنند
    قومی چو ما مراوده زین در نمی کنند
    خورشید و مه ملاحظه ات گر نمی کنند
    بر من ببخش گردش لیل و نهار را

    دانی که من نفس به چه منوال می زنم
    چون مرغ نیم کشته پر و بال می زنم
    هر شب به طرز وصل تو صد فال می زنم
    بیمم مده ز هجر که تب خال می زنم
    با زخم لب چه سان بمکم خال یار را

    امشب بر آن سرم که جنون را ادب کنم
    برچهره تو صبح و به روی تو شب کنم
    لب لب کنان به یاد لبت باز تب کنم
    شیرانه سر تصرف ری تا حلب کنم
    وز آه خود کشم به بخارا بخار را

    آنکه به خرج خویش مرا دار می زند
    تکیه به نخل میثم تمار می زند
    تنها نه اینکه جار تو عمار میزند
    از بس که مستجار تو را جار می زند
    خواندیم مست جار همین مستجار را

    از من دلیل عشق نپرسید کز سرم
    شمشیر می تراود و نشتر ز پیکرم
    پیر این چنین خوش است که اوهست در برم
    فرمود : من دو سال ز ایزد جوان ترام
    از غیر او مپرس زمان شکار را

    از عشق چاره نیست وصال تو نوبتی ست
    مردن برای عشق تو حکم حکومتی ست
    آتش در آب می نگرم این چه حکمتی ست
    رخسار آتشین تو از بسکه غیرتی ست
    آیینه آب می کند آیینه دار را

    زلفت سیاه گشته و شد ختم روزگار
    خرما زلب بگیر و غبار از جبین یار
    تا صبح سینه چاک زند مست و بی قرار
    خورشید را بگو که شود زرد و داغدار
    پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را

    یک دست آفتاب و دو جین ماه می خرم
    یک خرقه از حراجی الله می خرم
    صدها قدم غبار از این راه می خرم
    از روی عمد خرقه کوتاه می خرم
    با پلک جای خرقه بروبم غبار را

    یک دست آفتاب و هزاران دوجین بهار
    یک دست ماهتاب و بهاران هزار بار
    یک دست خرقه انجم پولک برآن مزار
    یک دست جام باده و یک دست زلف یار
    وقت است تر کنم به سبو زلف یار را

     ×××××××××××××××××××

    ایمان کریمی

    سر به زیر آمده خورشید گدایی بکند
    ماه را روی تو هر بار هوایی بکند

    رو سیاه آمده تا با قلم گلدسته
    روی خود را پر از انوار طلایی بکند

    آمد از دور غریبی دم ایوان طلا
    تا که با بردن اسم تو صفایی بکند

    پای عشق تو گرفتار شده عاشق تو
    پس محال است اگر فکر رهایی بکند

    از حدیثی که (اَنَا اولُ وَالْآخِر) داشت
    میشود گفت علی کار خدایی بکند

    کعبه از عشق برای تو گریبان بدرد
    بهر مدح تو غزل جامه ی ایمان بدرد

    کوچه کوچه نفسش را که صبا می آورد
    با خودش حال مناجات و دعا می آورد

    عطر نان و رطبش، عطر بهشت است یقین
    لقمه ای را که فقط دست خدا می آورد

    تا که دشمن به دلش ترس بیفتد، احمد
    با خودش حرز علی را همه جا می آورد

    از نجف تا به نجف دور زمین آشوب است
    مست بودن فقط از جام ولایت خوب است

    مثل ابری که از آن درّ و گهر می بارید
    علی از خوف خدا تا به سحر می بارید

    وقت رزمش همه دیدند که باران آمد
    از هوا روی زمین یکسره سر می بارید

    آنقدر شهر نظر تنگ به جانش افتاد
    که فقط بر سر او چشم  نظر می بارید

    او خودش دید میان در و دیواره ی باغ
    که روی یاس و اقاقیش تبر می بارید

    کوچه نا امن شد و دست ز حیدر نکشید
    بر سر فاطمه اش گرچه خطر می بارید

    گرچه یک روز علی کشته به محراب شده ست
    لیک از داغ در و کوچه ی غم آب شده ست

      ×××××××××××××××××××

    مجید تال

    شان تو در اندیشه ما جا شدنی نیست
    درکوزه که جا دادن دریا شدنی نیست
    هرچند که توصیف تو مولا شدنی نیست
    تو لطف کنی ناشدنی ناشدنی نیست

    طبعی که نپرداخت به نام تو تلف شد
    بر خاک نوشتند علی؛ دُرّ نجف شد

    ماییم و دلی مست در ایوان طلایی
    احسنت ! چه معماری انگشت نمایی
    تاریخ ندیده به خود اینگونه بنایی
    دارد هنر شیخ بهایی چه بهایی…

    هرکس که تو را دید به زانو زدن افتاد
    در صحن تو خورشید به جارو زدن افتاد

    در خلقت تو هرچه خدا داشت عیان شد
    در روز ازل هرچه دلت خواست همان شد
    هر کس که گدای تو شد آقای جهان شد
    از برکت نام تو اذان نیز اذان شد

    سردار بجز میثم تمار نداریم
    ما غیر علی با احدی کار نداریم

    ×××××××××××××××××××

    سید نیما نجاری

    امشب دلم هوای تمنا گرفت و بعد
    دستی به سوی دامن مولا گرفت و بعد
    دست دگر به چادر زهرا گرفت و بعد
    یکجا تمام حاجت خود را گرفت و بعد
    دستی شراب و دست دگر زلف یار شد

    امشب عجیب سر به هوایم برای تو
    فارغ ز هرچه چون و چرایم برای تو
    درّ نجف به دست نمایم برای تو
    فرمان بده تا بسرایم برای تو
    جانم دوباره بی دل و بی اختیار شد

    مستی نه از پیاله که از خمره ی سبوست
    من در میان میکده و شعر روبروست
    ساقی بیار باده که هنگام گفتگوست
    “شیرخدا و رستم دستانم آرزوست”
    نوبت به گفتن از شه دلدل سوار شد

    زیباترین قافیه در هر غزل، علی
    حی علی خیرعمل…در عمل، علی
    “ثبت است بر جریده ی” بین الملل، علی
    شیرین لب و شکر دهنی و عسل، علی
    حافظ بیا که نوبت زلف نگار شد

    موسا شدی و سینه ی من شرحه شرحه نیل
    از تو اشارتی شد و از من بک الدخیل
    میل شکار کرده ای…ای شاه بی بدیل
    آمد هزار ناله که مولا ! اناالقتیل
    تیری برو نشانه که وقت شکار شد

    در خود هزار مرتبه تکرار میشوم
    رسوای کوی و برزن و بازار میشوم
    شاعر اگر نشد…سگ دربار میشوم
    یک شب که استخوان ندهی هار میشوم
    مولا ! گدایی تو مرا افتخار شد

    از یک محبت ازلی خلق کرده اند
    لایق نبوده ایم…ولی خلق کرده اند
    حتما برای یک عملی خلق کرده اند
    ما را فقط به عشق علی خلق کرده اند
    آری کتاب خلقت ما آیه دار شد

    نور شما در آینه ها منعکس بود
    عیسا دمش به ذکر لبت ملتمس بود
    این خرقه بی محبتتان مندرس بود
    هرکه علی نگفته دهانش نجس بود
    اسلام با ولای شما ماندگار شد

    نوبت به خلق چهره ی ماهت رسیده است
    وقتی خدای، صورتتان را کشیده است
    قطعا تو را شبیه خودش آفریده است
    روحی فداک…! روح تو را تا دمیده است
    در گردش زمین و زمان انفجار شد

    به به، به هی هی تو به وقت سواری ات
    جانم فدای زخم زدنهای کاری ات
    عالم فدای خشم دو چشم اناری ات
    میدان شکسته از عمل انتحاری ات
    دشمن به سوی قبر خودش رهسپار شد

    دشمن ز نعره ی علوی رانده میشود
    آری سپاه بی سر و وامانده میشود
    هرجا علی سپهبد و فرمانده میشود
    یک روزه جنگ فاتحه اش خوانده میشود
    ابرو مکش عدوی تو پا به فرار شد

    ابرو مکش که سخت نمایی قرار را
    بر هم زنی به وقت نبردت فرار را
    بیچاره دشمنی که نبیند سوار را
    هوهو مزن که مست کنی ذوالفقار را
    لشکر ذلیل هر دو دم ذوالفقار شد

    فتح نبرد، یکه و تنها نمیشود
    با یک نفر که اینهمه غوغا نمیشود
    قطره حریف حمله ی دریا نمیشود
    مشت علی گره بشود وا نمیشود
    آقا یواش…! دشمنتان تارومار شد

    ای جانشین حق، نظری هم به ما بکن
    یعنی که درد شیعه ی خود را دوا بکن
    فکری به حال مُحرم “گنبدطلا” بکن
    یک کعبه نیز در نجف خود بنا بکن
    به به عیار کعبه صد و ده عیار شد

    این سو خدا و آن طرف ماجرا تویی
    یک سمت سیف و سمت دگر لافتی تویی
    قبل از “ألست…” صاحب “قالو بلی” تویی
    بعد از خدای، کفر نگویم خدا تویی
    سجده کنید چون که علی آشکار شد

    ای سیب سرخ…! درد رسیده به هسته ات
    لکنت زبان گرفته ام از دست بسته ات
    جانم فدای همسر پهلو شکسته ات
    اشفع لنا…! تو را به زهرای خسته ات
    آقا ببخش…دردت اگر بیشمار شد

    ×××××××××××××××××××

    نظرات  (۰)

    هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی